لیست کلیه پارتهای رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! : پارت های 21 تا 38
تعداد کل پارت های منتشر شده : 38
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 21
_ خیلی رک ازش سوال کن آخرش که چی...تو که نمیری زنت رو به خاطر من طلاق بدی بیای من رو بگیری! _ نه...اون عاشق زنشه! نمیتونم اینطوری باهاش حرف بزنم... _ خاطره میدونم آدمی که حس داره سخته منطقی باشه ولی کمی منطقی فکر کن. حداد واقعا گزینهی درستی واسهی زندگی نیست، حتی برای عشق... واقعا چهطور...
بروزرسانی در : ۹۶۳ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 22
_ منتظر تو بودم... گویی همین دیروز بود که من با ایوب آشنا شده بودم؛ نه، آدمها هیچ گاه نمیتوانند خاطرات را در سرزمین دلشان دفن کنند...خاطرات بذر هستند، در اعماق دلمان کاشته میشوند و رشد میکنند، گاهی آن قدر رشد میکنند که دیگر دلی برایمان نمیماند...دیگر دلی برایم نمانده بود. مریم ایوب را که ...
بروزرسانی در : ۹۵۶ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 23
به خدا دیگه کم آوردم، دوست دارم برم جایی که نه ایوب باشه و نه حداد...جایی برم که دیگه حتی بهشون فکر هم نکنم...من آهن نیستم...هر آدمی ظرفیتی داره...ظرفیت من پُرشده واقعا... _ دوتاشون رو فراموش کن...باهم...مگه اونها کین که نتونی فراموششون کنی... _ مریم اگه فراموشی آسون بود الان همهی مردم شبها ر...
بروزرسانی در : ۹۴۹ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 24
_ نه خب ولی کلا ازدواجی نبودی، فکر میکردم کلا قید ازدواج زدی! کیفم را باز کردم و از آن یک شکلات کوچک درآوردم: _ میخوری؟ حداد طوری نگاهم کرد که گویی غریبترین تصویر دنیا را دیده است. شروع به خوردن شکلات کردم، طعم بینظیری داشت، هیچ وقت در بحرانیترین لحظات زندگیام چیزی نخورده بودم. _ خب؟ چ...
بروزرسانی در : ۹۴۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 25
گویی ذهنم را برای همیشه پاک کرده بودند، میخواستم به فکری تمرکز کنم؛ اما چیزی نبود. ذهنم خالی ِ خالی بود؛ یعنی من خالی ِ خالی اش کرده بودم. خودم را به خانه رساندم. خانه میتوانست هم برایم مسکن باشد و هم مُسکِن؛ اما به شرطی که کسی باشد مرا بفهمد. همین که وارد خانه شدم، مادرم دست مرا گرفت: _ کجا...
بروزرسانی در : ۹۳۵ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 26
فاصلهی عقل و جنون مگر چهقدر است؟ هر قدر سعی میکردم آرام باشم، نا آرامتر میشدم و این حس دردناکترین حس دنیا بود. حداد دیگر جرئت نداشت به من زنگ بزند و ایوب همانند دختربچههای پنج ساله قهر کرده بود؛ پس میشد راحت خوابید. رها کردن جالبترین حسی بود که من کشفش کرده بودم. جوانی معدن حسهای ناشنا...
بروزرسانی در : ۹۲۸ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 27
یک صبحی که هیچ وقت تمام نشود. ایوب باز هم پیام داده بود: _ کجایی؟ چرا جوابم نمیدی عصبیم نکن! کاش میتوانستم تمام حسم را به حروف تبدیل کنم و بعد از حروف کلمه بسازم و بعد کلمات را به هم بچسبانم و آنگاه جملهی دلخواهم را به او بگویم. جملهای که بتواند تمام حسم را به او منتقل کند؛ بدون آن که بار...
بروزرسانی در : ۹۲۱ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 28
مردها حسادتی دارند عجیب، وقتی از دختری خوششان نیاید، دوست ندارند با او باشند؛ اما اگر کسی به آن دختر نزدیک شود گُر میگیرند. آنها همیشه بازمیگردند تا ببینند اوضاع چگونه است. ساعت شش صبح بود، با تماس حداد از افکارم رها شدم. جوابش دادم: _ احیانا تو آدمی یا چی؟ _ سلام این حرفها رو ول کن، می ...
