دوست داشتی؟
رمان بازی مات اثر آرزو شریفی کاور اصلی

رمان بازی مات

  • زبان فارسی
  • 29.1K 👁
  • 121 ❤️
  • 249 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

اسمش شهاب‌الدین مودت بود؛ پسر همه‌چیزتمامِ حاجی مودت، نورچشمی خانواده، پسری که همه از اخلاق، ایمان و آینده‌ی درخشانش حرف می‌زدند. کسی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد... یا حداقل همه همین را باور داشتند. و من؟ روشا. عزیزدردانه‌ی خانواده، جز برای پدری که سال‌ها بود حتی اسمم را هم با عشق صدا نزده بود. از تهران به اصفهان انتقالی گرفتم، فقط برای اینکه وارد زندگی شهاب شوم. باید اعتمادش را جلب می‌کردم، به دنیایش راه پیدا می‌کردم و بی‌آنکه چیزی بفهمد، او را به مهره‌ای در بازی خودم تبدیل می‌کردم؛ بازی‌ای که سال‌ها پیش شروع شده بود و حالا نوبت من بود قوانینش را بنویسم. من همیشه اهل منطق بودم. برای هر حرکت، چند قدم جلوتر را می‌دیدم و هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادم احساسات، معادلاتم را به هم بریزد چون احساسات همیشه آدم را بازنده می‌کنند. اما هیچ‌کس به من نگفته بود بعضی آدم‌ها، تمام قانون‌های بازی را به هم می‌ریزند. اما یک اشتباه کافی بود تا صفحه‌ی بازی برگردد... چون بعضی حقیقت‌ها، وقتی آشکار می‌شوند، نه راهی برای بردن باقی می‌گذارند و نه راهی برای فرار.

پارت اول

می‌گویند هر داستان را یک نفر می‌نویسد؛ اما حقیقت این است که هیچ داستانی، تنها متولد نمی‌شود.
این رمان، وامدارِ همراهی کسی‌ست که در روزهای سکوت، صدای امید بود؛ در لحظه‌های تردید، به کلماتم ایمان آورد و هر بار که از ادامه دادن خسته شدم، بی‌آنکه بداند، دلیلی برای نوشتنم شد.
برای تمام دلگرمی‌ها، صبوری‌ها و حضوری که ردش تا همیشه میان سطرهای این کتاب باقی خواهد ماند، از صمیم قلب سپاسگزارم.
زهرا جانم شاید نامت در این صفحات نوشته نشده باشد، اما هر کس این رمان را با دل بخواند، بی‌شک حضورت را میان واژه‌هایش احساس خواهد کرد...
***
فصل اول: حرکت سفید
از پله‌های اتوبوس پایین آمد و در حالی که نفس عمیقی می‌کشید دستی به چروک‌های مانتویش کشید.
- از اینجا یه کیلومتر راه داریم تا برسیم به چادرا
این را باربد که تقریباً راهنمای تور هم محسوب می‌شد، گفت.
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت:
- ای بابا این همه پول دادیم که پیاده‌روی کنیم
در همین حین پسری در حالی که کوله‌اش را روی شانه‌اش می‌انداخت از کنارش رد شد؛ آنقدر نزدیک که اگر روشا کمی خودش را به سمت چپ نکشیده بود به شانه‌اش برخورد می‌کرد.
روشا دور شدنش را نگاه کرد و در حالی که اخم توی صورتش به لبخند تبدیل میشد آهسته گفت:
- اینم آقا شهاب مشتاق پیاده‌روی ما
به دستی که روی شانه‌اش نشست به عقب برگشت
- بریم؟
ساک خوراکی‌ها را به دست نرگس داد و دنبالش راه افتاد
- آخه کدوم دیوونه‌ای تو این گرما آستین بلند میپوشه که حاجی توکل پوشیده
خودش را به نرگس رساند و جواب داد
- دیوونه، پوشیده که دستاش نسوزه و گرنه تو مغازه تیپ اسپرت هم میزنه
نرگس ضربه‌ای به پهلوی روشا زد و به شوخی گفت:
- خوب دیدش زدی شیطون
روشا به یک لبخند ملیح بسنده کرد و کمی به قدم‌هایش سرعت بخشید تا به شهاب نزدیک‌تر شود.
هنوز به شهاب نرسیده بود که تلفنش زنگ خورد. با بی حوصلگی تماس را وصل کرد
- روشی خودم چطوره؟... خوبی؟ رسیدی؟
- سلام آقا، خوبی؟ آره رسیدیم ولی باید کلی پیاده بریم تا به چادرا برسیم، من نمی‌دونم اون همه پول رو پس برا چی گرفتن
- خسته شدی بیام با ماشین برسونمت؟
روشا بی حوصله خندید و گفت:
- تا تو برسی خودم رفتم... شب میری بازم باغ پیش بچه‌ها؟
- آره... نرم؟ از تنهایی بهتره که... تنهایی وهم و خیال میاره
- دیوانه... برو ولی زیاده روی نکن، توی همه چیز...
تماس را قطع کرد و قدم بلندی برداشت.
شهاب که نزدیک شدن روشا را حس کرد با صدای کمی بلند که بشنود گفت:
- من نمی‌دونم اگه این دو قدم پیاده‌روی انقدر براتون سخته چرا میاین طبیعت گردی آخه، شما برین همون کافه، آمریکانوتونا سفارش بدین
لحن بیان شهاب موقع گفتن آمریکانو، روشا را به خنده واداشت؛ ولی خودش را سریع جمع کرد و جواب داد
- خب شمام برو تکیه که از روضه و خدمتکاری عزادارا عقب نمونی
- من که شاکی نیستم تو همش غر میزنی باید کلی راه پیاده بریم، کلی پول دادیم
نرگس خودش را به آن‌ها رساند و سریع گفت:
- این روشا خانم ما یکم لوسن تشریف دارن شما ببخش حاجی توکل
شهاب با اخم به سمت نرگس برگشت و گفت:
- شهاب هستم
روشا هم سریع مداخله کرد
- البته شهاب الدین
شهاب الدین مودت تک پسر و عزیز کرده حاجی مودت؛ همین کافی بود تا روشا به سمتش جذب شود.
بعد از کمی پیاده‌روی به چادر‌های کمپ رسیدند. هر ۵ نفر یک چادر داشتند. روشا اولین نفر بود که لباس‌هایش را تعویض کرد و با اسپری دوش گرفت.
موهایش لختش را دم اسبی بست و کلاه صورتی‌ای به زور روی سرش قرار داد.
از چادر که به بیرون رفت، شهاب داشت هیزم جمع می‌کرد.
- کمک می‌خوای؟
شهاب نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به سر تا پای روشا انداخت؛ این اولین باری بود که موهایش را کامل می‌دید. پلکی زد و در حالی که سعی می‌کرد موهای ابریشمی روشا را نادیده بگیرد جواب داد
- عجیب نیست که زیاد همدیگه رو می‌بینیم؟
- پس بالاخره یادت اومد ما قبلاً همدیگه رو دیدیم
- مگه قرار بود یادم نیاد... اصلاً مگه می‌تونم مشتری‌ای که هفته‌ای دو روز الکی میاد بوتیکم رو فراموش کنم
روشا با اخم نگاهی به شهاب انداخت و گفت:
- الکی؟
- به نظر نمیاد به اون همه لباسی که میخری نیاز داشته باشه
- من تنوع رو دوست دارم... بعضیاشونم واسه هدیه میخرم
شهاب لبخندی زد و گفت:
- اون ست تیشرت شلوارک مردونه رو میگی؟ چه دوست پسر خوش‌ شانسی
روشا خندید، کمی بلند و از ته دل. دوست داشت بگوید
- اشتباه می‌کنی دوست پسرم نیست
ولی ترجیح داد سکوت کند. جایی شنیده بود حسادت مردها چیز خوبی است.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

