پارت بیست :
شخصیت مریم را دوست داشتم، تکلیفش با خودش روشن بود. او هم مثل من مجرد بود و منتظر یک مرد کامل؛ اما خب او خوب بلد بود گزینههای نامناسب را رد کند، کاری که من در آن افتضاح بودم.
من همیشه دست میگذاشتم روی بدترین گزینه و آن گزینه را خدای خودم میکردم و آن را میپرستیدم.
من و مریم ساعت دوی بعد از ظهر در یک رستوران نسبتا شیک روبهروی هم نشستیم؛ اما مگر میتوانستم حرف بزنم آن هم از حدØ

لطفا صبر کنید...

Aa
2واقعا دخترا بعضی اوقات اینقدر ساده وکم فکر میشن که میدونن طرف مشکل داره ولی دوست دارن خودشون متقاعد کنن که همه چی اوکی وهمین سادگیها اونارو از مسیر زندگی واهدافشون دور میکنه وقتی میفهمن که دیر شده 🤔⚘