پارت دوم :
کیفم را از روی صندلی برداشتم، حداد را یک ماه بود که میشناختم. از آن آدمهایی بود که زود با آدمها صمیمی میشوند و آدم هم دلش نمیآمد با او صمیمی نشود. او یک کارمند بازنشستهای بود که مغازهی عطر فروشی هم داشت و در کنار آن استاد خطاطی هم بود! شخصیتش دقیقا همینطور است، سراسر تناقض...نمیتوانی بفهمی حرکت بعدی او چیست و یا جملهی بعدی که میخواهد بگوید چیست یا اصلا دوستت دارد یا از تو بیزار است! گاهی چنان نصیحتم میکند که فکر میکنم کاش پدرم بود و گاهی چنان تمام عیبهایم را جلوی چشمم میآورد که حس میکنم از من بیزار است!
اولین باری که حداد را دیدم در کلاس خطاطی بود، همراه دوستم مریم به آنجا رفته بودم. چنان ژست ترسناکی داشت که فکر میکردم این بشر چرا باید استاد خطاطی باشد! از همان روز به واسطهی کلاس مریم او را میدیدم تا این که چندباری باهم همکلام شدیم...
با من صمیمی رفتار میکرد و این صمیمیت باعث شد راز ایوب را به او بگویم؛ البته اکنون چندین نفر این راز را میدانند و من اگر مجالی مییافتم به گمانم این راز را با هفت میلیارد آدم دنیا به اشتراک میگذاشتم. صدای حداد میآمد: خب برو دیگه، هر روز دو سه تا مشتری بیشتر ندارم همونهارو هم تو میپَرونی...
_ وا من که همهش نیمساعته اومدم، حتی یه نصفه آدم هم نیومد توی این مغازه!
_ تو رو میبینن فرار میکنن!
سکوت کردم؛ گویی خسته شده بودم، حوصلهی خودم را هم نداشتم. گریهام هم گرفته بود، پیش حداد گریه میکردم مرا دست میانداخت.
_ مراقب خودت باش!
از آنجا خارج شدم، خیابان شلوغ بود؛ ولی به گمانم به شلوغی خیابان ذهنم نمیرسید. ایوب کجا بود، چه میکرد...
راه میرفتم و با ایوب حرف میزدم و بیشتر از او با خودم حرف میزدم...
کجای این شهر بود که من او را نمییافتم، آهی کشیدم! کجای این زمین بود...کاش میتوانستم از زمین بپرسم، از تک تک آدمهای این دنیا... ایوب کجاست چرا نیست...نکند دیگر نباشد...
گاهی آدم لحظههایی را تجربه میکند که از خودش بدش میآید و فاجعه دقیقا همینجاست. دوست نداشتم از خودم بدم بیایید. ایوب داشت این کار را با من میکرد...از انتظار، از صبوری، از تلاشهای بیهوده، از حرفهای تلخ آدمها، از امیدهای واهی، از همه چیز خسته شده بودم و آیا خستگی دلیل قانع کنندهای نبود که من از ایوب دست بکشم...همیشه وقتی خسته میشدم چیزی میآمد و دستم را میگرفت و بلندم میکرد؛ چیزی به نام شوق، امید، دوست داشتن...اینها با خستگی تمام نمیشوند و شاید با خستگی بیشتر هم میشوند و حضورشان تاثیرگذارتر...
چیزی به ذهنم رسیده بود؛ اما به حداد نگفتم. او تمام راههای مرا رویایی، فلسفی و غیر ممکن میدید...باید بیشتر به آن فکر میکردم. زنگ گوشیام به صدا درآمد، مادرم بود. جوابش ندادم نزدیک خانه بودم...حس کردم با قدمهای خستهام کل شهر را پیمودهام.
مادرم سرش را با شال بسته بود و روی تختش خوابیده بود. نگاهش که میکردم کوه میدیدم، کوهی استوار که اکنون نیاز به استراحت دارد. جای پدرم خالی بود هم کنار مادرم و هم در این خانه و هم در این شهر، در این دنیا...
آرام دَر اتاقش را بستم و به اتاقم رفتم. گوشیام را زیر و رو کردم، از ایوب هیچ پیامی نبود، گاهی یادم میرفت که نباید منتظر پیامش باشم؛اما هر روز و هر ساعت و هر ثانیه من در انتظار یک پیام از او بودم.
به خودم در آینه نگاه کردم... چشمهای بی رمق، گونههای زرد و لبهایی که ماههاست رنگ رژ به خودشان ندیده اند...حداد به من میگفت؛ تو دختر زشتی هستی! این را نه با شوخطبعی بلکه با صلابت کامل میگفت و من از این حرفش حرصم در میآمد!
ایوب مرا ماه میدید؛ چهقدر این فعلهای گذشته مرا شکنجه میدهند؛ میدید، میشنید، دوست داشت...آه!
خودم را روی تخت رها کردم و تمام روزم را در چند دقیقه گریستم...گریستن گاهی مرا آرام میکرد و گاهی مرا شعله ورتر میساخت. وقتی گریه میکردم احساس ضعف مرا دیوانه میکرد؛ به هیچ وجه دوست نداشتم ضعیف بشوم و بشکنم...شکستن، ایستادن، عقب رفتن کار من نبود.
صدای زنگ گوشی تپش قلب مرا زیاد میکرد، حداد بود:
_ روبهراهی؟
_ خوبم مطمئن باش!
_ من از هیچ چیز تو مطمئن نیستم، عاطفه رفته خونهی برادرش، توی خونه تنهام...
_ یه سوال! عاطفه ناراحت نمیشه این قدر به من اهمیت میدی!
_ زن من خیلی حسوده! البته زن ها کلا همینن...ولی خب من داستانت رو براش گفتم...
_ اوه اوه پس داستان من داره معروف میشه! حداد؟
_ جان حداد...
_ میشه این طور نگی...به نظرت چرا ایوب رفت؟
_ خب خودت رو جای اون بذار، چرا باید یه پسر یه دختر رو رها کنه!
_ چرا؟
_ چون زشته...چون تو زشتو هستی!
_ جدی باش لطفا! اه...
_ هیچ وقت مثل الان جدی نبودم!
_ برو یه گوشه بشین تا عاطفه بیاد، شب خوش!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

ثریا م
0خسته نباشی عزیزم