دوست داشتی؟
تصویر جلد رمان دولیو اثر آرزو شریفی، رمان عاشقانه و بزرگسال

رمان دولیو

  • زبان فارسی
  • 219 👁
  • 8 ❤️
  • 1 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

رمان دولیو اثر آرزو شریفی، داستانی عاشقانه، اجتماعی و درام درباره الهه است؛ دختری که سال‌هاست تلاش می‌کند گذشته تلخ خود را فراموش کند. اما وقتی دلوین وارد بازی خطرناکی می‌شود، گذشته الهه دوباره تهدید می‌کند که آشکار شود. حالا الهه باید میان فاش کردن حقیقت و قربانی کردن دلوین برای حفظ رازهایش تصمیم بگیرد.

در دنیایی که پارتی‌بازی می‌تواند سرنوشت آدم‌ها را تغییر دهد، گاهی کسانی پیدا می‌شوند که بازی را پیچیده‌تر از همیشه می‌کنند. الهه، دختر تکواندوکاری که سال‌ها پیش همه‌چیزش را پای همین بازی از دست داده، مدت‌هاست با گذشته‌ای می‌جنگد که حاضر نیست دوباره به زندگی‌اش برگردد. گذشته‌ای که باید برای همیشه مدفون می‌ماند... اما بعضی بازی‌ها هیچ‌وقت تمام نمی‌شوند. این‌بار، نوک پیکان به سمت پاشنه‌آشیل الهه نشانه رفته؛ کسی که اگر قربانی شود، گذشته‌ی دفن‌شده‌ی الهه هم دوباره سر باز خواهد کرد. دلوین میان حرف‌های بهترین دوستش و وسوسه‌ی ورود به بازی‌ای خطرناک گرفتار می‌شود؛ بازی‌ای که قرار نیست فقط زندگی خودش را تحت‌تأثیر قرار دهد و ممکن است چند نفر را هم‌زمان تا مرز سقوط بکشاند. اما سؤال اینجاست... آیا دلوین به حرف الهه گوش می‌دهد و از این بازی کنار می‌کشد؟ یا آن‌قدر جلو می‌رود که دیگر راه برگشتی باقی نماند؟ و مهم‌تر از همه... الهه برای نجات دلوین از این فاجعه تا کجا پیش می‌رود؟ آیا گذشته‌اش را فاش می‌کند... یا برای فرار از گذشته، این‌بار خودش دلوین را قربانی می‌کند؟

