دوست داشتی؟
رمان بازی مات اثر آرزو شریفی کاور اصلی

رمان بازی مات

  • زبان فارسی
  • 23.1K 👁
  • 113 ❤️
  • 162 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

اسمش شهاب‌الدین مودت بود؛ پسر همه‌چیزتمامِ حاجی مودت، نورچشمی خانواده، پسری که همه از اخلاق، ایمان و آینده‌ی درخشانش حرف می‌زدند. کسی که هیچ‌وقت اشتباه نمی‌کرد... یا حداقل همه همین را باور داشتند. و من؟ روشا. عزیزدردانه‌ی خانواده، جز برای پدری که سال‌ها بود حتی اسمم را هم با عشق صدا نزده بود. از تهران به اصفهان انتقالی گرفتم، فقط برای اینکه وارد زندگی شهاب شوم. باید اعتمادش را جلب می‌کردم، به دنیایش راه پیدا می‌کردم و بی‌آنکه چیزی بفهمد، او را به مهره‌ای در بازی خودم تبدیل می‌کردم؛ بازی‌ای که سال‌ها پیش شروع شده بود و حالا نوبت من بود قوانینش را بنویسم. من همیشه اهل منطق بودم. برای هر حرکت، چند قدم جلوتر را می‌دیدم و هیچ‌وقت اجازه نمی‌دادم احساسات، معادلاتم را به هم بریزد چون احساسات همیشه آدم را بازنده می‌کنند. اما هیچ‌کس به من نگفته بود بعضی آدم‌ها، تمام قانون‌های بازی را به هم می‌ریزند. اما یک اشتباه کافی بود تا صفحه‌ی بازی برگردد... چون بعضی حقیقت‌ها، وقتی آشکار می‌شوند، نه راهی برای بردن باقی می‌گذارند و نه راهی برای فرار.

