دوست داشتی؟
رمان عاشقانه به طعم خون از مرجان فریدی در دنیای رمان

رمان به طعم خون - VIP

  • زبان فارسی
  • 396.5K 👁
  • 1.2K ❤️
  • 1.2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه به طعم خون - VIP

این رمان در ژانر عاشقانه و خوناشامی و تخیلی نوشته شده است. این قصه،قصه منِ منِ یتیمِ یتیم خانهِ فرشتگان زمینی! منِ عجیب و غریب و همیشه تنها. منِ متفاوت با همه. همیشه اونا رو میدیدم. چشمای قرمزشون و به یاد دارم. مگر میشه چشم ها قرمز باشند؟ پوست زیادی سفیدشون. خالکوبی یک شکل و ترسناکشون. اونا کین؟ من کیم؟ اینجا کجاست؟ چرا همه چیز قرمزه... از قرمز بدم میاد... از خون بدم میاد. اما از اون... بزارید بریم سراغ اول اولش... شایدم وسطاش! اینجا خوبه...از حوض آبی و ماهی قرمزم شروع میکنم...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

پارت اول به عنوان عیارسنج رمان قرار داده شد. پارتهای بعدی فقط در صورت عضویت به شما نمایش داده میشود.
این قصه،قصه منِ
منِ یتیمِ یتیم خانهِ فرشتگان زمینی!
منِ عجیب و غریب و همیشه تنها.
منِ متفاوت با همه.
همیشه اونا رو میدیدم.
چشمای قرمزشون و به یاد دارم.
مگر میشه چشم ها قرمز باشند؟
پوست زیادی سفیدشون.
خالکوبی یک شکل و ترسناکشون.
اونا کین؟
من کیم؟
اینجا کجاست؟
چرا همه چیز قرمزه...
از قرمز بدم میاد...
از خون بدم میاد.
اما از اون...
بزارید بریم سراغ اول اولش...
شایدم وسطاش!
اینجا خوبه...از حوض آبی و ماهی قرمزم شروع میکنم...اینجا خوبه:
*
دستم و روی سرم گذاشتم.
شالم روی شونه هام افتاده بود.
موهام ب پیشونی و پشت گوشام چسبیده بود.
با پنجه هام موهام و بالا زدم.
شالم و روی شاخه درخت انداختم.
گرما زده پیرهن پسرانم و در اوردم و کنار حوض انداختمش.
تی شرت مشکی و اور سایزم و با یه حرکت دراوردم.
بند تاب سفیدم و روی شونم درست کردم خم شدم و آل استارای قرمزم و دراوردم.
شلوار جین زاپ دار و زغالیم و ب سختی تا مچ تا زدم.
مستقیم روی لبه حوض نشستم و پاهام و تو آب خنک حوض فرو کردم.
حس کردم نصف خستگیم فروکش کرد!
نفس راحتی کشیدم.
ماهی نارنجی و کوچیک تو حوض خودش و به مچ پاهام میزد و ماهی قرمز رنگ دور پاهام میچرخید.
به لاک مشکی پاهام زل زدم.
چرا زیر آب پاها خیلی سفید تر دیده میشدن؟
لبخند زدم.
دلیل علمی داشت قطعا!
نفس عمیقی کشیدم.خم شدم و شیر کنار حوض و باز کردم.
مشتم و پر آب کردم و به سمت صورتم پرتابش کردم.
آب با ضربه به صورتم خورد.
حس کردم دلم باز شد..
-دختر آمدی! چرا وسط حیاط با تاب نشستی همسایه ها ببیننت چی!
غرغر کنان درحالی ک قفس قناریش و به سمت لبه پنجره میبرد گفت:
-مامانت ک حرف تو گوشش نمیره...تو ام از اون بد تر...بابا اینجا ایرانه...مسلمونن...
خندیدم:
-اوکی اوکی!...گرمم شده بود.
بلند شدم از حوض خارج شدم.
پاهای خیسم و روی مزائیکای داغ گذاشتم.
-چه قدر هوا گرمه عزیز خانوم!
