پارت نود و هشتم :

مایا نیز از منظری دیگر در همان ابتدا مبهوت شده بود. حس کرد هوا سردتر شده است. تنفسش کند شد. او آنجا بود. مادرش! درست در مقابل چشمانش در آن مسیر سوخته! صورتش همان بود، همان چین‌های نرم دور چشم‌هایش، همان لب‌هایی که لبخندهایش همیشه ناتمام می‌ماند، همان دستانی که بیشتر بوی خون می‌دادند تا مهر مادری. همان صدایی که حتی وقتی سرزنش می‌کرد، بوی مهربانی داشت. اما اینجا، در این تاریکی، مادرش چی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    مردگان متحرک..طلسمی که همه شارلو را فرا گرفته..و من دارم سکانس آن را تماشا میکنم باید سریع فکری برای شارلو کرد..دوست دارم سوار اسبی شوم و بروم تا لب پرتگاهی برسم و همه مردگان را به پایین پرت کنم و بعد از خواب بیدارشوم و همه چی تمام شده باشد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️