لیست کلیه پارتهای رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 1
فصل اول آدمی نبودم که یکباره گُر بگیرم، آدمی نبودم که صدایم را بالا ببرم، آدمی نبودم که کسی این قدر، این طور مرا به هم بریزد؛ اما طوری صدایم را بالا بردم و به حداد گفتم" بسه لطفا" که حس کردم نه فقط او، تمام جهان از حرکت ایستاد و چندلحظه بیصدا شد... حداد سیگاری روشن کرد و آهی کشید: بدی شما ...
بروزرسانی در : ۱۰۹۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 2
کیفم را از روی صندلی برداشتم، حداد را یک ماه بود که میشناختم. از آن آدمهایی بود که زود با آدمها صمیمی میشوند و آدم هم دلش نمیآمد با او صمیمی نشود. او یک کارمند بازنشستهای بود که مغازهی عطر فروشی هم داشت و در کنار آن استاد خطاطی هم بود! شخصیتش دقیقا همینطور است، سراسر تناقض...نمیتوانی بفه...
بروزرسانی در : ۱۰۹۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 3
_ دختر لوس! شاید داره امتحانت میکنه! _ چه امتحانی اون وقت؟ _ مثلا بخواد ببینه بهش وفاداری یا نه...چهقدر دوستش داری و... هر چند بعیده. _اون میدونه من خیلی دوستش دارم... _ یک طرفهست... _ دو طرفهست! من مطمئنم دوستم داره! _ تو چرا این قدر مطمئنی، هیچ چیزی قابل اطمینان نیست. مردها خیلی ع...
بروزرسانی در : ۱۰۸۹ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 4
خودم هم نمیدانستم چگونه به خواب رفته بودم. صدای شستن ظرفها از آشپزخانه میآمد. مادرم عادت داشت تمام کارهای خانه را همان اول صبح انجام دهد. گوشیام را به دست گرفتم و در دریا غرق شدم...ایوب عاشق دریا بود، اغلب عکسهایی که برایم میفرستاد دریا جزیی از آن بود. برای هفتصد و چهلمین بار به ایوب زنگز...
بروزرسانی در : ۱۰۸۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 5
_ به نظرت من میتونم آدم بکشم حداد؟ _ آدم رو نمیدونم ولی من رو کُشتی... _ آها پس تو خودت رو آدم حساب نمیکنی... _ نه والا! من که نباید حساب کنم، بقیه باید حساب کنن... _ حداد واقعا چرا این قدر به من اهمیت میدی؟ همین الان چرا با منی؟ _ یه سیگار برام روشن کن تا بهت بگم... _ اصلا و ابدا! _ ...
بروزرسانی در : ۱۰۷۵ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 6
_ صبرکن منم بیام...هی با توام! خواهرش، خواهرش، خواهرش؛ این کلمه آن قدر در مغزم تکرار شد که حس کردم مغزم درد گرفت و درد مغز را چه کسی میتوانست تحمل کند. حداد خودش را به من رساند، وقتی به آخرین پله رسیدیم، خواهر ایوب در حال قفل کردن دَر مطب بود. رویش را که برگرداند و حداد را دید گفت: باز هم شما؟...
بروزرسانی در : ۱۰۶۸ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 7
اشکهایم بی اختیار بر گونههایم میریخت: فقط به خاطر چشمهاش عاشقش بودی؟ زن عموت لابد از اونها بود که فکر میکرد دامادش کارمند باشه دیگه همه چی اوکیه! نمیدونه کار دولتی اول بدبختیه... _ نمیدونم اون زمان جوون بودم بَر و رو برام مهم بود... _ الان چی؟ _ میبینی که دارم با توئه زشتو حرف میزنم...
بروزرسانی در : ۱۰۶۱ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 8
هیچ چیز کامل نیست، هیچ چیز را نمیتوان کامل گفت. چند بار به صورتم آب زدم، آتش درونم خاموش نمیشد؛ حتی اگر میرفتم در اقیانوس غوطهور میشدم باز خاموش نمیشد. _ میدونی من از آدمهایی که وقتی وارد رابطه میشن انگار وارد میدان بازی شدن میترسم...هم میترسم هم بدم میآد. حامد اینطور بود. همهی ق...
بروزرسانی در : ۱۰۵۴ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 9
وقتی حداد بازویم را گرفت و مرا از زمین بلند کرد و به ماشین بُرد فقط به یک چیز فکر میکردم؛ صدای ایوب از کجا میآمد، ایوب کجا بود که او را نمیدیدم. حداد با رانندهی ماشین بگو مگو میکرد و من دیگر مطمئن شدم از ایوب خبری نبود، کسی که مرا صدا زده بود حداد بود. قلبم تند میزد و عرق کرده بودم، حداد ...
بروزرسانی در : ۱۰۴۷ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 10
وقتی چشمهایم را باز کردم، مادرم کنارم روی تخت نشسته بود. حس کردم اولین بار بود که مادرم را از این زاویه میدیدم. زیبا شده بود؛ البته من عقیده داشتم تمام زنان جهان زیبا هستند آن هم از تمام زوایا...زیبایی چیزیاست که هیچ وقت از زن جدا نمیشود؛ زنها با تمام اندوه هایشان زیبا هستند... _ نصف شب نال...
