پارت بیست :

شخصیت مریم را دوست داشتم، تکلیفش با خودش روشن بود‌. او هم مثل من مجرد بود و منتظر یک مرد کامل؛ اما خب او خوب بلد بود گزینه‌های نامناسب را رد کند، کاری که من در آن افتضاح بودم.
من همیشه دست می‌گذاشتم روی بدترین گزینه و آن گزینه را خدای خودم می‌کردم و آن را می‌پرستیدم.
من و مریم ساعت دوی بعد از ظهر در یک رستوران نسبتا شیک روبه‌روی هم نشستیم؛ اما مگر می‌توانستم حرف بزنم آن هم از حدØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    2

    واقعا دخترا بعضی اوقات اینقدر ساده وکم فکر میشن که میدونن طرف مشکل داره ولی دوست دارن خودشون متقاعد کنن که همه چی اوکی وهمین سادگیها اونارو از مسیر زندگی واهدافشون دور میکنه وقتی میفهمن که دیر شده 🤔⚘

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی و نظرتون🌷

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    همه چیزخاطره داره میگیه دیگه چیزی نمونده

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون🌷🌷

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️