درحالی ک شیشه آب قناریش و میزاشت کنار قفس گفت:
-گرمه دیگه برو تو خونه جلو کولر.
خسته خم شدم و پیرهن چهار خونه مشکی قرمزم و برداشتم.
نگاهی به پشت سرم انداختم.
حوصله عقب گرد و برداشتن شالم و نداشتم.
بیخیال...بعد میام سراغش!
از دو تا پله منتهی به در خونه بالا رفتم.
پام و با  پادری خشک کردم و وارد راهرو شدم.
موکت سبز تیره رو از نظر گذروندم.
جلوی آینه نصب شده روی جاکفشی موهام و بالا زدم.
راهرو رو گذروندم و وارد پزیرایی شدم
مستقیم روبه روی آشپزخونه ایستادم.
باد کولر ابی مستقیم بهم میخورد.
با لذت چشمام و بستم.
-آخیش.
-کولر و خاموش کن از حموم اومدم.
در اتاق باز شد هم زمان ک موهاش و با حوله خشک میکرد وارد پزیرایی شد.
با اخم گفتم:
-گرممه.
با اخم نگاهم کرد:
-منم سردمه!
کلافه نفس عمیقی کشیدم.
-هوف‌.
کولر و خاموش کردم و خودم و روی مبلای سرمه ای رنگ با کوسنای آبی شوت کردم
آویسا کنارم نشست.
سوهان به دست پاش و رو پاش انداخت.
ابروی چپش و بالا انداخت:
-از دانشگاه میای؟
سر تکون دادم:
-رفتم کارای انتخاب واحد و کردم  سخت بود کاراش چون سوابقم از یه کشور دیگه بود.
سر تکون داد:
-اووم.
دستش و بالا برد تا کلاه حموم و از سرش دربیاره ک حولش کنار رفت با دیدن خالکوبی رونش با بهت گفتم:
-این چیه!
هول شده سریع جلوی حوله رو گرفت.
فوری سمتش خم شدم و حوله رو کنار زدم.
روی رونش تا شکمش یه تتو مثل مار داشت ک پیچیده شده دور رونش.
با بهت سرم و بالا اوردم.
با اخم نگاهم میکرد.
-این چ کوفتیه ؟
حولش و با حرص درست کرد.
درحالی ک بلند میشد با حرص گفت:
-۱۷ سالمه ها خیر سرم!
با اعصبانیت با پام به پشتش کوبیدم:
-خفه شو ببینم.
درحالی ک دستش و رو رونش میزاشست با حرص داد زد:
-اصلا مگه خودت چند سالته ۱۹ سالته.
با حرص نگاهش کردم:
-احمق خر...مگه سه جات و تو این سن تتو نزدی مامان میخواست جرت بده! رو ناف دیگ چه صیغه ایه.
صورتش و کج کرد:
-به تو ربطی نداره.
با حرص بلند شدم و داد زدم:
-دهنت و ببند میری پاکش میکنی این گوهو
چشماش گرد شد...
جیغ زد:
-پاک نمیکنم به تو ام ربطی نداره...
به سمتش رفتم و مقابلش ایستادم.
-اون روی سگ من و بالا نیارا! پیریسینگ و صد جور غلط کردی هیچی نگفتم هر روز با یکی میگردی هیچی نگفتم...کل محل تو یه هفته آمارت و دارن از مدرسه تا خونه دنبالت راه میفتن
حالام خالکوبیت اونم مار دو سرت مونده بود.
با حرص پاشو ب زمین کوبید و جیغ زد:
-تو خوشگلی ولی خودت و مثل احمقا درست میکنی من معمولیم خودمو خوشگل میکنم! به تو ام ربطی نداره.
موهاش و با دستم چنگ زدم ک جیغ زد:
-سگ لجن..ولم کن 
به ایتالیایی ادامه داد:
-la spazzatura Animale
(آشغال حیوون)
درحالی ک موهاش و گرفته بودم و کشون کشون میبردمش سمت اتاقش داد زدم:
-Sta 'zitto  (خفه شو)
جیغ میزد:
-Lasciami...Lasciami
(ولم کن...ولم کن...)
به مچ دستم ناخن میکشید ک با کف دستم زدم تو سرش و انداختمش رو زمین.