بروزرسانی در : ۱۰۴۰ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 11
آدمها موجودات عجیبی هستند؛ در آن حالی که داشتم حتی نمیتوانستم لباسهایم را تغییر بدهم چه برسد پیاده روی کنم؛ اما با این حال میدانستم نمیتوانم در اتاقم بمانم و با افکار بی انتهایم تنها باشم. حداد دنبالم آمد و با ماشین به پارک رفتیم. _ اگه عاشق پیاده روی هستی کلا باید پیاده دنبالم میاومدی......
بروزرسانی در : ۱۰۳۳ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 12
فصل دوم شال سفیدم را پوشیدم و نگاهی به آینه انداختم. دلم کمی لرزید، بهسرعت از خانه خارج شدم و خودم را با تاکسی به رستوران رساندم. حداد منتظرم بود، همیشه رستوران های سنتی را انتخاب میکرد، شاید مقتضای سنش هم بود. روی تخت نشستم، حداد به من خیره شد: _ شال سفید آخه! مگه عروسی تو! هیچ وقت فکر ...
بروزرسانی در : ۱۰۲۶ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 13
خودت میدونی عاطفه عشق اول و آخرمه...ولی تو هم برام یه عزیز خاصی! خاطره دارم وابستهت میشم، دارم بدجور بهت عادت میکنم. خودم هم نمیدونم چیسرم اومده ولی میدونم تو اولین کسی هستی که این طور من رو درمونده کرده... حرفهای حداد را نمیفهمیدم؛ یعنی نمیخواستم بفهمم؛ چون اصلا دوستشان نداشتم. وقتی ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۹ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 14
صدای پیامکهای گوشیام مرا از غرق شدن در افکارم نجات داد. کیفم را بهسوی خودم کشاندم، گوشیام را درآوردم و به پیامکهایی رسیده خیره شدم. قلبم به شدت میکوبید. چرا آدمها وقتی میروند، برای همیشه نمیروند...چرا درست زمانی که تو آنها را فراموش کرده ای و به نبودنشان عادت کرده ای برمیگردند؛ برمیگر...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 15
درخت بزرگی در پارک شقایق وجود داشت که من و ایوب گهگاهی زیر سایهاش مینشستیم، زیر درخت خوشبختی...به ایوب نمیآمد نام آن درخت را خوشبختی بگذارد ولی گذاشته بود. قلبم میخواست از جا کنده شود؛ اما مجبور بودم خودم را طبیعی جلوه دهم. ایوب روی صندلی نشسته بود، مرا که دید از جایش بلند شد. چهقدر غریب بود...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 16
نه این ایوب ِ من نبود، ایوبی که من میشناختم این قدر سنگدل نبود. او مرا با دنیا عوض نمیکرد؛ اما اکنون خیلی راحت مرا رها کرد و رفت... میخواستم زمان به عقب برگردد، به یک سال پیش، به دو سال پیش، به چندسال پیش، به آنجایی که عطری از ایوب نبود. روی صندلی نشستم و به زمین خیره شدم. نمیدانستم چگونه خ...
بروزرسانی در : ۹۹۸ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 17
_ بحث ها رو باهم قاتی نکن...بی وفایی و بیمعرفتی ایوب یهطرف...دروغ تو یه طرف... امروز فهمیدم هیچ مردی توی دنیا نمیتونه من رو خوشبخت کنه، هیچ مردی توی دنیا نمیتونه من رو آروم کنه، هیچ مردی توی دنیا لیاقت این رو نداره بهش بگم دوستت دارم... _ تند نرو؟ نگفت کجا بوده!؟ _ فکر کن قبرستون بوده! ...
بروزرسانی در : ۹۹۱ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 18
هیچ وقت فکر نمیکردم به این نقطه از زندگیام برسم، نقطهای که مرا بیرحمانه حیران کند. حیران بودم، حیران خودم و وضعی که برایم پیش آمده بود...شاید هم وضعی که خودم برای خودم پیش آوردم. حسهای درونیام متغیر بودند و من نمیدانستم چه بگویم و چگونه رفتار کنم. فقط میدانستم حالم خوب نیست و به همین زو...
بروزرسانی در : ۹۸۴ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 19
تنها مشکل مادرم من بودم، دوست داشت مرا با لباس عروس ببیند و من چهقدر از این لباس بیزار بودم. لباس عروس برای همهی مادران نماد خوشبختی بود و من دیگر حتی نمیخواستم خوشبخت باشم. من دیگر معنای خوشبختی را گم کرده بودم، باید کسی بار دیگر خوشبختی را برایم توضیح میداد. کاش میتوانستم برای مادرم همهچ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 20
شخصیت مریم را دوست داشتم، تکلیفش با خودش روشن بود. او هم مثل من مجرد بود و منتظر یک مرد کامل؛ اما خب او خوب بلد بود گزینههای نامناسب را رد کند، کاری که من در آن افتضاح بودم. من همیشه دست میگذاشتم روی بدترین گزینه و آن گزینه را خدای خودم میکردم و آن را میپرستیدم. من و مریم ساعت دوی بعد از ظ...
بروزرسانی در : ۹۷۰ روز پیش
- 1
- 2
