پارت پانزده :

درخت بزرگی در پارک شقایق وجود داشت که من و ایوب گهگاهی زیر سایه‌اش می‌نشستیم، زیر درخت خوشبختی...به ایوب نمی‌آمد نام آن درخت را خوشبختی بگذارد ولی گذاشته بود. قلبم می‌خواست از جا کنده شود؛ اما مجبور بودم خودم را طبیعی جلوه دهم. ایوب روی صندلی نشسته بود، مرا که دید از جایش بلند شد. چه‌قدر غریب بود، گریه‌ام گرفته بود و اگر مردم نبودند روی زمین می‌نشستم و زار می‌زدم.
دستش را به‌سویم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    0

    واقعا هفته اد م منتظرباشه بخاطر پارت کوتاه چرا؟حداقل دوباریا بیشتر درهفته

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    خب چه‌ می‌شه کرد بیشتر از این برام مقدور نیست فعلا. ممنونم از همراهی‌تون🌷🌷

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️