پارت دوم :

با آمدن نرگس، روشا بیخیال سر به سر شهاب گذاشتن شد و نرگس را به قدم زدن دعوت کرد.
دست در دست نرگس داشتند دور می‌شدند که شهاب آهسته گفت:
- اگه چوب خوبی سر راه دیدی بیار با خودت
روشا با لبخند چشمی گفت و دور شد.
- باید یکاری کنم یه دل نه صد دل عاشقم بشه
نرگس کامل به سمت روشا برگشت
- نمی‌خوای بگی چرا گیر دادی به این پسره؟
- ازش خوشم میاد
نه خودش حرفی که می‌زد را باور داشت و نه نرگس باور کرد ولی ترجیح داد بحث را کش ندهد. لابد چیزی وجود داشت که روشا قصد گفتنش را نداشت.
با دیدن یک تکه چوب بزرگ روشا سریع به سمتش رفت و گفت:
- این خوبه به نظرت برای آتیش؟
قبل از گرفتن جواب از نرگس، چوب را از جایش بلند کرد ولی تیزی قسمتی از چوب کف دستش را خراش داد.
جیغ ریزی کشید و چوب را رها کرد.
- چی شدی روشا؟
- هیچی دستم رو برید
- ای بابا... تو رو چه به اینکارا؟
نمی‌خواست دست خالی برگردد، چندتایی دیگر چوب کوچک‌تر برداشت و اینبار سعی کرد حواسش را بیش‌تر جمع کند.
موقعی که داشت چوب‌ها را به شهاب تحویل می‌داد عمداً دستش را جوری نگه داشت که شهاب زخمش را ببیند.
- دستت چی شده؟
- هیچی... موقع اوردن چوبا...
- نازپروده باشی همین میشه دیگه
توانایی این را داشت که همانجا نازپروده بودن را به شهاب نشان بدهد ولی فقط اخمی کرد و با دلخوری گفت:
- حالا کی گفته ناز پرورده‌ام؟
شهاب با لبخند نگاهی بهش انداخت و گفت:
- نگو که نیستی...
دوست داشت بگوید
- نیستم... نیستم چون بابام همیشه... درسته مامانم سعیشا کرد که جای جفتشون دوستم داشته باشه ولی من هیچ وقت نازپروده نبودم
قبل از اینکه بتواند یا بخواهد هر کدام از این جملات را بگوید، شهاب گفت:
- برو دستت رو بشور و روی زخمت رو ببند که عفونت نکنه
با دور شدن شهاب مجبور شد به حرفش گوش کند و زخمش را تمیز کند و بعد هم رویش چسب بزند. زخم مهم و عمیقی نبود ولی حق با شهاب بود که امکان داشت اینجا عفونت کند.
کمی بعد شهاب بالاخره موفق شد آتیشی به پا کند.
هوا برای تاریک شدن کمی دو دل بود؛ شهاب کنار ِآتش نشسته بود و در حالی که با تیکه چوب درون دستش آتش را به بازی گرفته بود ناخواسته تمام ذهنش در پی موهای مشکی روشا بود. از موهایش به زخم دستش رسید. جایی در دورترین نقطه ذهنش تصویر اینکه دارد زخم دست روشا را پانسمان می‌کرد را به نمایش گذاشت.
با عصبانیت سرش را تکان داد تا افکار مزاحم از سرش بیرون بریزند.
با خودش آهسته زمزمه کرد.
- از بس هرجا میرم هستش... باید یکاری کنم یه مدت اصلا نبینمش... خدایی خیلیم رو مخه
کم کم سر و کله باربد با گیتارش پیدا شد. هرجا باربد هست آهنگ و رقص هم پابرجاست.
همگی دور آتش حلقه زدند و با باربند و بند نصفه نیمه موزیکش همراهی کردند.
روشا و نرگس با آهنگ همخوانی می‌کردند. روشا بدش نمی‌آمد به جمع افرادی که می‌رقصند بپیوندد ولی بخاطر شهاب مجبور بود فعلاً کمی مراعات کند.
شهاب زیر چشمی نگاهش به روشا بود. کمی که گذشت به بهانه‌ای نزدیکش شد و پرسید:
- دستت خوبه؟
- آره چیز مهمی نیست... اونقدرام نازک نارنجی نیستم
- ولی مواظب باش
روشا لبخند ملیحی زد و تشکر کرد. لبخندی که در ذهن شهاب حک شد و تا آخرشب مدام برایش تکرار می‌شد.
برای شام همگی با کمک هم املت درست کردند. البته آشپز اصلی شهاب بود.
شهاب حرارت آتیش را کم کرد و در حالی که داشت با اعتماد به نفس راجع به کم بودن حرارت موقع آشپزی و نحوه کنترل آتش صحبت می‌کرد، ماهیتابه بزرگی روی آتش گذاشت که درست در همان لحظه بادی وزید و تمام دود حاصل از آتش وارد ریه‌ خودش و روشا که کنارش ایستاده بود.
روشا سرفه کنان گفت:
- حاجی توکل شما اول دود رو کنترل کن که خفمون کرد.
روشا سرفه کنان دور شد و شهاب هم به زور لیوان آبی که باربد به دستش داد نفسش را تازه کرد.
وقتی کمی حالش جا آمد به سراغ روشا رفت
- ببخشید نمی‌خواستم...
روشا با اخم گفت:
- کاش توی هرکاری ادای خدایی نکنی
شهاب خواست جواب بدهد که نرگس به آنها نزدیک شد
- بازم ببخشید نمی‌خواستم اذیتت کنم
- اشکال نداره منم یکم تند رفتم ببخش
بعد از شام همگی باز دور آتش جمع شدند و هر کس خاطره‌ای تعریف می‌کرد؛ نوبت شهاب که رسید لبخند کم‌رنگی زد و گفت:
- اولین روز دانشگاه، از شدت استرس، دو تا کفش مشکی پوشیدم که فقط از دور شبیه هم بودن؛ یکی براق بود و یکی مات. با خیال راحت تا ظهر توی دانشگاه راه می‌رفتم و هیچ‌کس هم چیزی نگفت. آخر کلاس، استادم یه نگاهی به پام انداخت و گفت: " آقای مودت... این مُد جدیده یا عجله داشتی؟ "
همون لحظه به کفشام نگاه کردم و دلم می‌خواست زمین دهن باز کنه و منو قورت بده. از اون روز به بعد، هر بار که می‌خوام از خونه برم بیرون، قبل از بستن در، سه بار کفشامو چک می‌کنم!
وقتی خاطره‌اش تمام شد ناخواسته نگاهش به سمت روشا کشیده شد.
روشا به محض چشم تو چشم شدن با شهاب لبخند ملیحی زد و موهای روی صورتش را پشت گوشش گذاشت.
لب‌های شهاب ناخواسته کش آمدند و در دلش استغراللهی گفت.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!