دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان من و یک دنیا دروغ اثر آرزو شریفی رمان اجتماعی و خانوادگی

رمان من و یک دنیا دروغ | نسخه آفلاین

  • زبان فارسی
  • 224.7K 👁
  • 843 ❤️
  • 874 💬

خلاصه رمان اجتماعی من و یک دنیا دروغ | نسخه آفلاین

داستان روایتگر زندگی دختری به نام نغمه است که بدور از خانواده اش و همسرش که برای ماموریت کاری به سوئد رفته است در تهران زندگی میکند. او باید تصمیم بزرگی که برای زندگی‌اش گرفته است را به خانواده‌اش بگوید ولی درست در بدترین شرایط میفهمد که حامله‌ است. حالا او باید بین نگه داشتن و سقط کردن که برایش خطرناک است تصمیم بگیرد.

قسمتی از متن رمان من و یک دنیا دروغ | نسخه آفلاین

انگار کارش را کمی راحت کرده بودم که با ذوق به سمتم برگشت و گفت:
- یه کمکی ازت میخوام نغمه
- چی؟
- یکی از دوستام توی کار مدلینگه، بهم پیشنهاد داده برای یه پروژه ای باهاش همکاری کنم، راستش خودمم بدم نمیاد ولی اخلاق مامان رو که میدونی... تو باهاش حرف میزنی؟
- نه
- نغمه من این همه حرف زدم
- دوستت که میگی دختره یا پسر؟
- چه فرقی داره... دختره ولی به عکاسشون معرفیم کرد اونم خیلی از استایلم خوشش اومده... تو رو خدا با مامان حرف بزن، تو بگی نه نمیگه
- میدونی که از این مدل کارا خوشش نمیاد
- کار بدی نیست که
- از دید مامان هست
- تو تایید کنی سختگیری اونم کمتر میشه
- باید بهش فکر کنم
این روزا چیزهای زیادی بود که باید بهش فکر میکردم و مطمئناً این موضوع آخرین چیزی بود که توی این شرایط حوصله فکر کردن بهش را داشتم اما بخاطر آوا مجبور بودم کمی انعطاف به خرج بدهم.
با هزار مکافات آوا را راضی کردم بهم فرصت فکر کردن بدهد، هنوز هم مثل بچگیاش کم طاقت و عجول بود، درست برعکس من که فکر میکردم همیشه فرصت بهتری برای حرف زدن هست.
- از مهران چه خبر؟ هنوز هستنش؟
- نه... دو ماهی میشه که کاتیم
همیشه می دانستم که رابطه این دو نفر دوامی ندارد ولی باز سعی کردم کات کردنشان برایم عجیب باشد.
- عه چرا؟
- اونبار که بهت گفتم؟ دیگه این رابطه فایده ای نداره... شده بود یه دندون گندیده، کندم انداختمش دور
- گفتی ولی راستش جدی نگرفتم... مهران مخالفتی نداشت؟
آوا با لحنی که انگار با خودش حرف میزند گفت:
- از خداشم بود
دروغ چرا؟ از اینکه رابطه سه ساله مهران و آوا تمام شده بود خوشحال بودم. مثل هر خواهر دیگری فکر میکردم این پسر لایق خواهرم نیست. البته حق کاملاً با من بود.
بعد از رفتن آوا باز به پشت روی تخت دراز کشیدم و هنزفریام را درون گوشم گذاشتم. با لبخند شماره صدرا را گرفتم.
- صدرا، حرف زدن برام سخته... اگه تو جای من بودی چی میگفتی؟ یعنی از کجا شروع میکردی؟
- مامان من عاشق یه پسر خوشتیپ شدم
صدرا پشتبند این حرف قهقههای سر داد. چه خوب که همیشه میتواند از ته دلش بخندد البته اون هیچ وقت مشکلاتی به عمق مشکلات من نداشته است.
درد خفیفی که توی دلم احساس میکردم باز وجود جنین توی شکمم را به یادم آورد.
- نغمه
- جونم
- چرا حرف زدن با مادرت انقدر برات سخته؟
- نمیدونم... همیشه منو دختر خلف میدونسته حالا سخته که بفهمه چکارایی کردم
- نباید میذاشتی انقدر کش پیدا کنه ولی الانشم امروز بگی بهتر فرداست
چقدر حرف زدن و دستور العمل به بقیه دادن کار راحتی است.
صدای صدرا باعث شده بود دلم برایش تنگ بشود. برای آغوش مردانهاش در شبهایی که بغض کارهای پیمان سفت به گلویم چسبیده بود. با تصور شبهایی که کنار صدرا صبح شده بود به خواب رفتم.
صبح با سرو صدای مامان و آوا بیدار شدم، ظاهرا موضوع بحث عدم کار کردن آوا داخل خانه بود.
مامان برای ناهار خانواده عمو را دعوت کرده بود. به محض بیدار شدن به کمک مامان رفتم. مسئول درست کردن قرمه سبزی شدم و بعدش هم دوشی گرفتم.
موهای فر دارم را سشوار کشیدم و کرمی به صورت بی حالم زدم. تماسی با صدرا گرفتم چون خوب می دانستم با آمدن مهمانها دیگر فرصتی برای تماس گرفتن پیدا نمی کنم. صدرا جوابم را ندارد. دوباره تماس گرفتم که در آخرین لحظه تماس وصل شد.
- امروز مهمون داریم گفتم قبلش با صدات یه دوپینگ بکنم
- فدای خانم خوشگل خودم بشم، حالا مهموناتون کیا هستن؟
- عموم اینا
ذوق پر کشیده از لحن صدرا را به وضوح میشد حس کرد
- خانواده پیمان؟
- آره، خودش که نیست چرا غمگین میشی؟
- هرچی که به اون مربوط میشه حالما بد میکنه... پس امروزم فرصت نمیکنی با مامانت حرف بزنی؟
حق با صدرا بود. امروز را هم از دست داده بودم.
- شب که رفتن میگم
با صدا زدن مادرم مجبور شدم تماس با صدرا را قطع کنم و به سالن برگردم.
مادرم برای ناهار عمهاش را هم دعوت کرده بود.
عمو از وقتی آمده بود مدام قربان صدقهام میرفت و داشت سعی میکرد با حرفهایش متقاعدم کند تا همراه پیمان برای زندگی به سوئد نروم تا شاید اینطوری پیمان بعد از اتمام دورهاش به ایران برگردد.
به ظاهر داشتنم به حرفهای عمو گوش می دادم ولی در اصل تمام حواسم پیش اوضاعی بود که هر لحظه برایم سختتر و بغرنجتر می شد.
با صدای آوا که ازم می¬خواست برای درست کردن سالاد کمکش کنم از دست حرف¬های عمو رهایی پیدا کردم.
با یک عذرخواهی از عمو راهی آشپزخانه شدم.
به محض ورودم به آشپزخانه بوی غذا مشامم را پر کرد و کمی هم حالم را بد کرد که البته اهمیتی ندادم و به جمع مادر، زن عمو و بقیه پیوستم.
در حالی که کمک آوا سالاد درست می¬کردم گاهی هم ناخنکی به ترشی¬هایی که مادرم خودش درست کرده بود می¬زدم که عمه مادرم که زنی هفتاد ساله بود و بعد از فوت همسرم به تنهایی زندگی می¬کرد بی مقدمه بهم گفت:
- دخترم تو حامله¬ای؟
با این سوالش تیکه ترشی توی دستم بین زمین و هوا ماند و نگاه همگی به سمت من برگشت.
به زور لبخند را چاشنی لبم کردم و گفتم:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان من و یک دنیا دروغ | نسخه آفلاین
  • الی

