لیست کلیه پارتهای رمان بازی مات : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 21
-
رمان بازی مات - پارت 1
میگویند هر داستان را یک نفر مینویسد؛ اما حقیقت این است که هیچ داستانی، تنها متولد نمیشود. این رمان، وامدارِ همراهی کسیست که در روزهای سکوت، صدای امید بود؛ در لحظههای تردید، به کلماتم ایمان آورد و هر بار که از ادامه دادن خسته شدم، بیآنکه بداند، دلیلی برای نوشتنم شد. برای تمام دلگرمیها، صبور...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 2
با آمدن نرگس، روشا بیخیال سر به سر شهاب گذاشتن شد و نرگس را به قدم زدن دعوت کرد. دست در دست نرگس داشتند دور میشدند که شهاب آهسته گفت: - اگه چوب خوبی سر راه دیدی بیار با خودت روشا با لبخند چشمی گفت و دور شد. - باید یکاری کنم یه دل نه صد دل عاشقم بشه نرگس کامل به سمت روشا برگشت - نمیخوای بگی چرا ...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 3
آخرشب وقتی همگی برای دیدن ستارهها از توی فضای آزاد روی زمین دراز کشیده بودند. روشا بخاطر سرمایی بودم پتو را حسابی دور خودش پیچیده بود. شهاب چند لحظه به آسمان خیره ماند و بعد با اشاره به بالای سرشان گفت: - اگه دقت کنید، ستارهها همه یه جور چشمک نمیزنن. اونایی که نزدیک افقن بیشتر سوسو میزنن، چون...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 4
روشا نگاهش را از آتش گرفت و به او دوخت. - فلسفی شدی؟ - نه... واقعیته چند لحظه فقط صدای سوختن هیزمها بینشان پیچید. روشا با نوک کفشش تکهچوبی را کنار زد و گفت: - تو همیشه اینقدر کم حرف میزنی؟ شهاب شانهای بالا انداخت. - فکر میکنم نصف حرفایی که مردم میزنن، اگر گفته نشن اتفاقی نمیافته. روشا خند...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 5
روشا موقع جمع کردن وسایل ساعت شهاب را پیدا کرد ولی آن را یواشکی روی جیب شلوارش قرار داد. توی مسیر برگشت، باربد باز هوس خوانندگی کرد و بقیه هم همراهیش کردند. شهاب کمی سرش از این حجم از شلوغی درد گرفته بود ولی ترجیح میداد اعتراضی نکند. - چیه خوشت نمیاد از موسیقی؟ - چرا خوشم نیاد... سرم یکم درد می...
بروزرسانی در : ۲۲ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 6
صبح طبق معمول خوابش برده بود و بدون خوردن و با عجله از خانه بیرون زد. اگر به موقع به کلاس استاد محبی نمیرسید؛ پروژهای که بخاطرش دو سه روز بکوب کار کرده بود، بی نتیجه میماند. بعد از کلاس حوصله سر بر استاد محبی و سه صفحه یادداشت برداری بالاخره استاد با یک خسته نباشید همگی را خوشحال کرد. ساعت از ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 7
انگشت اشارهاش را روی صورت شهاب کشید و در دلش گفت: - حیف که... بیخیال نگاه کردن به شهاب شد و با آراز تماس گرفت - چند روزه کم پیدا شدی آراز؟ - ببخش بخدا خیلی درگیر کارای خرید جنس و اینا شدم... اتفاقاً امروز چند بار اومدم زنگت بزنم ولی نشد... فردا آزادی هما ببینیم؟ - آره... البته عصر به بعد آزادم -...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 8
- چه داستانی؟ خوشم میاد ازت نرگس نیشخندی زد و به سمت روشا کمی خم شد - فکر کنم باور کنم از این آدم خوشت میاد - چشه مگه؟ نرگس آهی کشید و باز به پشتی صندلیاش تکیه داد - چیزیش نی... بعید میدونم سبک تو باشه... نمیخوای بگی نگو ولی یادت باشه من همه چیز زندگیم رو بهت میگم ولی تو... روشا با شیطنت خندید...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 9
نرگس وقتی وارد خانه شد، اول از همه سکوت غیرعادی خانه توجهش را جلب کرد. همیشه روشا حتی وقتی درس میخواند هم یک جوری حضورش را نشان میداد؛ اما این بار هیچ صدایی نمیآمد. چند قدم به سمت اتاقش رفت و با دیدن در باز اتاق روشا و روشایی روی تخت ولو شده بود، اخمهایش در هم رفت. - روشا؟ روشا خواست لبخند بز...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 10
وقتی به خانه برگشتند، نرگس مستقیم او را به اتاق برد. قرصهای جدید را روی میز گذاشت و با نگاه معنیداری گفت: - این دفعه دیگه نمیتونی فراموشش کنی. روشا روی تخت نشست و به کتابهایی که هنوز باز روی میز مانده بودند نگاه کرد. امتحان هنوز فردا بود. و با وجود تمام اتفاقات آن شب، هنوز یک فکر از ذهنش بیرو...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 11
