پارت نود و پنجم :


به سمت اتاقم رفتم. پاهایم هنوز از فریادش می‌لرزید. لیوان قهوه را روی میز عسلی گذاشتم و وارد بالکن شدم. چقدر دلم برای صاحب تنگ شده. نه برای کتک‌هایش... دلم برای مهربانی‌هایش تنگ شده بود. برای آن شب‌هایی که وقتی هق‌هق می‌زدم، ساکت کنارم می‌نشست. دلم می‌خواست باشد و با من حرف بزند. شاید درکش سخت باشد؛ اما من واقعا دلم برای آن هیولای زیر تخت تنگ شده بود. حال می‌فهمیدم که اینان هزاران ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • اوج

    0

    چرا بعضی وقتا صفحه ها قفل شده اند؟ در حالی که آن قسمت ها را خوانده ام ولی چه قسمت های تازه و چه قبلی گاهی قفل می کنند.

    ۲ سال پیش
  • اوج

    0

    چرا بعضی وقتا صفحه ها قفل شده اند؟ در حالی که آن قسمت ها را خوانده ام ولی چه قسمت های تازه و چه قبلی گاهی قفل می کنند.

    ۲ سال پیش
  • دنیا

    0

    الهییی بگردم ببین به چه روزی افتاده🥲💔

    ۲ سال پیش
  • برفینِ زال

    0

    عالی بود ملیکا مرسی

    ۲ سال پیش
  • برفینِ زال

    0

    😥😥😥 برفین بیچاره

    ۲ سال پیش
  • فیونا

    0

    طفلک بچم🥺💔

    ۲ سال پیش
  • ر

    0

    برفین بیچاره، ولی برسین قویه حالش خوب.چقد پیچیدست این رمان

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    چه بد عاشق بشی ولی بعد آن فرد از عشق تو متنفر شود تا حدی که نتوانی دیگر خودتو بشناسی بجز عشقت بازم عشق از هر دردی بدتر و از همه مرحم شفابخش تر کسی که عاشق باشد درک میکند💓🙂

    ۲ سال پیش
  • mona

    1

    همه همراهی کنن ملیکا بانو چق قشنگع شله شله شله شلخ

    ۲ سال پیش
  • Aa

    1

    👏🙏💐

    ۲ سال پیش
  • رستا

    1

    وای چقدر ذوق کردم که پارت هدیه داشتیم دمت گرم خانوم کاظمی واقعا کارتون حرف نداره

    ۲ سال پیش
  • صحرا

    1

    عالی واقعا شرایط سختیه کاش ادما مثل تو رمان ها بتونن با تیکه های شکستشون بازم افسار زندگیشونو ب دست بگیرن

    ۲ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    گاهی ترس از دوست داشتن و نرسیدن، دوست داشته نشدن باعث میشه پا روی احساساتت بذاری و عمل کنی، درحالی که فکر میکنی داری از عقلت پیروی می کنی ولی در واقع تو پیرو ترس از خواسته نشدنی

    ۲ سال پیش
  • ملیکا کاظمی | نویسنده رمان

    درکش یکم سخته ولی گاهی آدما به خاطر اینکه می ترسن از عواقب کارشون، احساساتشون و کنترل می کنن. امیدوارم نتونی این موقعیت و درک کنی:)

    ۲ سال پیش
  • نشمین

    3

    خیلی خوبه مرسی بابت پارت هدیه برفین با این همه اتفاق ک براش افتاد حق داره ناامید و دلزده بشه

    ۲ سال پیش
  • نمی‌دونم

    1

    ممنونم🥲

    ۲ سال پیش
  • لی لی

    2

    برفین حق داره که نخواد کسی رو بشناسه 😢☹️ ممنون از پارت هدیه نویسنده جان

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️