نفس نفس زنون انگشت اشارم و سمتش گرفتم:
-Lasciami (بشین)
با گریه جیغ زد:
-ti odio (ازت متنفرم)
با نیشخند خم شدم سمتش و ب فارسی گفتم:
-به یه وَرم!
صدای عزیزخانوم و شنیدم:
-صدای جیغتون تا خونه همسایه میومد نفهمیدم چ طور اومدم...آویسا؟ رونیا؟
نفس نفس زنون درحالی ک با حرص به آویسا زل زده بودم داد زدم:
-اومدم.
آویسا با گریه زمزمه وار فحشم میداد.
درحالی ک از اتاق خارج میشدم غریدم:
-خفه شو.
در اتاق و بستم.
عزیز خانوم متعجب نگاهم میکرد.
با نگرانی چادرش و دراورد و روی دسته مبل انداخت:
-یه دقیقه رفتم خونه زهرا اینا! چه خبرتونه!
به در اتاق اشاره کردم:
-پرو شده.
با نگرانی دستش و رو لپش گذاشت:
-دختر جان چرا میزنی دختر بیچاره رو؟ چیکار کرده مگه؟
عصبی بلند طوری ک آویسا بشنوه داد زدم:
-گ...وه زیادی خورده.
اویسا از پشت در با حرص جیغ زد ک خندیدم.
عزیز خانوم رو ب من اروم گفت:
-الان پیش همسایه بودم...میگفت نوه کوچیکت و با پسر دیده ته کوچه.
با بغض درحالی ک با پر روسریش اشکش و پاک میکرد گفت:
-این دختر ابرو نمیزاره برامون...میدونم تو خارج بزرگ شدید...ولی درست نیست به خدا.
دستی ب گردنم کشیدم:
-اقتضای سنشه عزیز خانوم...من و مامان ادبش میکنیم.
  عزیز خانوم با گریه نگاهم کرد:
-شیر مادرت حلال بوده دختر جان.
خشک شده نگاهش کردم.
حس کردم گر گرفتم.
عزیز خانوم با دیدن چهرم هول شده بازوم و گرفت:
-م..منظ...
نزاشتم بیشتر از این عذاب وجدان بگیره:
-چیزی نیست...میرم...هوا بخورم.
 عزیز خانوم با نگرانی نگاهم کرد.
چنگی ب موهام زدم از خونه خارج شدم.
از پله ها پایین رفتم و کنار حوض نشستم.
خیره به ماهی ها لبخند زدم.
  دستم و اروم تو آب حوض فرو کردم.
خیره به ماهیا زمزمه کردم؛
-اصلا مگه شیرمم داده!
رو ب ماهی قرمزی ک دور خودش تاب میخورد گفتم:
-مامان تو ام ولت کرده؟
صدای دسته کلید شنیدم.
به فاصله کمی بعدش در حیاط تکون خورد.
سرم و چرخوندم.
در حیاط باز شد.
مامان درحالی ک در حیاط و پشتش میبست وارد شد.
با دیدنم عینک دودیش و برداشت.
-رونیا تو هوای گرم تو حیاط چیکار میکنی!؟
خون دماغ میشی برو خونه.
درحالی ک بلند میشدم گفتم:
-به به عسل خانوم...ابرو کمون.
لبخندی زد و درحالی ک دستش و رو کمرم میزاشت من و ب سمت پله ها هدایت کرد.
-خونه پیدا کردی؟
  درحالی ک کفشاش و در می آورد گفت:
-هوف پختم!
پشت سرش وارد خونه شدم.
عزیز خانوم از آشپزخونه خارج شد
-خوش اومدی مادر.
مامان کیفش و روی مبل گذاشت:
-آویسا کجاست؟
وارد اشپزخونه شدم دریخچال و باز کردم.
یه دونه سیب از تو سبد برداشتم.
درحالی ک سیب و گاز میزدم با دهن پر گفتم؛
-قهر کرده زدمش.
مامان تعجب سمتم چرخید:
-باز چیکار کرده!؟
عزیزخانوم ب جای من جواب داد:
-بگو چ کارایی ک نکرده.
مامان با اخم درحالی ک مانتو جلو باز زرشکیش و درمیاورد گفت:
-چیکار کرده؟
گاز دیگه ای به سیب زدم:
-تتو زده..مامان با اخم نگاهم کرد:
-تتو؟ دوباره؟