پارت اول

می‌گویند هر داستان را یک نفر می‌نویسد؛ اما حقیقت این است که هیچ داستانی، تنها متولد نمی‌شود.
این رمان، وامدارِ همراهی کسی‌ست که در روزهای سکوت، صدای امید بود؛ در لحظه‌های تردید، به کلماتم ایمان آورد و هر بار که از ادامه دادن خسته شدم، بی‌آنکه بداند، دلیلی برای نوشتنم شد.
برای تمام دلگرمی‌ها، صبوری‌ها و حضوری که ردش تا همیشه میان سطرهای این کتاب باقی خواهد ماند، از صمیم قلب سپاسگزارم.
زهرا جانم شاید نامت در این صفحات نوشته نشده باشد، اما هر کس این رمان را با دل بخواند، بی‌شک حضورت را میان واژه‌هایش احساس خواهد کرد...
***
فصل اول: حرکت سفید
از پله‌های اتوبوس پایین آمد و در حالی که نفس عمیقی می‌کشید دستی به چروک‌های مانتویش کشید.
- از اینجا یه کیلومتر راه داریم تا برسیم به چادرا
این را باربد که تقریباً راهنمای تور هم محسوب می‌شد، گفت.
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت:
- ای بابا این همه پول دادیم که پیاده‌روی کنیم
در همین حین پسری در حالی که کوله‌اش را روی شانه‌اش می‌انداخت از کنارش رد شد؛ آنقدر نزدیک که اگر روشا کمی خودش را به سمت چپ نکشیده بود به شانه‌اش برخورد می‌کرد.
روشا دور شدنش را نگاه کرد و در حالی که اخم توی صورتش به لبخند تبدیل میشد آهسته گفت:
- اینم آقا شهاب مشتاق پیاده‌روی ما
به دستی که روی شانه‌اش نشست به عقب برگشت
- بریم؟
ساک خوراکی‌ها را به دست نرگس داد و دنبالش راه افتاد
- آخه کدوم دیوونه‌ای تو این گرما آستین بلند میپوشه که حاجی توکل پوشیده
خودش را به نرگس رساند و جواب داد
- دیوونه، پوشیده که دستاش نسوزه و گرنه تو مغازه تیپ اسپرت هم میزنه
نرگس ضربه‌ای به پهلوی روشا زد و به شوخی گفت:
- خوب دیدش زدی شیطون
روشا به یک لبخند ملیح بسنده کرد و کمی به قدم‌هایش سرعت بخشید تا به شهاب نزدیک‌تر شود.
هنوز به شهاب نرسیده بود که تلفنش زنگ خورد. با بی حوصلگی تماس را وصل کرد
- روشی خودم چطوره؟... خوبی؟ رسیدی؟
- سلام آقا، خوبی؟ آره رسیدیم ولی باید کلی پیاده بریم تا به چادرا برسیم، من نمی‌دونم اون همه پول رو پس برا چی گرفتن
- خسته شدی بیام با ماشین برسونمت؟
روشا بی حوصله خندید و گفت:
- تا تو برسی خودم رفتم... شب میری بازم باغ پیش بچه‌ها؟
- آره... نرم؟ از تنهایی بهتره که... تنهایی وهم و خیال میاره
- دیوانه... برو ولی زیاده روی نکن، توی همه چیز...
تماس را قطع کرد و قدم بلندی برداشت.
شهاب که نزدیک شدن روشا را حس کرد با صدای کمی بلند که بشنود گفت:
- من نمی‌دونم اگه این دو قدم پیاده‌روی انقدر براتون سخته چرا میاین طبیعت گردی آخه، شما برین همون کافه، آمریکانوتونا سفارش بدین
لحن بیان شهاب موقع گفتن آمریکانو، روشا را به خنده واداشت؛ ولی خودش را سریع جمع کرد و جواب داد
- خب شمام برو تکیه که از روضه و خدمتکاری عزادارا عقب نمونی
- من که شاکی نیستم تو همش غر میزنی باید کلی راه پیاده بریم، کلی پول دادیم
نرگس خودش را به آن‌ها رساند و سریع گفت:
- این روشا خانم ما یکم لوسن تشریف دارن شما ببخش حاجی توکل
شهاب با اخم به سمت نرگس برگشت و گفت:
- شهاب هستم
روشا هم سریع مداخله کرد
- البته شهاب الدین
شهاب الدین مودت تک پسر و عزیز کرده حاجی مودت؛ همین کافی بود تا روشا به سمتش جذب شود.
بعد از کمی پیاده‌روی به چادر‌های کمپ رسیدند. هر ۵ نفر یک چادر داشتند. روشا اولین نفر بود که لباس‌هایش را تعویض کرد و با اسپری دوش گرفت.
موهایش لختش را دم اسبی بست و کلاه صورتی‌ای به زور روی سرش قرار داد.
از چادر که به بیرون رفت، شهاب داشت هیزم جمع می‌کرد.
- کمک می‌خوای؟
شهاب نگاه عاقل اندر سفیه‌ای به سر تا پای روشا انداخت؛ این اولین باری بود که موهایش را کامل می‌دید. پلکی زد و در حالی که سعی می‌کرد موهای ابریشمی روشا را نادیده بگیرد جواب داد
- عجیب نیست که زیاد همدیگه رو می‌بینیم؟
- پس بالاخره یادت اومد ما قبلاً همدیگه رو دیدیم
- مگه قرار بود یادم نیاد... اصلاً مگه می‌تونم مشتری‌ای که هفته‌ای دو روز الکی میاد بوتیکم رو فراموش کنم
روشا با اخم نگاهی به شهاب انداخت و گفت:
- الکی؟
- به نظر نمیاد به اون همه لباسی که میخری نیاز داشته باشه
- من تنوع رو دوست دارم... بعضیاشونم واسه هدیه میخرم
شهاب لبخندی زد و گفت:
- اون ست تیشرت شلوارک مردونه رو میگی؟ چه دوست پسر خوش‌ شانسی
روشا خندید، کمی بلند و از ته دل. دوست داشت بگوید
- اشتباه می‌کنی دوست پسرم نیست
ولی ترجیح داد سکوت کند. جایی شنیده بود حسادت مردها چیز خوبی است.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان بازی مات

  • ریحان

    در پارت 261

    مگه دانشگاه زنگ تفریح داره ک زنگ خورده!

