پارت هجده :
هیچ وقت فکر نمیکردم به این نقطه از زندگیام برسم، نقطهای که مرا بیرحمانه حیران کند. حیران بودم، حیران خودم و وضعی که برایم پیش آمده بود...شاید هم وضعی که خودم برای خودم پیش آوردم.
حسهای درونیام متغیر بودند و من نمیدانستم چه بگویم و چگونه رفتار کنم. فقط میدانستم حالم خوب نیست و به همین زودی ها هم حالم خوب نمیشود.
حداد مغازه اش را بست، کودکانه مرا در ماشینش نشاند و من ه
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون🌹شخصیت ها متفاوته و آدمها در موقعیت های مختلف متفاوت تصمیم میگیرن.
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
خب به همهی دوستان حق میدم یک پارت در هفته کمه ولی خب من دوست دارم بنویسم؛ حتی اگه به علت مشغله نتونم زیاد بنویسم...پس ممنون میشم دوستان گل و همراهم وضعیت نویسنده رو درک کنن...
۳ سال پیشاسرا
0امیدوارم راه درست پیداکنی حداقل نه حدادنه ایوب بایدبدون هیچ مردی احساستش درست کنه
۳ سال پیش
معجزه شرقی | نویسنده رمان
ممنونم از همراهیتون🌹🌹
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

ندا
0سلام عالیه فقط وجدان ادم ۷روزمنتظر چندخطکوتاه باشه الاصل داستان فراموش میشه .واینکه چرابخودش انقدر سخت میگیره وقتی طرف ولش کرده