به رونم اشاره کردم با خنده گفتم:
-یه مار کشیده از رون پاش تا شکم.
با بهت نگاهم میکرد.
عصبی ب سمت اتاق رفت و دستگیره و بالا پایین کرد.
در باز نمیشد از اون سمت در و قفل کرده بود.
به در کوبید:
-در و باز کن ببینم! مگه نگفتم گند نزن ب هیکل و پوستت؟ پوست ب اون سفیدی و زشت کردی.
یعنی چی؟ بی اجازه چرا هر غلطی دلت میخواد میکنی؟
عزیز خانوم لب گزید و روی مبل نشست؛
-چند بار گفتم با اون پسره غربی ازدواج نکن.
گوش نکردی پاشدی رفتی رُم حالا ببین.
این از تیپ دخترات...این از این ک همه پسرا محله رو دور خودش جمع کرده.
زبونم و روی لبم کشیدم‌
مامان با اخم رو ب عزیزخانوم گفت:
-مامان الان وقت این حرفاست؟
عزیز خانوم کلافه گفت:
-چیه دروغ میگم؟ شوهرتم ک جوون مرگ شد حالا دستش از دنیا کوتاهه ولی خب دخترم الان میشه با این دختر تو ایران زندگی کرد؟ ابروت و میبره؟
مامان عصبی ب در اتاق کوبید:
-آویسا با تو نیستم مگه؟
صدای اویسا با جیغ همراه بود:
-دست از سرم بردارین.
با خنده رو ب مامان گفتم:
-هی بشینین فیلمای امریکایی ببینید ببین جو گیر شده.
به در اشاره کردم:
-یکم دیگه حتما یه چیزیم میشکونه!
مامان با اخم نگاهم کرد:
-تو هم نخند حالا هی...
با صدای شکستن چیزی چشمام گرد شد با خنده گفتم:
-بیا!
مامان عصبی به در کوبید:
-بچه بازیات و تموم کن...
رو ب عزیزخانوم گفتم:
-خود مامانمم ک مث همین فیلما رفتار میکنه!
عزیزخانوم چشم غره ای حواله ام کرد.
شونم و بالا انداختم:
-به من چه.
در اتاق اروم باز شد مامان با اعصبانیت ب درکوبید و وارد اتاق شد‌
اویسا با گریه فوری رفت روی تخت نشست و کوسن و جلوی صورتش گرفت.
ابروهام و بالا انداختم و کنار در ایستادم مامان عصبی داد زد:
-هیج معلوم هست چیکار میکنی؟
آویسا با گریه جیغ زد:
-از اینجا متنفرم...کاش نمیومدیم.دلم برای خونه تنگ شده.
زبونم و روی لبم کشیدم.
مامان نفس نفس زنون غرید:
-بچه بازی درنیار...خودتم میدونی ک نمیتونستم تنهایی اونجا از پس مخارج بربیام ب علاوه ک مامان بزرگت تنها شده بود.
اویسا با حرص داد زد:
-از اینجا بدم میاد...به یونی فرم مدرسش اشارع کرد ک از در کمد اویزون بود:
-از پوشیدن اینا بدم میاد گرمم میشه
با گریه نالید:
-همش میگن موهام و بپوشونم...همش میخوان ناخونام و بگیرم...
پاهاش و ب تخت کوبید:
-من نمیخوام اینجارو...
مامان کلافه به موهاش چنگ زد:
-اقاجون مرده...توقع داری مامانم و تنها ول کنم و برگردم روم؟ اونم وقتی کلی قرض داریم و امنیت نداریم؟
رو ب اویسا جدی گفتم:
-اون قدرام اینجا بودن سخت نیست! تازه است ولی خیلی چیزای قشنگی هست...مردمش مهربونن...زبونشون قشنگه...لباسا و پوششونم فرهنگی و جالبه...قرار نیست تا ابد اینجا بمونیم که...تازه یه ماهه اومدیم دهنمونو صاف کردی
یکی دو سال هستیم بعد برمیگردیم اوکی؟
اویسا با گریه گفت:
-تو عادت داری هی با محیط جدید سازگار شی من نمیتونم.
مامان با بهت چشم از اویسا گرفت و ب من زل زد.
