پارت نود و سوم :

***
دو نفر از سربازان طوری منتظر رسیدنش بودند که گویی قرار است به اتفاق هم از پل آتشین با حرکاتِ موزون رد شوند. در چهره‌ی هر دو که زیر کلاهخود پنهان بود، ترس موج می‌زد. سیریوس در این امتحان نباید می‌ترسید. او باید شارلو را نجات می‌داد؛ به نحوی قبیله‌ی یاک را. شاید به دست آوردن گوی پیروزی در این جریان تنها راه شکست حصارِ پیشِ رو بود. در حالی که سعی می کند ارتعاشِ ترسش را به دست بگیرد، ب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    کاش میشد مغز خود را از سرم در میاوردم و درآن جستجو میکردم تا بفهمم چه اتفاقی افتاده..ممنون

    ۱ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    این پیام های زیبای شما رو چقدر دوست دارم حتما توی چند قرارشون میدم چون خیلی حس خوبی میده تشکر فراوان خدمت شما

    ۱ سال پیش
  • سهیل۲۸

    1

    سفر بخیر سیریوس جوان...

    ۱ سال پیش
  • زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان

    بله بله خیلی ممنون سیریوس: شما هم تشریف بیارید خوش میگذره 😅😅

    ۱ سال پیش
  • فاطی

    0

    کاش میرفتم طرف دیوارهای یاک و غرق بوی آن میشدم و یادم می موند..امیدوارم راه طولانی نباشه و زود برگردم.چشمهایم را میبندم و میبینم روزهای بعداز فراموشی رو..

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️