پارت هجده :

هیچ وقت فکر نمی‌کردم به این نقطه از زندگی‌ام برسم، نقطه‌ای که مرا بی‌رحمانه حیران کند. حیران بودم، حیران خودم و وضعی که برایم پیش آمده بود...شاید هم وضعی که خودم برای خودم پیش آوردم.
حس‌های درونی‌ام متغیر بودند و من نمی‌دانستم چه بگویم و چگونه رفتار کنم. فقط می‌دانستم حالم خوب نیست و به همین زودی ها هم حالم خوب نمی‌شود.
حداد مغازه اش را بست، کودکانه مرا در ماشینش نشاند و من هÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ندا

    0

    سلام عالیه فقط وجدان ادم ۷روزمنتظر چندخطکوتاه باشه الاصل داستان فراموش میشه .واینکه چرابخودش انقدر سخت میگیره وقتی طرف ولش کرده

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون🌹شخصیت ها متفاوته و آدمها در موقعیت های مختلف متفاوت تصمیم می‌گیرن.

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    خب به همه‌ی دوستان حق می‌دم یک پارت در هفته کمه ولی خب من دوست دارم بنویسم؛ حتی اگه به علت مشغله نتونم زیاد بنویسم...پس ممنون می‌شم دوستان گل و همراهم وضعیت نویسنده رو درک کنن...

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    0

    امیدوارم راه درست پیداکنی حداقل نه حدادنه ایوب بایدبدون هیچ مردی احساستش درست کنه

    ۳ سال پیش
  • معجزه شرقی | نویسنده رمان

    ممنونم از همراهی‌تون🌹🌹

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️