بازی مات به قلم آرزو شریفی
پارت یک :
میگویند هر داستان را یک نفر مینویسد؛ اما حقیقت این است که هیچ داستانی، تنها متولد نمیشود.
این رمان، وامدارِ همراهی کسیست که در روزهای سکوت، صدای امید بود؛ در لحظههای تردید، به کلماتم ایمان آورد و هر بار که از ادامه دادن خسته شدم، بیآنکه بداند، دلیلی برای نوشتنم شد.
برای تمام دلگرمیها، صبوریها و حضوری که ردش تا همیشه میان سطرهای این کتاب باقی خواهد ماند، از صمیم قلب سپاسگزارم.
زهرا جانم شاید نامت در این صفحات نوشته نشده باشد، اما هر کس این رمان را با دل بخواند، بیشک حضورت را میان واژههایش احساس خواهد کرد...
***
فصل اول: حرکت سفید
از پلههای اتوبوس پایین آمد و در حالی که نفس عمیقی میکشید دستی به چروکهای مانتویش کشید.
- از اینجا یه کیلومتر راه داریم تا برسیم به چادرا
این را باربد که تقریباً راهنمای تور هم محسوب میشد، گفت.
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت:
- ای بابا این همه پول دادیم که پیادهروی کنیم
در همین حین پسری در حالی که کولهاش را روی شانهاش میانداخت از کنارش رد شد؛ آنقدر نزدیک که اگر روشا کمی خودش را به سمت چپ نکشیده بود به شانهاش برخورد میکرد.
روشا دور شدنش را نگاه کرد و در حالی که اخم توی صورتش به لبخند تبدیل میشد آهسته گفت:
- اینم آقا شهاب مشتاق پیادهروی ما
به دستی که روی شانهاش نشست به عقب برگشت
- بریم؟
ساک خوراکیها را به دست نرگس داد و دنبالش راه افتاد
- آخه کدوم دیوونهای تو این گرما آستین بلند میپوشه که حاجی توکل پوشیده
خودش را به نرگس رساند و جواب داد
- دیوونه، پوشیده که دستاش نسوزه و گرنه تو مغازه تیپ اسپرت هم میزنه
نرگس ضربهای به پهلوی روشا زد و به شوخی گفت:
- خوب دیدش زدی شیطون
روشا به یک لبخند ملیح بسنده کرد و کمی به قدمهایش سرعت بخشید تا به شهاب نزدیکتر شود.
هنوز به شهاب نرسیده بود که تلفنش زنگ خورد. با بی حوصلگی تماس را وصل کرد
- روشی خودم چطوره؟... خوبی؟ رسیدی؟
- سلام آقا، خوبی؟ آره رسیدیم ولی باید کلی پیاده بریم تا به چادرا برسیم، من نمیدونم اون همه پول رو پس برا چی گرفتن
- خسته شدی بیام با ماشین برسونمت؟
روشا بی حوصله خندید و گفت:
- تا تو برسی خودم رفتم... شب میری بازم باغ پیش بچهها؟
- آره... نرم؟ از تنهایی بهتره که... تنهایی وهم و خیال میاره
- دیوانه... برو ولی زیاده روی نکن، توی همه چیز...
تماس را قطع کرد و قدم بلندی برداشت.
شهاب که نزدیک شدن روشا را حس کرد با صدای کمی بلند که بشنود گفت:
- من نمیدونم اگه این دو قدم پیادهروی انقدر براتون سخته چرا میاین طبیعت گردی آخه، شما برین همون کافه، آمریکانوتونا سفارش بدین
لحن بیان شهاب موقع گفتن آمریکانو، روشا را به خنده واداشت؛ ولی خودش را سریع جمع کرد و جواب داد
- خب شمام برو تکیه که از روضه و خدمتکاری عزادارا عقب نمونی
- من که شاکی نیستم تو همش غر میزنی باید کلی راه پیاده بریم، کلی پول دادیم
نرگس خودش را به آنها رساند و سریع گفت:
- این روشا خانم ما یکم لوسن تشریف دارن شما ببخش حاجی توکل
شهاب با اخم به سمت نرگس برگشت و گفت:
- شهاب هستم
روشا هم سریع مداخله کرد
- البته شهاب الدین
شهاب الدین مودت تک پسر و عزیز کرده حاجی مودت؛ همین کافی بود تا روشا به سمتش جذب شود.
بعد از کمی پیادهروی به چادرهای کمپ رسیدند. هر ۵ نفر یک چادر داشتند. روشا اولین نفر بود که لباسهایش را تعویض کرد و با اسپری دوش گرفت.
موهایش لختش را دم اسبی بست و کلاه صورتیای به زور روی سرش قرار داد.
از چادر که به بیرون رفت، شهاب داشت هیزم جمع میکرد.
- کمک میخوای؟
شهاب نگاه عاقل اندر سفیهای به سر تا پای روشا انداخت؛ این اولین باری بود که موهایش را کامل میدید. پلکی زد و در حالی که سعی میکرد موهای ابریشمی روشا را نادیده بگیرد جواب داد
- عجیب نیست که زیاد همدیگه رو میبینیم؟
- پس بالاخره یادت اومد ما قبلاً همدیگه رو دیدیم
- مگه قرار بود یادم نیاد... اصلاً مگه میتونم مشتریای که هفتهای دو روز الکی میاد بوتیکم رو فراموش کنم
روشا با اخم نگاهی به شهاب انداخت و گفت:
- الکی؟
- به نظر نمیاد به اون همه لباسی که میخری نیاز داشته باشه
- من تنوع رو دوست دارم... بعضیاشونم واسه هدیه میخرم
شهاب لبخندی زد و گفت:
- اون ست تیشرت شلوارک مردونه رو میگی؟ چه دوست پسر خوش شانسی
روشا خندید، کمی بلند و از ته دل. دوست داشت بگوید
- اشتباه میکنی دوست پسرم نیست
ولی ترجیح داد سکوت کند. جایی شنیده بود حسادت مردها چیز خوبی است.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

سارا
1یه سوال اگ فامیلیش مودته پس چرا بهش میگن حاج توکل؟! 🤔