پارت پانزده :
درخت بزرگی در پارک شقایق وجود داشت که من و ایوب گهگاهی زیر سایهاش مینشستیم، زیر درخت خوشبختی...به ایوب نمیآمد نام آن درخت را خوشبختی بگذارد ولی گذاشته بود. قلبم میخواست از جا کنده شود؛ اما مجبور بودم خودم را طبیعی جلوه دهم. ایوب روی صندلی نشسته بود، مرا که دید از جایش بلند شد. چهقدر غریب بود، گریهام گرفته بود و اگر مردم نبودند روی زمین مینشستم و زار میزدم.
دستش را بهسویم

لطفا صبر کنید...

ندا
0واقعا هفته اد م منتظرباشه بخاطر پارت کوتاه چرا؟حداقل دوباریا بیشتر درهفته