اویسا زیر چشمی نگاهم کرد.
تلافی کرد بلاخره همیشه همین بود!
سرد نگاهش کردم:
-آره...از بغل مامانم ب پرورشگاه...از پرورشگاه به بغل مامانت...از روم به ایران...
نیشخند زدم:
-بعدیش به نظرت چیه؟
مامان با ترحم نگاهم میکرد.
همیشه این ترحم تو نگاهشون رو مخم بود!
خواست بازوم و بگیره ک دستش و اروم پس زدم:
-خوبم!
مامان عصبی غرید:
-آویسا.
دیگه بیشتر از این صبر نکردم.
فوری از اتاق خارج شدم
به سمت راه رو رفتم در اتاق اول و باز کردم و وارد شدم.
این اتاق نسبت ب دوتا اتاق دیگ خنک تر بود.
عکس اقاجون رو دیوار بود.
مهر و سجاده عزیزخانوم یه گوشه اش.
یه پشتی قرمز با دشک کوچیک قرمز رنگ زیرش.
در کمد دیواری و باز کردم و یه بالشت برداشتم.
بالشت و کنار پشتی انداختم.
در پنجره رو باز کردم تا هوا بخورم.
دراز کشیدم گوشیم و از جیب شلوار جینم دراوردم تا راحت دراز بکشم.
دستم و روی پیشونیم گذاشتم و ب سقف رنگ شده زل زدم.
به اویسا فکر کردم..همیشه اینطوری بود.
شاید چون ناتنی بودم
البته حق داشت...اگر من نبودم همه چی برای اون بود...همه محبتا همه نگاها همه عروسکا و لباسا
چرا باید من میبودم؟
مطمئنم همیشه حسرت زود تر ب دنیا اومدن تو دلش میمونه.
اگر زود تر ب دنیا میومد مامانش از منِ بدبختِ بی خانواده خوشش نمیومد تا ب سرپرستی بگیرتم.
و ب فاصله چند سال اویسا ب دنیا میاد.
و من میشم خواهر ناتنی سیندرلا!
و اون سیندرلای خانواده.
کم کم پلکام سنگین شد.
چشمام و بستم.
غرق خواب شدم.
*
زانوم درد میکرد...خون میومد.
تو حیاط پشتی مدرسه خورده بودم زمین.
ویرجینیا با خنده تمسخر امیزش درحالی ک باربیِ زشتش و تو دستش گرفته بود گفت:
-برو خونتون گریه کن...
قهقهه زد:
-البته تو ک خونه نداری...اونا دلشون ب حالت سوخته و ب زور نگهت داشتن.
آویسا کمی اون طرف تر کنار ویرجینیا ایستاده بود.
کوچیک تر بود...بدون واکنش نگاهم میکرد.
پائولو توپ بسکتبالش و ب پشتم زد.
همشون خندیدن‌..
همه اونایی ک اون طرف تر ایستاده و کمی قبل یکیشون وسط بازی پاشو جلوم گرفت
ک نتیجش با زانو زمین خوردنم بود.
نفس نفس زدم.
گریم گرفته...نباید گریه کنم؟
نمیتونم گریه میکنم.
میخوام بلند شم ولی همون پسر کله هویجی خال خالی خم میشه و از باغچه یه مشت خاک برمیداره و رو سرم میریزه.
باز همه میخندن.
صدای خنده ها...
تپش قلبم...
نفس...نفس...
چشمام خیسه هیچی نمیبینم.
همه چی تاره.
 ویرجینیا ب سمتم میاد و خم میشه.
با خنده لوسی میگه:
-از مدرسه ما گمشو بیرون.
هق میزنم...
نفس نفس...
تپش قلب...
زانوم میسوزه...
سایه یه نفر و روبه روم حس میکنم.
عروسک باربی از دست ویرجینیا میفته کنارم..با ترس به فرد قد بلند روبه روش زل زده.
کفشای کتونی سفید رنگ پسرونه.
با یه لکه خون روی بندش.
دوباره اشکام روونه صورتم میشن.
یه صدای ترسناک پسرونه:
-پخ!
ویرجینیا جیغ میزنه و میدوعه سمت خروجی زمین بازی.
همه با ترس دنبال ویرجینیا میدوئن...

