خلاصه رمان :
اسمش شهابالدین مودت بود؛ پسر همهچیزتمامِ حاجی مودت، نورچشمی خانواده، پسری که همه از اخلاق، ایمان و آیندهی درخشانش حرف میزدند. کسی که هیچوقت اشتباه نمیکرد... یا حداقل همه همین را باور داشتند. و من؟ روشا. عزیزدردانهی خانواده، جز برای پدری که سالها بود حتی اسمم را هم با عشق صدا نزده بود. از تهران به اصفهان انتقالی گرفتم، فقط برای اینکه وارد زندگی شهاب شوم. باید اعتمادش را جلب میکردم، به دنیایش راه پیدا میکردم و بیآنکه چیزی بفهمد، او را به مهرهای در بازی خودم تبدیل میکردم؛ بازیای که سالها پیش شروع شده بود و حالا نوبت من بود قوانینش را بنویسم. من همیشه اهل منطق بودم. برای هر حرکت، چند قدم جلوتر را میدیدم و هیچوقت اجازه نمیدادم احساسات، معادلاتم را به هم بریزد چون احساسات همیشه آدم را بازنده میکنند. اما هیچکس به من نگفته بود بعضی آدمها، تمام قانونهای بازی را به هم میریزند. اما یک اشتباه کافی بود تا صفحهی بازی برگردد... چون بعضی حقیقتها، وقتی آشکار میشوند، نه راهی برای بردن باقی میگذارند و نه راهی برای فرار.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بازی مات - پارت 22
وقتی از ساختمان بیرون آمدند، هوای شب خنکتر از چیزی بود که روشا انتظار داشت. کیفش را روی شانهاش انداخت و چند لحظه به خیابان خلوت روبهرو خیره ماند. هنوز صدای تشویقها و تبریکهای داخل سالن در گوشش میپیچید. آراز کنار ماشین ایستاده بود و با لبخند نگاهش میکرد. - خب؟ روشا نگاهش را سمت او چرخاند. -...
بروزرسانی در : ۱۲ ساعت پیش
-
رمان بازی مات - پارت 21
چند دقیقه اول، همهچیز مطابق انتظار پیش رفت. روشا انگار هیچوقت از این فضا دور نشده بود. نگاهش روی اعداد و الگوهای نمایشگر میچرخید و با همان خونسردی همیشگی، پاسخها را یکییکی ثبت میکرد. سرعت تحلیلش آنقدر بالا بود که فرصت فکر کردن را از رقیبهایش میگرفت. یکی از مردها با خنده گفت: - گفتم که......
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 20
پنجشنبه شب، وقتی مقابل آینه ایستاد تا آماده شود، چند لحظه به خودش خیره ماند. دختری که در آینه میدید، همان دختری بود که به مادرش قول داده بود. اما حالا داشت همان قول را میشکست. گوشیاش دوباره روشن شد. پیام سروش بود. «منتظریم قهرمان.» روشا چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. بعد گوشی را داخل کیفش گذاشت....
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 19
وقتی به خانه رسید، اولین کاری که کرد، جستوجوی قیمت همان آینه در اینترنت بود. هرچه بیشتر میگشت، اخمش بیشتر در هم میرفت. زیر لب گفت: - محاله... قیمتش خیلی بیشتر از چیزی بود که تصور میکرد. گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد. میتوانست بگذارد شهاب خودش هزینه را بدهد... اصلاً خود شهاب هم همین را ...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
Shadi
در پارت 220وای چقدر بد شد یعنی روشا کجا میره
۱۰ ساعت پیشدلارام
در پارت 221وای چقدر بد شد واسه روشاکاش نرگس زود قضاوت نمیکرد ولی کاره روشا هم. درست نبود
۱۰ ساعت پیشبهار
در پارت 211قشنگه دوس دارم زودتر پارت جدید بیاد و بخونم
۲ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
باعث افتخاره واسم
دیروزبهار
در پارت 210عزیزین خداقوت 😘😘
دیروزمامان عسل
در پارت 71روشا تو میخوای با شهاب باشی چرا آراز و معطل خودت کردی پسره گناه داره..حتی اگر فکر انتقام هم باشی باز نباید آراز و بازی بدی 🤗
۶ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
دقیقا
۲ روز پیشمامان عسل
در پارت 182تا این جای داستان عالی بود فعلا تو خماری هستیم تا ادامه اش و ببینیم ..خسته نباشی بانو جان دمت گرم با رمان قشنگت 🥰🌺
۶ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ممنونم مامان عسل
۲ روز پیشفرحناز
1کاش ما آدما انقد که به فکر انتقامیم به فکر محبت و دوستی بودیم
۶ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
اخ دقیقا
۲ روز پیشمهسا
در پارت 191بیخیال بابا خودش میگه نمیخواد تو چرا اصرار میکنی روشا
۴ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
عذاب وجدان
۲ روز پیشدلارام
در پارت 191نمیدونم چرا به پنجشنبه و بازیش حس خوبی ندارم از اراز خم خوشم نمیاد
۳ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
ای بابا آراز بدبخت چکارس
۲ روز پیشTerlan
در پارت 204وایی نهه چرا حس میکنم پای حاجی توکلم به بازی کشیده میشه🧐؟؟
۳ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
🙈🙈🙈🙈
۲ روز پیشنگار
در پارت 200رمان باحالیه ولی من هنوز درگیر اینم بدونم بازی چیه دقیقا؟
۲ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
بازیای که روشا انجام داد؟ یجور بازی هوش و ریاضی که شرط بندی سرش میشه
۲ روز پیشمهسا
در پارت 200نه روشا قولتو به مامانت نشکن.. چقدر از آدمای بدپیله که وقتی یه چیزی میخوان چه خوب چه بد باایید بهش برسن، بدم میاد من
۲ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
وسوسه...
۲ روز پیشبهار
در پارت 200همه میگن یک بار ولی تکرار و تکرار و تکرار
۲ روز پیش
آرزو شریفی | نویسنده رمان
دقیقا
۲ روز پیشTerlan
در پارت 183حس عمیقی بهم میگه ماجرا انتقام گرفتن از بابای حاجی توکله🧐 و حس عمیق تری میگه آراز شخصیت شرور داستانه🤌🏻
۶ روز پیشمامان عسل
در پارت 61فک کنم روشا از دست پدرش قلبش درد گرفت که دارو مصرف میکنه پدر هم بد میشه🤔😒
۷ روز پیش

مهسا
در پارت 221الله اکبر، روشا اگه واقعا هدف مهمی داره از کارهاش با شهاب اینجا جاشه که به نرگس بگه