پارت سوم :
_ دختر لوس! شاید داره امتحانت میکنه!
_ چه امتحانی اون وقت؟
_ مثلا بخواد ببینه بهش وفاداری یا نه...چهقدر دوستش داری و...
هر چند بعیده.
_اون میدونه من خیلی دوستش دارم...
_ یک طرفهست...
_ دو طرفهست! من مطمئنم دوستم داره!
_ تو چرا این قدر مطمئنی، هیچ چیزی قابل اطمینان نیست. مردها خیلی عجیب و غریبتر از اونی هستن که تو بتونی توی چندماه بشناسیشون...
من میگم زندگیت رو بکن حالا خواستی منتظرش هم باش ولی حتما برای خودت زمان بذار...تو نمیتونی زندگیت رو تعطیل کنی فقط به خاطر اینکه یه پسر زده به سرش که کلا غیب بشه! حس میکنم ایوب خیلی بچهست...
_ تو چرا از ایوب خوشت نمیآد؟ ضمنا من زندگیم رو تعطیل نکردم می بینی که دارم زندگی میکنم فقط من نمیتونم به همین راحتی فراموشش کنم...
_ به همین راحتی نه، زجر بکش ولی فراموشش کن...
_ به این جمله آلرژی پیدا کردم...تو به جای من بودی هم این قدر راحت عشقت را فراموش میکردی!
_ تو به این حسها میگی عشق! عشق اصلا وجود نداره...
_ پس عاطفه چی؟ عشقت نیست؟
_ عاطفه جونمه ولی عشقی که تو ازش دَم میزنی توی داستانهاست...ما دوسال باهم ارتباط داشتیم و همدیگه رو کامل شناختیم و بعد باهم ازدواج کردیم...تو فقط سه ماه باهاش بودی...فقط سه ماه!
_ عشق عشقه...سه ماه یا سه سال...
_ حرف زدن با تو بیفایدهست دختر جون...
_ همچنین شما...شب خوش.
گوشیام را روی تخت رها کردم، خودم را مچاله کردم و ساعدم را روی چشمهایم گذاشتم. این حالت حس خوشایندی به تمام روحم تزریق میکرد، موقت بود؛ اما دلپذیر بود و مگر تمام چیزهای دلپذیر دنیا موقتی نبودند؟
حداد روی زخمم نمک میپاشید، همیشه اینطور بود؛ اما نمیدانستم چرا حرف زدن با او مرا آرام میکرد. یک ساعت، یک ماه، یک سال، یک قرن واقعا چه تفاوتی دارد؛ اگر انسان بخواهد به شناخت برسد، میرسد...من از همان ساعت اولی که ایوب را دیدم او را شناختم. او را در رویاهایم ملاقات کرده بودم؛ حتی صدایش برایم آشنا بود؛ حتی عطر پیراهن آبیآسمانیاش؛ حتی خال کوچک زیر چشم راستش...
ظاهری مرتب؛ اما بسیار ساده داشت. نه از ساعت برند خبری بود و نه از کفش آنچنانی. آنقدر مرتب بود که حس میکردم مادرش هر روز لباسهایش را تنَش میکرد. مودب بود؛ از آنهایی که در زندگیام هرگز ندیده بودم. وقتی کنارش بودم؛ ذهنم تمام واژههای زشت دنیا را سانسور میکرد؛ حتی رایج ترین آنها.
مثلا وقتی کنار ایوب بودم هرگز نمیتوانستم بگویم فلانی بیشعور است!
در صورتی که من و مریم این کلمه را هر روز هزار بار به هم میگفتیم! البته مریم بیشتر این را به من میگوید!
ایوب آدم مذهبی نبود؛ اما معتقد بود. هیچ وقت ندیدم نماز بخواند؛ اما از خدا همیشه برایم میگفت؛ طوری میگفت که فکر میکردم خدا دوست صمیمی اوست؛ طوری میگفت که فکر میکردم خدا فقط دوست صمیمی اوست؛ طوری میگفت که من هم دوست داشتم با دوست صمیمی او دوست شوم!
من از همه چیز برای او میگفتم و او خوب میشنید و اغلب کوتاه نظرش را میگفت. از آنهایی بود که اگر از او سوالی نمیپرسیدی کنارت مینشست و یک ساعت تمام نگاهت میکرد و کاش اکنون بود و من چیزی نمیگفتم و او یک ساعت تمام نگاهم میکرد.
ساعت سه شده بود، گوشیام را نگاه کردم؛ اما حوصلهام نمیکشید حتی به آن دست بزنم. به اجبار آن را بهسوی خودم کشاندم. حداد ده پیام فرستاده بود. تمامشان را خواندم و برایش نوشتم: خوبی مردهایی مثل تو اینه که پوست کلفتن هیچوقت قهر نمیکنن!
بیدار بود و بلافاصله جواب داد: ولی بدی دخترهایی مثل تو اینه که فکر میکنن دنیا منتظرشون نشسته تا فقط خواستههاشون رو برآورده کنه!
خوابم میآمد و اصلا توان این را نداشتم با او بحث کنم نوشتم: فردا ساعت ده صبح میخوام برم جایی به کمکت احتیاج دارم هستی؟
از پیامش خندهام گرفت، همیشه با عجله مینوشت و همیشه اشتباه مینوشت: هشتم هر کجا میخوای بری حتی جهنم...
و آیا جهنم مکان بود یا زمان؟ زمانی که ایوب بود بهشت بود، یک بهشت دل انگیز و اکنون جهنم است، یک جهنم سرد ِ سرد!
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۱۳۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
ثریا
0عالیه حداد چه بامزه است
۱ سال پیشبتتب
0غلخخ التلب -عع
۲ سال پیشفهیم
0ممنون فرشته جون عالی بود
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
سپاس از همراهیتون.
۳ سال پیشاسرا
0عالیه وجالب حدادچکارش بود
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون. توی یکی از پارتها نحوهی آشنایی رو نوشتم. استاد دوست خاطره...
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

زهره
0نصیحت مامانا همشون مثل همه ،خیلی باحالن