بروزرسانی در : ۹۱۴ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 29
چیزی بر سرم، بر روحم، بر کل وجودم آوار شده بود. مدام یک حرف در ذهنم تکرار میشد" ایوب که آدم نکشته، برادرش کشته بفهم خاطره". من چرا نمیفهمیدم... _ پیاده شو! سر جایم یخ زده بودم، حداد در را برایم باز کرد: _ سوار شو. برو هر جا دلت خواست برو...فقط برو ... _ این رو نگفتم که بهم بریزی...این رو گ...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 30
_ سلام! بالاخره نگاهم کرد، چند لحظه به من خیره شد: _ سلام...بشین! روی صندلی نشستم، دوست داشتم تمام حرفهای حداد را فراموش کنم و سکوت کنم؛ سکوت کنم و بگذارم ایوب برایم بگوید، دوست داشتم همه چیز تمام شود؛ همه چیز تمام شود و دوباره آغازشود...دوباره من و ایوب بشویم، خاطره و ایوب مدتها پیش... _ چی...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 31
گوشیام زنگ میخورد، عاطفه بود. برای دیوانگیام فقط عاطفه را کم داشتم. جوابش ندادم، پیامش را خواندم: _ همین امروز میخوام ببینمت...بیا خونه مون. یک لحظه در خیابان ایستادم و به پیامش خیره شدم بدون آنکه حتی فکر کنم. ذهنم خالی خالی شده بود. عاطفه، حداد، بروم خانهشان... چرا باید بروم خانهشان؟ ...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 32
از آمدنم پشیمان شده بودم، عاطفه میز کار حداد را به من نشان داد: _ این برگهها رو نگاه کن، تمام نوشتههای خطش شده شعرهای عاشقانه... و چهقدر حداد عشق را میشناخت! و چهقدر به من عشق ورزید! حداد هیچ وقت عاشق من نبود...او فقط هوس داشتن مرا داشت و تمنای داشتن هیچ وقت عشق نبود...داشتنی که راکد باشد ...
بروزرسانی در : ۸۸۶ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 33
فصل سوم مادرم خانهی خواهرم بود و من مریم را برای ناهار به خانهمان دعوت کرده بودم. از دیدارهای دوستانه خوشم میآمد؛ اما دوستان زیادی نداشتم. من و مریم چای و کیک خوردیم، سالاد درست کردیم، یک دنیا حرف زدیم و آخر دوتایمان روی مبل لم دادیم. با خودم عهد بسته بودم از گذشته چیزی نگویم. سه ماه گذشته ...
بروزرسانی در : ۸۷۹ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 34
_ عادیه همهمون این طور شدیم. فکر کن من الان هر کی رو توی خیابون میبینم فکر میکنم قبلا جایی اون رو دیدم. یه حسه فقط و واقعیت نداره. عکسش نداری؟ _ صبر کن گوشیم رو بیارم، عکس پروفایلش نشونت بدم. _ پس باهم ارتباط دارید...رسمی یا صمیمی؟ مریم غذایش را تمام کرد و از جایش بلند شد: _ سفره رو بعد خو...
بروزرسانی در : ۸۷۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 35
دوست داشتم این بار تمام کینهی عالم را جمع کنم و کاری با حداد بکنم که دیگر نتواند چنین کار پستی بکند...نه با من و نه با هیچ کس دیگر. نقطهی ضعف حداد را دقیقا بلد بودم. زنگ خانهشان را زدم، عاطفه تصویر مرا که دید در را برایم باز کرد. وارد هال شدم، عاطفه مانتویش را پوشیده بود و آمادهی بیرون رفتن...
بروزرسانی در : ۸۶۴ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 36
چند دقیقه چشمهایم را بستم، ارتباطم را با دنیای اطرافم از دست دادم، دیگر هیچ صدایی نمیآمد، فقط صدای خاطره را میشنیدم؛ آهسته، لرزان و پر از تردید... هراس تمام وجودم را گرفت، چشمهایم را گشودم. تنهایی ترسناک است، چه شجاع باشیم و چه نباشیم...تنهایی دردناک است چه صبور باشیم و چه نباشیم... از جایم...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 37
باز هم تماس گرفت، این باردیگر صبوری جواب نمیداد، جوابش دادم: _ بله _ سلام خوبی خاطره جان؟ از آنهایی که در وقت بحران به من میگفتند" خاطره جان" بیزار بودم! _ چیشده؟ _ حداد یه مدته حالش بده، الانم بیمارستانه...بستریه... واقعا آن لحظه برایم هیچ کس و هیچ چیز مهم نبود؛ حتی اگر عاطفه خبر مرگ حد...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان به چشم هایم نگاه کن، آن گاه دروغ بگو! - پارت 38
شب بود و نسیمی خنک میوزید، چادرم را به خودم پیچیدم. میخواستم وارد حرم بشوم و ضریح را بگیرم؛ اما چیزی مانعم میشد...زن و شوهری که کنارم نشسته بودند یک عکس دو نفری باهم گرفتند. در دلم برایشان آرزوی خوشبختی کردم، هیچ وقت حسرت زندگی کسی را نخورده بودم؛ هرکس زندگی خاص خودش را دارد چه خوب چه بد... ی...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
- 1
- 2
