پارت شانزده :

نه این ایوب ِ من نبود، ایوبی که من می‌شناختم این قدر سنگدل نبود. او مرا با دنیا عوض نمی‌کرد؛ اما اکنون خیلی راحت مرا رها کرد و رفت...
می‌خواستم زمان به عقب برگردد، به یک سال پیش، به دو سال پیش، به چندسال پیش، به آنجایی که عطری از ایوب نبود.
روی صندلی نشستم و به زمین خیره شدم. نمی‌دانستم چگونه خودم را آرام کنم. ایوب که خیلی وقت پیش برایم رفته بود؛ پس دیگر نگران چه چیزی بودم. آیا چیزی

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    1

    چه عجب اینجورحرف زدباحداد

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون🌹🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️