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان به طعم خون - VIP
  • Oooo

    0

    چرا از پارت هفت ب بعد قفله

    ۶ روز پیش
  • زهرا

    1

    کی رمان چاپ میشه؟ نمیشه عضویت بگیریم ؟ دارم میمیرم از کنجکاوی

    ۲ ماه پیش
  • مرضی

    1

    چجوری تهیش کنم کسی فایلی چیزی ازش نداره? اخه چرا وقتی ک ی رمان میره برای چاپ از سایت حذف نمیکنید 😐 الان باید خمار ادامش باشیم

    ۳ ماه پیش
  • marzi

    1

    کی میتونیم این رمانو بخونیم؟

    ۳ ماه پیش
  • صفورا

    0

    منک عاشقش شدم...

    ۶ ماه پیش
  • پیرانا

    3

    آخرش این رمان تو دلم موند نمیدونم دیگه چیکار کنم رمان های مرجان فریدی بهترینن ♥️♥️♥️♥️♥️

    ۴ ماه پیش
  • کوثر

    در پارت 40

    امم شخصیت پسر کتاب چند سال با دختره اختلافسنی داره؟

    ۹ ماه پیش
  • Zinb

    در پارت 41

    چندین قرن فاصله سنی دارن

    ۶ ماه پیش
  • Helia

    0

    در دست چاپ دوستان هر موقع چاپ بشه خود مرجان استوری می زاره خبر میده

    ۶ ماه پیش
  • باران

    1

    برای خوندن کاملش چیکار کنم دیگه عضویت ندارید

    ۶ ماه پیش
  • الهه

    4

    سلام چطوری می تونم کاملش رو بخونم چون دیگه عضویت ندارید

    ۶ ماه پیش
  • Parisa

    0

    دوستان این ادامه فصل اوله ؟

    ۷ ماه پیش
  • کوثر

    در پارت 32

    خیلی از هیجانی بودنش خوشم اومد و کلا داستان خون اشامی دوست دارم

    ۱۰ ماه پیش
  • کوثر

    در پارت 20

    عالیهههه عاشقش شدمم

    ۱۰ ماه پیش
  • هدی

    در پارت 30

    بنده خدا تازه از راه رسیده مثلا باید چیکار میکرد تا راضی بشین که خودش رو نگرفته؟؟؟؟🤨

    ۱۰ ماه پیش
  • بستنی گوگوری

    در پارت 842

    تمومم شددد مرجان کی ادامه ش مینویسی پس

    ۱۱ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!