پارت اول

با عصبانیت فنجانی از کابینت بالایی بیرون کشیدم، در همین حین وسط حرف دلوین پریدم و جواب دادم:
- خوب گوش کن دلوین، من نمیذارم تو با آنا توی خونش قرار بذاری
به طبع دلوین هم با عصبانیت جوابم را داد:
- الهه تو معلومه یهو چت شد؟... چرا انقدر با این آنا بدبخت مشکل داری؟ از روزی که فهمیدی من باهاش آشنا شدم مدام داری بد اخلاقی میکنی و باید نباید واسم میذاری
سعی کردم کنترل بیشتری روی خشمم داشته باشم
- چون آنا آدم حسابی نیست
- چرا نیست؟... خیلیم هست، معروفه، همه جا پارتی و آشنا داره... بعدشم الهه من آرزوم رفتن به اون تیم بود، تو که میدونی... حالا به نفر پیدا شده داره پارتی من میشه چرا باید پشت پا بزنم به بخت خودم
تلفن را روی اسپیکر زدم و به سراغ قهوه ساز رفتم.
- چون آنا بابت این پارتی از تو چیزی رو میخواد که نابودت میکنه
دلوین خندید و من عصبانی‌تر فنجان را روی میز کوبیدم.
- باشه بخند دلوین خانم
- نمیفهمم چرا آنا رو یه دیو میبینی‌‌‌
نفس عمیقی کشید و ادامه داد
- الهه جون الان باید برم، سر فرصت باهم حرف میزنیم
تماس که قطع شد به فنجان قهوه‌ای خیره شدم و سعی کردم خشم را سر فنجان بدبخت خالی نکنم‌.
چرا دلوین بهم اعتماد نمیکرد؟ البته حق داشت، خودش را در یک قدمی آرزوی همیشگی‌اش میدید ولی همین یک قدم آخر باعث نابودی کل زندگی‌اش میشد.
روزی را بیاد آوردم که جای الان دلوین بودم.
منم آرزوهایم را دست یافتنی می‌دیدم و برای آن قرار ملاقات روزها برنامه ریزی می‌کردم. توی پوست خودم نمیگنجیدم و خدا را دیگر بنده نبودم. هزار بار توی ذهنم برنامه میچیدم و خودم را یک آدم موفق تصور میکردم. ولی همه چیز جوری توی صورتم خراب شد که هنوز نتوانسته بودم کامل به حالت عادی برگردم.
نمیخواستم این اتفاق برای دلوین هم بیفتد. دلوین برایم از هر چیزی مهم‌تر بود.
دفعه اول او را توی ایستگاه کنار باشگاه دیده بودم، جذاب و خواستنی بود، جوری که به نظرم برای ورزش تکواندو زیادی حیف بود.
بار دوم هم زیر باران دیده بودمش؛ خیس شده بود و اسنپ هم گیرش نمی‌آمد. سوارش کردم که تا خانه برسانمش ولی در بین راه تصمیم گرفتیم با هم دوری بزنیم و آش رشته بخوریم. البته این به دعوت من بود. گاهی آنقدر احساس تنهایی می‌کردم که ترجیح میدادم با آدم‌های غریبه بیشتر وقت بگذرانم. کمی دیر وقت به خانه برگشتیم ولی به نظر من که ارزشش را داشت. دلوین دوست داشتنی بود؛ جوری کنارش احساس راحتی می کردم که انگار صد سال بود می‌شناختمش. چند باری خواسته ناخواسته زمان رفت و برگشتم را جوری تنظیم کردم که ببینمش. داشتم به بودنش و شهرگردی‌هایمان عادت می کردم که برای یکماهی کاملاً ناپدید شد. با شماره‌ای که ازش داشتم، تماس گرفتم ولی خاموش بود. عین دیوانه‌ها شده بودم. نگرانش بودم، دلتنگش بودم، حس خیلی بدی داشتم باید حتماً یک خبری ازش بدست می‌آوردم ولی آخر چطوری؟
یک ماه بعد بالاخره پیدایش شد، وقتی از دور داشت می‌آمد سمتم با دستم بهش فهماندم همانجا بایستد و بعد سرش داد زدم که این یکماه کجا بوده است.
من احمقم سرش داد زدم و باعث شدم اشک‌هایش مثل ابر بهاری ریزش کنند.
در آغوش کشیدمش و کمرش را نوازش کردم. کمی که آرام شد شروع به حرف زدن کرد
- نمی‌دونی چه بلاهایی سرم اومد... حق داری ناراحت باشی ولی تو نمی دونی چرا نبودم، اول بپرس بعد اینطوری جبهه بگیر
حق داشت. نباید بدون دانستن ماجرا عصبانی می‌شدم ولی خب من دلتنگش بودم. توی این مدت درگیر دعواهای خانوادگی بوده است‌. دعواهایی که در نهایت به چاقو خوردن از برادر معتادش منجر شده بود. خدا را شکر که زخم عمیقی نبود و فقط یک رد ساده از دردی عمیق زندگی بود؛ که اگر چیزی جز این بود خودم شخصاً حال برادرش را می‌گرفتم.
بخاطر رفتار تندم ازش عذرخواهی کردم و دلوین هم قول داد دیگر تخت هیچ شرایطی تلفنش را خاموش نکند.
از آنروز حتی یکساعت هم ازش بی خبر نبودم و دلوین تبدیل به بهترین دوست زندگی‌ام شده بود. بهترین دوست که چه عرض کنم؛ دلوین عزیزترین آدم زندگی‌ام بود.
خسته از فکر کردن بیش از حد به دلوین، تلویزیون را روشن کردم و سعی کردم با یک سریال کمدی کمی مغزم را آزاد کنم.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

5.0 از 5
بر اساس 4 رای
5
100%
4
0%
3
0%
2
0%
1
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان دولیو

  • زهرا

    در پارت 11

    پارت اول خیلی قشنگ بود خسته نباشی عزیزم با قدرت ادامه بده

    ۲ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️