از اینکه آراز از بد شدن حال دیشبش بی خبر بود کمی غمگین شد ولی خود را مقصر میدانست چون ازش خواسته بود تا فردا زنگش نزند تا بتواند روی درسش تمرکز کند. اینروزها دیگر مثل قبل به آراز احساس نزدیکی نمیکرد و این موضوع چندباری باعث اعتراض آراز شده بود. آرنجش را روی چشمانش گذاشت و به خودش نهیب زد - و...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 12
فردای آن روز بعد از کلاس با آراز قرار داشت. از او خواسته بود کمی بالاتر از دانشگاه منتظرش بماند. نمیخواست نرگس آنها را با هم ببیند. از این همه پنهانکاری خسته شده بود، اما فعلاً راه دیگری نداشت. وقتی سوار ماشین شد، آراز بدون اینکه حرکت کند، همانطور که دستهایش را روی فرمان گذاشته بود، گفت: - ب...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 13
وقتی به خانه برگشت، ناخودآگاه جای خالی شهاب را حس کرد؛ حسی که خودش هم از آن سر درنمیآورد. کلافه کیفش را روی مبل انداخت. - واقعاً دلتنگش شدم؟ با اخم سرش را تکان داد؛ انگار میخواست این فکر را از ذهنش بیرون کند. نه... دلتنگی نبود. فقط چند هفته بود که حضور شهاب، کلکلهایش، جوابهای آمادهاش و حتی ...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 14
شهاب انتظار داشت که عصر روشا به بوتیک سری بزند ولی روشا عمداً آنروز سراغی از شهاب و اجناس جدید مغازهاش نگرفت؛ نه تنها آنروز که روز بعد هم سعی کرد جلو چشم شهاب ظاهر نشود. این رفتار روشا برای شهاب سؤال شده بود. چرا دختری که تا چند روز قبل به هر بهانهای سر صحبت را با او باز میکرد، حالا انگار تصمی...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 15
روشا که دستش را زیر چانهاش زده بود، با همان حالت شیطنتآمیز همیشگی نگاهش کرد. - یه سؤال مهم دارم. شهاب ابرو بالا انداخت. بدش نمیآمد بعد از چند روز کمی با روشا کلکل کند. - از تو بعیده سؤال مهم داشته باشی. چند نفر از بچههای اطرافشان با شنیدن لحنشان لبخند زدند. روشا بیتوجه ادامه داد: - اون شرطی ...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 16
شهاب سکوت کرد، اما تصمیمش را گرفته بود. بعد از تمام شدن کلاس، این بار خودش از روشا میپرسید این چند روز کجا بوده است. زنگ پایان کلاس که خورد، صدای بسته شدن کتابها و کشیده شدن صندلیها فضای کلاس را پر کرد. روشا طبق عادت، قبل از اینکه جمعیت راه بیفتد، لپتاپ و جزوههایش را داخل کوله انداخت. میخوا...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 17
روشا در را پشت سرش بست و کیفش را روی صندلی انداخت. خانه ساکتتر از همیشه بود؛ همان سکوتی که همیشه فرصت فکر کردن به چیزهایی را میداد که دوست داشت فراموششان کند. چند قدم برداشت اما دوباره ایستاد. دستش بیاختیار سمت جیب کیفش رفت. کارت کوچک را بیرون آورد. چند ثانیه به آن خیره ماند. - پنجشنبه... فقط...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 18
چند روزی بود که پروژه شهاب را جلو نبرده بود؛ باید قبل از اینکه رشته کار از دستش در برود، فکری برای ادامه رابطهاش با شهاب میکرد. بعدازظهر، روشا و نرگس به درخواست روشا برای سر زدن به بوتیک شهاب راه افتادند. همین که وارد مغازه شدند، صدای زنگ بالای در بلند شد و شهاب سرش را از روی دفترچهای که در دس...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 19
وقتی به خانه رسید، اولین کاری که کرد، جستوجوی قیمت همان آینه در اینترنت بود. هرچه بیشتر میگشت، اخمش بیشتر در هم میرفت. زیر لب گفت: - محاله... قیمتش خیلی بیشتر از چیزی بود که تصور میکرد. گوشی را کنار گذاشت و به سقف خیره شد. میتوانست بگذارد شهاب خودش هزینه را بدهد... اصلاً خود شهاب هم همین را ...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان بازی مات - پارت 20
پنجشنبه شب، وقتی مقابل آینه ایستاد تا آماده شود، چند لحظه به خودش خیره ماند. دختری که در آینه میدید، همان دختری بود که به مادرش قول داده بود. اما حالا داشت همان قول را میشکست. گوشیاش دوباره روشن شد. پیام سروش بود. «منتظریم قهرمان.» روشا چند ثانیه به صفحه نگاه کرد. بعد گوشی را داخل کیفش گذاشت....
بروزرسانی در : دیروز
- 1
- 2
