خلاصه رمان بازی مات
اسمش شهابالدین مودت بود؛ پسر همهچیزتمامِ حاجی مودت، نورچشمی خانواده، پسری که همه از اخلاق، ایمان و آیندهی درخشانش حرف میزدند. کسی که هیچوقت اشتباه نمیکرد... یا حداقل همه همین را باور داشتند. و من؟ روشا. عزیزدردانهی خانواده، جز برای پدری که سالها بود حتی اسمم را هم با عشق صدا نزده بود. از تهران به اصفهان انتقالی گرفتم، فقط برای اینکه وارد زندگی شهاب شوم. باید اعتمادش را جلب میکردم، به دنیایش راه پیدا میکردم و بیآنکه چیزی بفهمد، او را به مهرهای در بازی خودم تبدیل میکردم؛ بازیای که سالها پیش شروع شده بود و حالا نوبت من بود قوانینش را بنویسم. من همیشه اهل منطق بودم. برای هر حرکت، چند قدم جلوتر را میدیدم و هیچوقت اجازه نمیدادم احساسات، معادلاتم را به هم بریزد چون احساسات همیشه آدم را بازنده میکنند. اما هیچکس به من نگفته بود بعضی آدمها، تمام قانونهای بازی را به هم میریزند. اما یک اشتباه کافی بود تا صفحهی بازی برگردد... چون بعضی حقیقتها، وقتی آشکار میشوند، نه راهی برای بردن باقی میگذارند و نه راهی برای فرار.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بازی مات - پارت 6
صبح طبق معمول خوابش برده بود و بدون خوردن و با عجله از خانه بیرون زد. اگر به موقع به کلاس استاد محبی نمیرسید؛ پروژهای که بخاطرش دو سه روز بکوب کار کرده بود، بی نتیجه میماند. بعد از کلاس حوصله سر بر استاد محبی و سه صفحه یادداشت برداری بالاخره استاد با یک خسته نباشید همگی را خوشحال کرد. ساعت از ...
بروزرسانی در : ۵ ساعت پیش
-
رمان بازی مات - پارت 5
روشا موقع جمع کردن وسایل ساعت شهاب را پیدا کرد ولی آن را یواشکی روی جیب شلوارش قرار داد. توی مسیر برگشت، باربد باز هوس خوانندگی کرد و بقیه هم همراهیش کردند. شهاب کمی سرش از این حجم از شلوغی درد گرفته بود ولی ترجیح میداد اعتراضی نکند. - چیه خوشت نمیاد از موسیقی؟ - چرا خوشم نیاد... سرم یکم درد می...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان بازی مات - پارت 4
روشا نگاهش را از آتش گرفت و به او دوخت. - فلسفی شدی؟ - نه... واقعیته چند لحظه فقط صدای سوختن هیزمها بینشان پیچید. روشا با نوک کفشش تکهچوبی را کنار زد و گفت: - تو همیشه اینقدر کم حرف میزنی؟ شهاب شانهای بالا انداخت. - فکر میکنم نصف حرفایی که مردم میزنن، اگر گفته نشن اتفاقی نمیافته. روشا خند...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان بازی مات - پارت 3
آخرشب وقتی همگی برای دیدن ستارهها از توی فضای آزاد روی زمین دراز کشیده بودند. روشا بخاطر سرمایی بودم پتو را حسابی دور خودش پیچیده بود. شهاب چند لحظه به آسمان خیره ماند و بعد با اشاره به بالای سرشان گفت: - اگه دقت کنید، ستارهها همه یه جور چشمک نمیزنن. اونایی که نزدیک افقن بیشتر سوسو میزنن، چون...
بروزرسانی در : دیروز
زهرا
در پارت 60چراپدرش دوستش نداره وچرامیخوادانتقام بگیره🤔سپاس 🙏
۲ ساعت پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
کمی صبر جواب نزدیک است🙈
۲ ساعت پیشزهرا
در پارت 50مثل همیشه عالی بود بی صبرانه منتظر ادامه رمان هستیم خفن درجه یک
۵ ساعت پیشزهرا
در پارت 50عالی بودقلمت زیبا وماندگار.عکس شخصیت هارابزارید ممنون😁🙏👌👏
دیروز
آرزو شریفی | نویسنده رمان
بروی چشم عزیزم
۱۳ ساعت پیشسارا
در پارت 11یه سوال اگ فامیلیش مودته پس چرا بهش میگن حاج توکل؟! 🤔
دیروز
آرزو شریفی | نویسنده رمان
چون تکه کلامش توکل به خداست.
۱۳ ساعت پیشاسرا
در پارت 10وبازهم یه رمان دیگه که قرارحرص جوش بخوریم 😁🙏
۲۰ ساعت پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
حرص و جوش نخور فدات شم چه کاریه؟
۱۳ ساعت پیشسما
در پارت 40👌🏻🩷دستتون توانا نویسنده جان
۱۶ ساعت پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
فدااای شما
۱۳ ساعت پیشزهرا
0وای آخ جون رمان جدیدد جیغغ مررسیی آرزو جون رمان جدیدد
۱۴ ساعت پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
فدات بشم عزیزم که واسه رمانام بیشتر خودم ذوق میکنی
۱۳ ساعت پیش

زهرا
در پارت 60خیلی دوست دارم. عکس شهاب ببینم 😁😇