پارت نود و هشتم :

***
زال از موتورش پایین آمد، نگاهی به من انداخت و با ابررویی بالا رفته پرسید: «چی شده این موقع از روز چیکارم داشتی؟... گفتی با عجله خودت و برسون...»
با ابروهایی بالا رفته و لبخندی که سعی به جمع کردنش داشتم، گفتم: «مگه خودت قرار نذاشتی که بیام باهم راجب نقشه صحبت کنیم؟!»
یکی از ابروهایش را بالا انداخت و با لحنی آرام گفت: «خانمِ باهوش من گفتم عصر فردا نه امروز...»
خندیدم و با شیطنت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    1

    هر پارت مارا شوک حسابیرمیده😝

    ۲ سال پیش
  • برفینِ زال

    0

    یعنی چی؟ مگه جوزف رئیس زمهریر نبود؟ الان جوزف کجاست؟

    ۲ سال پیش
  • برفینِ زال

    1

    بابا شما پیرمردا رو چه به این کارا 😂 بالشت بازی و .....

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    0

    عالی مثل همیشه 👌🏼❤️

    ۲ سال پیش
  • رمان خوان

    2

    اگه زهمیر نابود شده چرا رییس نشده؟چرا دنیل دختر خوش باید بکشه یا نوه اش رو نشان شده زهمیر کنه؟؟؟؟؟؟؟ عالی و فوق العاده مثل همیشه

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    2

    برفینم🥲💔:) زیبا و پشم ریزون...🤌🏻✨

    ۲ سال پیش
  • Aa

    2

    👏👏👏🙏🌺

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️