به سردی یخ به قلم ملیکا کاظمی
پارت هشتاد و نهم :
لحظهای مات شدم. با خم ابرو و صدایی گنگ از بهت پرسیدم: «منظورت چیه؟!... مگه میشه بدون اینکه به طرفت اعتماد داشته باشی عاشقش بشی؟!»
الکساندر نزدیک شد. نه آرام، نه خشن؛ اما کاملاً مصمم. روبهرویم نشست. فاصلهای نبود. تنها نفسهای تندش میان ما میچرخیدند. صدایش برخلاف چهرهی محکمش لرزان بود:
- منظورم اینه برفین... گاهی اوقات آدمها مجبورن یک چیزی رو دوست داشته باشن، حتی وقتی میدون
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۴۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
باران
0مسخره بازی شده برفین همش توخیالات هس
۲ سال پیشاوج
0والله واسه من فعلا باز نمی کنه. صفحه قفل کرده
۲ سال پیشرمان خوان
0ای کاش آدم برفی به برفین کمک کنه به خودش بیاد
۲ سال پیشبرفینِ زال
2دلم واسه زال تنگ شده به شدت تو این رمان به طور کلی حضور زال کمرنگ هست
۲ سال پیشآسنا
2عالیی مرسی واسه پارت هدیه
۲ سال پیشنرگس
1مغزم هنگیده .. داستان داره جالب میشه
۲ سال پیشزهرا
1من فقط دلم می خواد برفین خودت و پیدا کنه به طور جدی اون یه جوریی ۲ شخصیتی شده شاید ترس باور کردن حقیقت، فقط نمی دونم زال اونجا چی بود که گفت به (الک تو برو منم میام) امید وارد پارت بعد همه چی راست و
۲ سال پیشفاطمه
1از این همه فشار اعصبی برفین خودشو از دنیا بیرون خارج کرد تا بلکه راحت شود ولی چه فاید باید در این اوضاع برفین به خود دوباره بیاید تا راهی برای خود پیدا کند شاید بتواند از آلوارو استفاده کند😎
۲ سال پیشزهرا
1بیچاره برفین افسردگی بهش فشار آورده
۲ سال پیشفیونا
1🥲💔
۲ سال پیشNarges
7خدایی حالم داره ازاین تناقض بهم می خوره! چه کاریه؟..ما هیجان می خوایم ، زال رو می خوایم
۲ سال پیشم.ر
1🤒😯😮😥
۲ سال پیشm
2اخی برفین انقد فشار روحی متحمل شده که خوددرگیری گرفته😕🥲
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

دنیا
0بابا این چیز بازیا چیه به خودت بیااا😑🤦🏼 ♀️