دوست داشتی؟
رمان به عشق زری اثر شیما فراهانی

رمان به عشق زری

  • زبان فارسی
  • 27.5K 👁
  • 148 ❤️
  • 55 💬

خلاصه رمان عاشقانه به عشق زری

این داستان قصه ی عشق ناصر به زری دختر حاج بشیری است که مردی باخدا و معتمد محل است، اما ناصر برخلاف خانواده ی بشیری پسر شروری است که کل اهالی محله از دست او عاجز هستند، روزی که ناصر برای نخستین بار در کوچه چشمش به زری می افتد یک دل نه صد دل عاشق او می شود و به خواستگاری اش می رود، اما ماجرا به اینجا ختم نمی شود و حاج بشیری با شرطی که برای ناصر می گذارد او را عملاً جزء برترین بندگان خدا می کند...

قسمتی از متن رمان به عشق زری

ـ بشین، راحت باش.
غلامرضا با دست به صندلی رو به روی خودش اشاره کرد و گفت:
ـ منتظرت بودم، بگم برات چی بیارن؟!
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
ـ فقط چای!
غلامرضا با دست به پسر کوچک یدالله که سیزده، چهارده سال بیشتر نداشت و در حال آوردن چای برای مشتری ها بود اشاره کرد و گفت:
ـ حسن، بیا!
حسن سراسیمه آمد و بعد از سلام رو به غلامرضا گفت:
ـ جونم، بفرمایید!
غلامرضا:
ـ یه دونه چای برای آقا ناصر بیار دستت درد نکنه.
دست راستش را بر روی چشمش گذاشت و گفت:
ـ به روی چشم!
حسن رفت و بعد از آن که با یه استکان چای کمر باریک برگشت آن را جلوی من گذاشت و بعد از این که هر دو جرعه ای از چایمان را نوشیدیم گرم صحبت شدیم...
غلامرضا:
ـ خُب، ناصرخان قضیه رو برام تعریف کن.
نگاهم سمت غلامرضا کشیده شد و گفتم:
ـ قضیه ی چی؟!
غلامرضا تعجب کرد و پرسید:
ـ یعنی یادت رفت؟ همونی که روی پشت بوم خونه ی نصرت گفتی برات شب تعریف می کنم دیگه!
ناصر:
ـ آهان، آره ببخشید، حواسم امروز کلاً پرت بود.
غلامرضا:
ـ نمی گفتی هم معلومه، حالا بگو من سراپا گوشم.
نفس عمیقی کشیدم و با عزت نفس گفتم:
ـ عاشق شدم!
غلامرضا از فرط تعجب چشم هایش گرد شد و با صدای بلندی گفت:
ـ چی؟!
آنقدر صدای غلامرضا بلند بود که آن چند نفری که کنار میز ما نشسته بودند نگاهشان سمت ما کشیده شد و بعد از این که نگاه کوتاهی به ما انداختند مجدد گرم صحبت با کنار دستی شان شدند...
ناصر:
ـ هیشششش، چه خبرته؟!
غلامرضا همچنان که تعجب از چهره اش می بارید گفت:
ـ ببخشید داداش یهو بی مقدمه گفتی تعجب کردم، حالا این دختر خوشبخت کی هست؟!
مکث کوتاهی کردم و گفتم:
ـ دختر حاج بشیری.
غلامرضا مجدد با تعجب فراوان و با صدای بلندی رو بهم گفت:
ـ چی؟!
نگاهی به دور و اطراف انداختم و وقتی مطمئن شدم کسی حواسش به ما نیست گفتم:
ـ صداتو بیار پایین، امشب آبرو برام نزاشتی.
غلامرضا آب دهانش را پُر صدا قورت داد و گفت:
ـ ناصر تو عقلت و از دست دادی؟ چی داری میگی؟ حاج بشیری و پسرش اگر بفهمن تو سایه ات افتاده روی در خونه اشون دختر که هیچی چهارتا فحش هم بهت نمیدن!
غلامرضا مکث کوتاهی کرد و در ادامه رو بهم گفت:
ـ بی خیال اون دختر شو، من پدر و برادرش رو می شناسم، اونایی هم که من می شناسم دختر به تو نمیدن.
هوف کلافه ای کشیدم و در جواب غلامرضا گفتم:
ـ میشه آیه ی یاس نخونی؟!
غلامرضا:
ـ دارم حقیقت رو بهت میگم، حالا باباش شاید بشه دوتا کلام باهاش حرف زد اما برادرش که عمراً بشه باهاش حرف زد.
ناصر:
ـ تا وقتی که دختر پدر داره برادر کاره ای نیست، میرم با خود حاج بشیری حرف میزنم، می دونم هم کجا پیداش کنم...
فردا طرفای ظهر بود و نزدیک وقت اذان که خودم را خیلی سریع با قدم هایی بلند به مسجد محل رساندم و به محض این که وارد صحن حیاط مسجد شدم صدای اذان طنین انداز شد...
(الله اکبر و الله اکبر...)
کفش هایم را جلوی درب مسجد درآوردم و با چشم بین آن جمعیت نمازگزار به دنبال حاج بشیری گشتم و بعد از این که او را ایستاده در صف نماز دیدم متوجه شدم الان وقت مناسبی برای گفتن حرف دلم نیست و باید منتظر بمانم تا نمازش را بخواند...
داشتم از در بیرون میزدم تا با قدم زدن در حیاط وقت بگذرد که دیدم پیرمردی سالخورده بازویم را گرفت و گفت:
ـ خوش اومدی ناصرخان از این وَرا پسرم، بیا بریم نماز رو با جماعت بخونیم.
بعد از این که با دقت به چهره ی پیرمرد نگاه کردم یادم افتاد چند باری او را در قهوه خانه دیدم...
ناصر:
ـ سلام حاج آقا خوبی؟ ببخش اول نشناختم، من که والا اهل نماز خوندن نیستم، راستش با حاج بشیری کار داشتم که گذاشتم بعد از نماز خدمتشون برسم.
حاج آقا:
ـ بیا جوون، بیا بریم نماز بخون بعدش با حاج آقا صحبت کن، بیا بریم.


