پارت هشتاد و چهارم :

آن روز تماماً به نظاره‌ی ساختنِ سازه‌ها گذشت. مک سیاه پوست تا پایانِ کار آن‌جا ماند و با ملاطفت تمام سیریوس را راهنمایی می‌کرد‌. چیزهایی که او به یاد نمی‌آورد را برایش شرح می‌داد و تمامی راه‌های کوهپایه را نشانش داد. سیریوس از وجود شخصی مانند او در قبیله خوشحال بود. مردم قبیله‌ی یاک به چند دسته تقسیم می‌شدند. آن‌هایی که در اقامتگاه ارباب کار می‌کردند مانند خودِ او، کمی هیبت داشتن

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    واو..فراموشی سیریوس کم بود...ممنون عزیزم..منتظر هیجاناتشم

    ۱ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    به زودی سعی میکنم هیجان انگیز تر ماجرا رو ببرم جلو عزیز جان خیلی ممنونم از حمایت شما

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️