پارت هشتاد و سوم :

هر دو شروع به خندیدن کردند. لحظات قشنگی بود. سیریوس احساس می‌کرد نسبت به آن جوان دید خوبی پیدا کرده؛ فی‌الواقع اولین باری بود که او را ملاقات می‌کرد‌.
- اسمت چیه پسر؟!
جوانک لبخند کوچکی زد و پاسخ داد:
- مک! من مک هستم!
سیمای خوش فرم مک زیرِ نورِ آفتاب، سیریوس را یاد بندبازانی می‌انداخت که در این مدت آرتور ترتیبی داده بود به او سر بزنند تا روحیه‌اش را تقویت کنند. با اینکه چی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    فراموشی چیز مضخرفیه..مثل اینکه در یه هزار تو گیر کردین بهت بگن پیدا کن پرتقال فروش و..عالی بود

    ۲ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    عالی نگاه شماست و به نظرم شاید براتون جالب باشه که از طرز دیدی که شما دارید تعریف کنم. مثل یک هزارتو که مثل یک زندان بزرگه. بله دقیقا!

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️