بیشتر بخوانید
نظرات رمان به عشق زری
  • دلم خیلی شکست

    1

    مختصر بود و مفید

    ۲ هفته پیش
  • حلما

    2

    رمان قشنگی بود ولی کاش آخرش اینقدر تلخ نبود حداقل اسیر میشد و بعد از سالها اسارت برمیگشت پیش زری و فرزندش

    ۱ ماه پیش
  • فریبا

    2

    اخرش گریه می کنی خیلی زیاد... طفلک شهیدهامون .. نیستن ببینند ک چیا ب سر ایران دارن میارن ، روحشون شاد😭

    ۱ ماه پیش
  • سارا برخورداری

    2

    عالی بود ممنون از شما اری مامردمی داریم باشمامت غیور وبایثاروبایمان چه هشت سال دفاع مقدس وچه هم اکنون درود بر مردم ایران باد

    ۱ ماه پیش
  • ....

    1

    با متن آخرش خیلی گریه کردم کاش اینجوری تموم نمی شد 🥺

    ۲ ماه پیش
  • زینب

    2

    خیلی زیباودلنشین واما ناراحت کننده از جنگ لعنتی ممنونم

    ۲ ماه پیش
  • سمیه

    2

    قلمت مانا یاد تمام شهدا گرامی

    ۲ ماه پیش
  • ساناز راد

    1

    روح همه شهدا شاد ....خسته نباشی نویسنده عزیز

    ۳ ماه پیش
  • ~سایه

    1

    بد نبود ولی اون همه هم جذاب نبود 🫡

    ۴ ماه پیش
  • خیلی رمان خوبی بود?

    1

    دست نویسنده دردنکنه❤️

    ۵ ماه پیش
  • سمیرا

    4

    خیلی مسخره بودحیف وقتی که گذاشتم

    ۵ ماه پیش
  • تی تی

    1

    خیلی خوب بود قشنگ آدم درگیر داستان میشد دست مریزاد

    ۵ ماه پیش
  • پرنده

    4

    داستان تون عالی و پراحساس و عبرت آموز بود خدا حق شهدا رو گردن ما حلال کنه

    ۵ ماه پیش
  • خانم کبیری

    3

    عالی بود در مورد شهدا بیشتر بنویسید ممنون

    ۵ ماه پیش
  • مهدیه

    4

    خداقوت خانم فراهانی. خدا به قلم تون مقبولیت روزافزون بده و ان شاءالله همواره از شهدا بنویسید. امیدوارم همگی ما مورد شفاعت آن بزرگ مردان قرار بگیریم.

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!