خلاصه رمان :
اسمش شهابالدین مودت بود؛ پسر همهچیزتمامِ حاجی مودت، نورچشمی خانواده، پسری که همه از اخلاق، ایمان و آیندهی درخشانش حرف میزدند. کسی که هیچوقت اشتباه نمیکرد... یا حداقل همه همین را باور داشتند. و من؟ روشا. عزیزدردانهی خانواده، جز برای پدری که سالها بود حتی اسمم را هم با عشق صدا نزده بود. از تهران به اصفهان انتقالی گرفتم، فقط برای اینکه وارد زندگی شهاب شوم. باید اعتمادش را جلب میکردم، به دنیایش راه پیدا میکردم و بیآنکه چیزی بفهمد، او را به مهرهای در بازی خودم تبدیل میکردم؛ بازیای که سالها پیش شروع شده بود و حالا نوبت من بود قوانینش را بنویسم. من همیشه اهل منطق بودم. برای هر حرکت، چند قدم جلوتر را میدیدم و هیچوقت اجازه نمیدادم احساسات، معادلاتم را به هم بریزد چون احساسات همیشه آدم را بازنده میکنند. اما هیچکس به من نگفته بود بعضی آدمها، تمام قانونهای بازی را به هم میریزند. اما یک اشتباه کافی بود تا صفحهی بازی برگردد... چون بعضی حقیقتها، وقتی آشکار میشوند، نه راهی برای بردن باقی میگذارند و نه راهی برای فرار.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بازی مات - پارت 40
در طول یکروز عادی شهاب مدام داشت به یک تصمیم مهم فکر میکرد. هزارتا سوال در سرش وجود داشت - آیا واقعاً تصمیم درستیه؟... اصلاً باید چی بهش بگم؟ چطوری بگم؟... اصلاً گیرم گفتم روشا چه جوابی قراره بده؟ آیا واقعاً برای هر جوابی آمادم؟ بعد از آخرین کلاس رو به روشا گفت: - امروز مزون خیلی کاری نداریم تو ...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان بازی مات - پارت 39
روز بعد روشا به شهاب اطلاع داد که نمیتواند به مزون برود و بجای آن با آراز قرار ملاقات گذاشت. سعی کرد همان مدلی تیپ بزند که مورد پسند آراز بود، همان عطر، همان مدل کفش و همان مدل مو... جز به آراز به هیچ چیز دیگر فکر کند. وقتی داخل رستوران روبروی آراز نشست فهمید که دلتنگی آراز یکطرفه نبود. - آقای ...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 38
خوشبختانه مزون آنروز خیلی شلوغ نبود، فقط یک مورد توی فاکتورهای خرید پیش آمده بود که به لطف روشا حل شد - چه خوب که هستی، تنهایی حوصلم نمیکشید این فاکتورا رو بررسی کنم - کاری نکردم... آره یکم حوصله میخواد روشا نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: - شهاب - جا... بفرمایین - میشه من امروز زودتر برم، هنوز کل...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 37
شهاب از دیدن دستبندی که خریده بود روی دست روشا احساس رضایت کرد و لبخند ملیحی زد که فقط خودش دلیلش را میدانست. - هر چیزی که نیازه بگو تو راه بخریم، خوراکی، پوشاک، بهداشتی، خلاصه هرچی روشا نگاهی به نیمرخ شهاب انداخت و از ذوق شهاب برای دیدن امیرعلی لذت برد - چیه؟ چرا اینطوری نگام میکنی؟ - هیچی... و...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش

آرزو شریفی | نویسنده رمان
گناه آراز بدبخت چیه؟🙈
۱۱ ساعت پیشJester
در پارت 390از اینکه با روشا خوابید خوشم نیومد .. اگه قراره روشا بره با شهاب ، در حق شهاب بی معرفتیه
۱۰ ساعت پیشراز
در پارت 403نمیدونم چرا آدما برا انتقامشون بیگناه ها رو انتخاب میکنن.بانو م
۲۲ ساعت پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
شاید چون با آدمای گناهکار نمیشه گلاویز شد
۱۱ ساعت پیشمامان عسل
در پارت 400شهاب از حیله گری روشا خبر نداره بنده خدا عاشقش شده ..امان از دست ادم های دورو و مکار 😬😬
۱۸ ساعت پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
آره شهاب بی خبر و بی گناهه ولی خب دخترمم اونقدر سیاه نیست
۱۱ ساعت پیشهدیه
در پارت 330خسته نباشی امیدوارم خوب تموم بشه
۱۷ ساعت پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
سلام عزیزم لطف داری منم امیدوارم آخر داستان مورد پسندتون باشه
۱۱ ساعت پیشبهار
در پارت 404عزیزم شهاب عاشق،چقدر تو بدجنسی روشا ،چطور دلت میاد اذیتش کنی اونم با شکستن قلبش🥺
۲۴ ساعت پیششادی
در پارت 391کاش می فهمیدم روشا می خواد انتقام چیو بگیره که اینقدر شهاب ازیت می کنه
۲ روز پیشبهار
در پارت 393آخ طفلی شهاب،آخه،روشا، چرا با قلبش بازی میکنی؟ کتک لازمی، هاا
۲ روز پیشبهار
در پارت 380کاش میفهمیدم تو سر روشا چیه. میخواد با شهاب چکار کنه؟
۳ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
کاش🙈
۳ روز پیشJester
در پارت 380چقد این شهاب خوبه
۳ روز پیشزهرا
0خسته نباشی عزیزم مثل همیشه عالی هستی بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستم
۳ روز پیشهناسه
در پارت 385نویسنده جون حداقل دلیل این کارش رو بگو تا ما کمتر بهش بدو بیراه بگیم و ازش متنفر باشیم و با فحش هامون شادش کنیم
۳ روز پیشزهرا
در پارت 381سلام عزیزم ممنون که هرشب پارت جدید میزاری عالی بود خداقوت
۳ روز پیششادی
در پارت 360آخه چرا مجبوره انتقام چیو داره می گیره ؟
۴ روز پیشراز
در پارت 330عالی بود هسته نباشید
۴ روز پیشراز
در پارت 330عالی بود هسته نباشید
۴ روز پیش

Jester
در پارت 394اصلا از روشا خوشم نمیاد ، از اون آراز پدرسوخته هم همینطور ، شهاب تفلکی گناه داره