رمان به عشق زری
- به قلم شیما فراهانی
- ⏱️۱ ساعت و ۴۴ دقیقه
- 23.1K 👁
- 139 ❤️
- 41 💬
این داستان قصه ی عشق ناصر به زری دختر حاج بشیری است که مردی باخدا و معتمد محل است، اما ناصر برخلاف خانواده ی بشیری پسر شروری است که کل اهالی محله از دست او عاجز هستند، روزی که ناصر برای نخستین بار در کوچه چشمش به زری می افتد یک دل نه صد دل عاشق او می شود و به خواستگاری اش می رود، اما ماجرا به اینجا ختم نمی شود و حاج بشیری با شرطی که برای ناصر می گذارد او را عملاً جزء برترین بندگان خدا می کند...
غلامرضا با دست به صندلی رو به روی خودش اشاره کرد و گفت:
ـ منتظرت بودم، بگم برات چی بیارن؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ فقط چای!
غلامرضا با دست به پسر کوچک یدالله که سیزده، چهارده سال بیشتر نداشت و در حال آوردن چای برای مشتری ها بود اشاره کرد و گفت:
ـ حسن، بیا!
حسن سراسیمه آمد و بعد از سلام رو به غلامرضا گفت:
ـ جونم، بفرمایید!
غلامرضا:
ـ یه دونه چای برای آقا ناصر بیار دستت درد نکنه.
دست راستش را بر روی چشمش گذاشت و گفت:
ـ به روی چشم!
حسن رفت و بعد از آن که با یه استکان چای کمر باریک برگشت آن را جلوی من گذاشت و بعد از این که هر دو جرعه ای از چایمان را نوشیدیم گرم صحبت شدیم...
غلامرضا:
ـ خُب، ناصرخان قضیه رو برام تعریف کن.
نگاهم سمت غلامرضا کشیده شد و گفتم:
ـ قضیه ی چی؟!
غلامرضا تعجب کرد و پرسید:
ـ یعنی یادت رفت؟ همونی که روی پشت بوم خونه ی نصرت گفتی برات شب تعریف می کنم دیگه!
ناصر:
ـ آهان، آره ببخشید، حواسم امروز کلاً پرت بود.
غلامرضا:
ـ نمی گفتی هم معلومه، حالا بگو من سراپا گوشم.
نفس عمیقی کشیدم و با عزت نفس گفتم:
ـ عاشق شدم!
غلامرضا از فرط تعجب چشم هایش گرد شد و با صدای بلندی گفت:
ـ چی؟!
آنقدر صدای غلامرضا بلند بود که آن چند نفری که کنار میز ما نشسته بودند نگاهشان سمت ما کشیده شد و بعد از این که نگاه کوتاهی به ما انداختند مجدد گرم صحبت با کنار دستی شان شدند...
ناصر:
ـ هیشششش، چه خبرته؟!
غلامرضا همچنان که تعجب از چهره اش می بارید گفت:
ـ ببخشید داداش یهو بی مقدمه گفتی تعجب کردم، حالا این دختر خوشبخت کی هست؟!
مکث کوتاهی کردم و گفتم:
ـ دختر حاج بشیری.
غلامرضا مجدد با تعجب فراوان و با صدای بلندی رو بهم گفت:
ـ چی؟!
نگاهی به دور و اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به ما نیست گفتم:
ـ صداتو بیار پایین، امشب آبرو برام نزاشتی.
غلامرضا آب دهانش را پُر صدا قورت داد و گفت:
ـ ناصر تو عقلت و از دست دادی؟ چی داری میگی؟ حاج بشیری و پسرش اگر بفهمن تو سایه ات افتاده روی در خونه اشون دختر که هیچی چهارتا فحش هم بهت نمیدن!
غلامرضا مکث کوتاهی کرد و در ادامه رو بهم گفت:
ـ بی خیال اون دختر شو، من پدر و برادرش رو می شناسم، اونایی هم که من می شناسم دختر به تو نمیدن.
هوف کلافه ای کشیدم و در جواب غلامرضا گفتم:
ـ میشه آیه ی یاس نخونی؟!
