پارت شانزده :
نه این ایوب ِ من نبود، ایوبی که من میشناختم این قدر سنگدل نبود. او مرا با دنیا عوض نمیکرد؛ اما اکنون خیلی راحت مرا رها کرد و رفت...
میخواستم زمان به عقب برگردد، به یک سال پیش، به دو سال پیش، به چندسال پیش، به آنجایی که عطری از ایوب نبود.
روی صندلی نشستم و به زمین خیره شدم. نمیدانستم چگونه خودم را آرام کنم. ایوب که خیلی وقت پیش برایم رفته بود؛ پس دیگر نگران چه چیزی بودم. آیا چیزی

لطفا صبر کنید...

اسرا
1چه عجب اینجورحرف زدباحداد