پارت هشتاد و سوم :

با سرعت چرخیدم و شروع کردم به دویدن…
پشت سرم میامد…
همه جا کاملا تاریک شده بود…
ترسیده بودم
باید با آیدن و هاردین ارتباط بر قرار میکردم
اما نمیتوانستم…
دنبالم بود و فرصتی نداشتم.
ناگهان از روی درختی درست مقابلم پرید
روی زمین افتادم
هر دو دستم را به سمتش گرفتم و دندان هایم را روی هم فشردم
رعد و برقی زد و ساعقه اش درست به شانه اش برخورد کرد
فریاد

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۶۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • هستت

    0

    گادد

    ۳ سال پیش
  • ستیا

    0

    مگه هانا خونآشام نیست؟ پس چطور قلبش میزنه؟

    ۵ سال پیش
  • Samin

    3

    عالی بود😍😍😍😍😍

    ۵ سال پیش
  • narges

    2

    هقق🥲🥲🥲🥲

    ۵ سال پیش
  • فاطمه

    2

    بخیر گذشت..... البته فعلا

    ۵ سال پیش
  • ...

    3

    هق یکی از اینا لطفا😢😂

    ۵ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️