غلامرضا:
ـ دارم حقیقت رو بهت میگم، حالا باباش شاید بشه دوتا کلام باهاش حرف زد اما برادرش که عمراً بشه باهاش حرف زد.
ناصر:
ـ تا وقتی که دختر پدر داره برادر کاره ای نیست، میرم با خود حاج بشیری حرف میزنم، می دونم هم کجا پیداش کنم...
فردا طرفای ظهر بود و نزدیک وقت اذان که خودم را خیلی سریع با قدم هایی بلند به مسجد محل رساندم و به محض این که وارد صحن حیاط مسجد شدم صدای اذان طنین انداز شد...
(الله اکبر و الله اکبر...)
کفش هایم را جلوی درب مسجد درآوردم و با چشم بین آن جمعیت نمازگزار به دنبال حاج بشیری گشتم و بعد از این که او را ایستاده در صف نماز دیدم متوجه شدم الان وقت مناسبی برای گفتن حرف دلم نیست و باید منتظر بمانم تا نمازش را بخواند...
داشتم از در بیرون میزدم تا با قدم زدن در حیاط وقت بگذرد که دیدم پیرمردی سالخورده بازویم را گرفت و گفت:
ـ خوش اومدی ناصرخان از این وَرا پسرم، بیا بریم نماز رو با جماعت بخونیم.
بعد از این که با دقت به چهره ی پیرمرد نگاه کردم یادم افتاد چند باری او را در قهوه خانه دیدم...
ناصر:
ـ سلام حاج آقا خوبی؟ ببخش اول نشناختم، من که والا اهل نماز خوندن نیستم، راستش با حاج بشیری کار داشتم که گذاشتم بعد از نماز خدمتشون برسم.
حاج آقا:
ـ بیا جوون، بیا بریم نماز بخون بعدش با حاج آقا صحبت کن، بیا بریم.
رها_وفا
0موضوع داستان جالب بود . نام ویاد شهدا گرامی .
۲ هفته پیشآرمی
0اصلنننننننننننن خوب نبوددددد برا ناصر مرد اصلا خیلی بد شد ۲۵ سال گذستتتتت
۲ ماه پیشرز سپید
0خسته نباشین نویسنده ی عزیز قلمتون مانا إن شاء الله روز به روز داستانهای بهتر و پخته تری به قلم شما رو بخونیم روح شهدا شاد❤️❤️❤️
۲ ماه پیشخزاعل
0عالی و احساساتی و بی نظیر بود. دستت درد نکنه خانم فراهانی❤❤🌹
۳ ماه پیشMahak
1ممنونم از نویسنده عزیز خیلی عالی بود عشق پاک و قشنگ به تصویر کشیدن شخصیت ناصر عالی بود کاش کمی طولانی تر بود تشکر
۴ ماه پیشرزمهر۶۳
2واییی خیلی عالی بود من واقعا از شخصیت ناصر خیلی خوشم اومد خدارحمتش کنه.
۵ ماه پیشمهرناز
0خیلی رمان قشنگی بود تنها مشکلش این بود که خیلی کلی و خلاصه تعریف شده بود ولی قلم بسیار زیبایی داشت
۶ ماه پیشNajme
3خیلی رمانش قشنگ بود به دلم نشست ممنون❤️ خدا رحمت کنه همه شهیدان رو..چقد گریه کردم من🫠❤️ 🩹
۶ ماه پیشسما
0میشد بهتر باشه و بیشتر مانور داد. در کل خپب بود.
۸ ماه پیشمرجان
1درسته که خلاصه گفته بودید ولی خیلی به دل من نشست
۹ ماه پیشفریبا
3عالی بود...چقدرشرمنده شهداهستیم
۱۰ ماه پیشچیچک
2سلام رمان بسیار زیبایی بود،همه ما شرمنده شهدا هستیم
۱۰ ماه پیشسانیا
1ممنون واقعآ رمان فوق العاده بود
۱۱ ماه پیشستایش جعفری
4این رمان خیلی احساسی بود
۱۲ ماه پیش
مهدیه
0خداقوت خانم فراهانی. خدا به قلم تون مقبولیت روزافزون بده و ان شاءالله همواره از شهدا بنویسید. امیدوارم همگی ما مورد شفاعت آن بزرگ مردان قرار بگیریم.