به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت هشتاد و یک :
سیریوس پایش نلغزید اما از شدت شوکی که به ذهنش وارد آمده بود، یخ کرد. این صدا برایش خیلی آشنا بود اما نمیدانست که کجا آن را شنیده است. صدای قدمهایی را شنید که داشت به سمتش میآمد. پس از چند لحظه دیگر به نزدیکیاش رسیده بودند. دستی خشن شانهی تیر خوردهاش را لمس کرد و او را با سنگینی برگرداند. سیریوس نمیتوانست باور کند...نمیتوانست با خودش کنار بیاید که آن چهرهای که روبروی صورتش، در

لطفا صبر کنید...

فاطی
0ای بابا این وسط آتان از کجا پیدا شد..بیا برو رد کارت