پارت یک :
فصل اول
آدمی نبودم که یکباره گُر بگیرم، آدمی نبودم که صدایم را بالا ببرم، آدمی نبودم که کسی این قدر، این طور مرا به هم بریزد؛ اما طوری صدایم را بالا بردم و به حداد گفتم" بسه لطفا" که حس کردم نه فقط او، تمام جهان از حرکت ایستاد و چندلحظه بیصدا شد...
حداد سیگاری روشن کرد و آهی کشید: بدی شما دههی شصتی ها اینه...نه حرف گوش میکنید نه حرف درست دارید بزنید!
معلق موندید، یعنی خودتون، خودتون رو معلق کردید...
یه دوست دههی شصتی داشتم، باور میکنی؟ این موهای سفیدم مال اون دورانیه که باهاش دوست بودم...فقط شش ماه تحملش کردم...
هیچ وقت هم حرفهاش رو نفهمیدم، به گمونم اونم حرفهام رو نمیفهمید؛ چون وقتی باهاش حرف میزدم؛ حتی سرش هم تکون نمیداد، پلک هم نمیزد!
بلافاصله گفتم: هنوز دوستتونه؟
به شیشهی عطری که روبهرویش بود نگاه کرد و سپس آن را در ویترین گذاشت: بیا اصلا حرفهام نمیشنوی گفتم که شش ماه فقط تحملش کردم! تو رو هم یه روز شوهر میدم راحت میشم...
روی صندلی روبهرویش نشستم، حس کردم آرامتر شدم: تو یک دلیل بگو که من دنبالش نرم...من رو متقاعد کن!
_ من حرفهام رو زدم، اون حرفهام دلیل نبود؟ تو چهقدر سرتقی آخه!
اون پسر اگه تو رو میخواست، الان پیش تو بود، پی تو بود...نه این که شش ماه بره و هیچ ردی ازش نباشه... شش ماه غیب شدن یعنی نمیخوادت، یعنی براش مهم نیستی، یعنی خداحافظی غیر مستقیم...یعنی من رو فراموش کن خاطره... فراموشش کن خاطره!
بی اختیار از روی صندلی بلند شدم، اصلا صندلی راحتی نبود وقتی روی آن مینشستی گویی در آن غرق میشدی و نمیتوانستی خودت را نجات دهی: تو سومین کسی هستی که به من میگه فراموشش کن...منتظرم سیصدمین نفر بگه میفهمی!
_ کله شق! کله شق! خب چرا اینجا ایستادی؟ برو پیدا کن ایوب خانت رو!
ببین توی این شهر اصلا ایوبی وجود داره!
_ من همه جا دنبالش رفتم، حتی جایی که خونه اجاره کرده بود، پیرزنه هیچ خبری ازش نداشت...
مادرم میگه شاید اتفاقی افتاده براش و گرنه حداقل یه زنگی، یه پیامی...
_ دوستاش چی؟
_ اون رفیق باز نبود، تا حالا ندیدم با کسی بیشتر از چند کلمه حرف بزنه!
_ بعد تو همهی این مردای شهر رو ول کردی دقیقا اومدی عاشق یه پسر شدی که حرف بلد نیست بزنه...
کیفم را یادم رفته بود از دوشم بردارم، آن را روی صندلی رها کردم و نزدیک پیشخوان شدم: همهی آدمها توی دنیا بلدن حرف بزنن ولی وقتی حرف نمیزنن یعنی نمیخوان حرف بزنن... یعنی آدمی پیدا نکردن که بتونن باهاش حرف بزنن.
حداد تهسیگارش را در جاسیگاری خاموش کرد و با صدای آرامی گفت: با تو حرف میزد؟ چیا میگفتین؟
خندیدم، خیلی خندهام گرفته بود: تو که فقط دوست داری آمار بگیری...
حداد حتی تکان هم نخورد: میخوام بدونم خب...این پسر چی داره که سینه چاکش شدی...
به چشمهای حداد زل زدم: هزار بار گفتم این پسر چی داره و مهم تر از اون چیزهاییه که نداره...
نداشتن بعضی چیزها از داشتن بعضی چیزها برام مهمتره...
_ باز رفتی توی فلسفه...نمی فهممت...به خدا نمیفهممت فقط می دونم خیلی خری که عاشق چنین پسری شدی...
عاشق پسری شدی که حتی نمیدونی خونهش کجاست، چی کارهست، خانوادهش کین... الان کجاست، چه غلطی میکنه...اصلا آدم درستیه یا نه...شهر پر از آدم هفت خطه...
ملت طرفشون رو صد درصد میشناسن آخرش تو زرد از آب در میآد. اون وقت تو...چی بگم که فقط حرصم میدی تو...
پشتم را به حداد دادم و به پیشخوان تکیه دادم: کاش تو همون طور که من می دیدمش، می دیدیش...
_ چرت و پرت نگو لطفا...تو زیادی رویا پردازی...ماشین خیالت رو خاموش کن و پیاده شو! واقعیت رو ببین...واقعیت اینه که اون پسر با احساست بازی کرد و رفت! همین...قلبم درد گرفت...از دست تو...
_ کمتر سیگار بکشی، قلبت درست میشه،یه چیزی یادم اومد...
شاید بتونم ردی ازش پیدا کنم...
_ خدای من! بیا برو اصلا...دیگه تحمل ندارم ببینمت...می خوام کلا چند هفته مغازه رو تعطیل کنم!
نکنه میخوای بری پلیس خبر کنی! بری بگی معشوقهی من گم شده بیایید پیداش کنید!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
فاطمه
0عالی
۲ سال پیشمهناز
0خوبه
۲ سال پیشزی زی
0عالی
۲ سال پیشضحا
0عالی
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
سپاس🌷🌷🌷
۳ سال پیشمهناز
0اکی
۳ سال پیشسارینا
0خوندنی
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون🌷🌷 نظراتتون من رو دلگرم میکنه.
۳ سال پیشسمیرا
0عالی بود
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهی و لطفتون🌷🌷
۳ سال پیشفرشته
0واقعا عالی
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون فرشته خانم🌷
۳ سال پیشMaaakj
0عاااالی
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
خیلیممنونم از توجهتون❤
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ثریا
0به نظرم جالبه