به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت نود و هشتم :
مایا نیز از منظری دیگر در همان ابتدا مبهوت شده بود. حس کرد هوا سردتر شده است. تنفسش کند شد. او آنجا بود. مادرش! درست در مقابل چشمانش در آن مسیر سوخته! صورتش همان بود، همان چینهای نرم دور چشمهایش، همان لبهایی که لبخندهایش همیشه ناتمام میماند، همان دستانی که بیشتر بوی خون میدادند تا مهر مادری. همان صدایی که حتی وقتی سرزنش میکرد، بوی مهربانی داشت. اما اینجا، در این تاریکی، مادرش چی
لطفا صبر کنید...

فاطی
0مردگان متحرک..طلسمی که همه شارلو را فرا گرفته..و من دارم سکانس آن را تماشا میکنم باید سریع فکری برای شارلو کرد..دوست دارم سوار اسبی شوم و بروم تا لب پرتگاهی برسم و همه مردگان را به پایین پرت کنم و بعد از خواب بیدارشوم و همه چی تمام شده باشد