4.5 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 133 رای
5 ★
57%
4 ★
36%
3 ★
5%
2 ★
2%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بازی مات

  • Jester

    در پارت 394

    اصلا از روشا خوشم نمیاد ، از اون آراز پدرسوخته هم همینطور ، شهاب تفلکی گناه داره

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    گناه آراز بدبخت چیه؟🙈

    ۱۱ ساعت پیش
  • Jester

    در پارت 390

    از اینکه با روشا خوابید خوشم نیومد .. اگه قراره روشا بره با شهاب ، در حق شهاب بی معرفتیه

    ۱۰ ساعت پیش
  • راز

    در پارت 403

    نمیدونم چرا آدما برا انتقامشون بیگناه ها رو انتخاب میکنن.بانو م

    ۲۲ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    شاید چون با آدمای گناهکار نمیشه گلاویز شد

    ۱۱ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 400

    شهاب از حیله گری روشا خبر نداره بنده خدا عاشقش شده ..امان از دست ادم های دورو و مکار 😬😬

    ۱۸ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آره شهاب بی خبر و بی گناهه ولی خب دخترمم اونقدر سیاه نیست

    ۱۱ ساعت پیش
  • هدیه

    در پارت 330

    خسته نباشی امیدوارم خوب تموم بشه

    ۱۷ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم لطف داری منم امیدوارم آخر داستان مورد پسندتون باشه

    ۱۱ ساعت پیش
  • بهار

    در پارت 404

    عزیزم شهاب عاشق،چقدر تو بدجنسی روشا ،چطور دلت میاد اذیتش کنی اونم با شکستن قلبش🥺

    ۲۴ ساعت پیش
  • شادی

    در پارت 391

    کاش می فهمیدم روشا می خواد انتقام چیو بگیره که اینقدر شهاب ازیت می کنه

    ۲ روز پیش
  • بهار

    در پارت 393

    آخ طفلی شهاب،آخه،روشا، چرا با قلبش بازی میکنی؟ کتک لازمی، هاا

    ۲ روز پیش
  • بهار

    در پارت 380

    کاش میفهمیدم تو سر روشا چیه. میخواد با شهاب چکار کنه؟

    ۳ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    کاش🙈

    ۳ روز پیش
  • Jester

    در پارت 380

    چقد این شهاب خوبه

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    0

    خسته نباشی عزیزم مثل همیشه عالی هستی بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستم

    ۳ روز پیش
  • هناسه

    در پارت 385

    نویسنده جون حداقل دلیل این کارش رو بگو تا ما کمتر بهش بدو بیراه بگیم و ازش متنفر باشیم و با فحش هامون شادش کنیم

    ۳ روز پیش
  • زهرا

    در پارت 381

    سلام عزیزم ممنون که هرشب پارت جدید میزاری عالی بود خداقوت

    ۳ روز پیش
  • شادی

    در پارت 360

    آخه چرا مجبوره انتقام چیو داره می گیره ؟

    ۴ روز پیش
  • راز

    در پارت 330

    عالی بود هسته نباشید

    ۴ روز پیش
  • راز

    در پارت 330

    عالی بود هسته نباشید

    ۴ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️