    ۲ ساعت پیش
  • nefes

    در پارت 250

    طفلی شهاب ک داره عاشق میشه😞😂

    ۱۱ ساعت پیش
  • نفس

    در پارت 241

    مث همیشه عالی بود ❤🌻

    دیروز
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون گلم

    ۱۱ ساعت پیش
  • گمنام

    در پارت 250

    دلم واقعا برا شهاب میسوزه ولی از ی طرفم نمیدونیم روشا برا چی می خواد از شهاب انتقام بگیره دلم میخواد اینا به همم برسن

    ۲۰ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    دلت پاکه ایشالا دعات میگیره😉🙈

    ۱۱ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 251

    حالا اگه من آینه مغازه ای رو شکونده بودم دیگه اون طرفا آفتابی نمیشدم از خجالت

    ۱۹ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    پولشا داد خب

    ۱۱ ساعت پیش
  • زهرا

    در پارت 30

    تا اینجا جزو رمانهای خواسم قرار گرفته ببینیم تا بعد چی پیش میادخسته نباشی نویسنده توانا 🌱👌💗🙏

    ۱۴ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    اخ جون خدا کنه تا آخرش بمونم. ممنون میشم به بقیه رمانامم سر بزنی🙈

    ۱۱ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 251

    شهاب پسر گلم مادرت فدای اون دل سرگردونت بشه ..روشا آدم تو نیست شایدهم بعدا باشه فعلا نظرم اینه ..نمیخوام تو آتیش اون بسوزی 🤗

    ۱۲ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    قربونت بشم مامان عسل چه مهربونی، دخترمم خیلی خاکستری نیست

    ۱۱ ساعت پیش
  • مامان عسل

    در پارت 242

    روشا تو که میخوای انتقام بگیری چرا پای شهاب رو داری وسط میکشی اون بنده خدا از چیزی خبر نداره داره به تو دل میبنده .. این دختره بدرد همون آراز و امثالش میخوره که دارن به ته چاه می برنش

    دیروز
  • بهار

    در پارت 231

    احتمالا موضوع برمیگرده به مادر یا پدر روشا و شهاب ،برا همین روشا میخواد، انتقام بگیره ،ولی نود درصد در گیر عشق میشه با شهاب🥰

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    شاید🙈🙈🙈🙈

    ۲ روز پیش
  • بهار

    در پارت 230

    عشق انتقام حالیش نیست میفتی تو دامش🤣

    ۲ روز پیش
  • مامان عسل

    در پارت 230

    ممنون بانو ..خدا قوت

    ۲ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خواهش عزیزم

    ۲ روز پیش
  • بهار

    در پارت 211

    قشنگه دوس دارم زودتر پارت جدید بیاد و بخونم

    ۶ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    باعث افتخاره واسم

    ۶ روز پیش
  • بهار

    در پارت 210

    عزیزین خداقوت 😘😘

    ۶ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم

    ۲ روز پیش
  • دلارام

    در پارت 221

    وای چقدر بد شد واسه روشاکاش نرگس زود قضاوت نمیکرد ولی کاره روشا هم. درست نبود

    ۵ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    موافقم

    ۲ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 221

    الله اکبر، روشا اگه واقعا هدف مهمی داره از کارهاش با شهاب اینجا جاشه که به نرگس بگه

    ۵ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    نمیتونه بگه

    ۲ روز پیش
  • عسل مامان

    در پارت 220

    کار روشا اصلا قابل توجیه نیست آراز وقتی اونو تشویق میکنه به بازی ای که سرش قمار میشه بدرد همسر آینده اش نمیخوره ..هر کسی جای نرگس بود همین عکس العمل و نشون میداد به نظرم روشا خیلی بی منطق هستش

    ۴ روز پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    موافقم

    ۲ روز پیش
  • Shadi

    در پارت 220

    وای چقدر بد شد یعنی روشا کجا میره

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️