به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت هشتاد و سوم :
هر دو شروع به خندیدن کردند. لحظات قشنگی بود. سیریوس احساس میکرد نسبت به آن جوان دید خوبی پیدا کرده؛ فیالواقع اولین باری بود که او را ملاقات میکرد.
- اسمت چیه پسر؟!
جوانک لبخند کوچکی زد و پاسخ داد:
- مک! من مک هستم!
سیمای خوش فرم مک زیرِ نورِ آفتاب، سیریوس را یاد بندبازانی میانداخت که در این مدت آرتور ترتیبی داده بود به او سر بزنند تا روحیهاش را تقویت کنند. با اینکه چی

لطفا صبر کنید...

فاطی
0فراموشی چیز مضخرفیه..مثل اینکه در یه هزار تو گیر کردین بهت بگن پیدا کن پرتقال فروش و..عالی بود