    0

    داستان قشنگی بود ممنون از نویسنده محترم ولی غلط املایی زیاد داشت بازم از این رمان ها بزارین

    ۱ ماه پیش
  • رها

    1

    رمان قشنگی بود. دوست داشتم به محمد و پونه و پشیمان شدنشون هم اشاره می شد . نغمه و پیمان که یکسال قبل طلاق گرفته بودن چرا نظرات خواننده ها اینطوری بود؟

    ۱ ماه پیش
  • عاطی

    0

    سلام من تا فصل ۶ خوندم اما اصلا داستان جذابی نبود من خیلی رمان خوندم اما این رمان تمام قسمت هاش تکراری بود یا توی خونه در حال غذا خوردن بودن یا توی ماشین یا هم پای تلفن بود به هیچ وجه هم شخصیت نغمه را دوست نداشتم مگه میشه اینقدر راحت باکسی ارتباط برقرار کنی وقتی هنوز متاهلی و باهاش هم خونه بشی

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی متاسفم. امیدوارم توی رمانهای بعدیم بتونم نظرتون رو جلب کنم

    ۱ ماه پیش
  • ...

    2

    گیج کننده بود اول هاش ولی واقعا چجوری این همه دروغ و پنهان کاری درسته زندگیش رو جدا کرده بود ولی یجورای انگار داشت هم به پیمان و هم به صدرا خیانت می کرد 💔

    ۲ ماه پیش
  • عاطفه

    1

    منم موافقم اصلا شخصیت نغمه را دوست نداشتم

    ۱ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    چرا؟ دخترم گناه داشت که☹️☹️🫣

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    سلام عزیزم رمان عالی بود خسته نباشید واقعا فقط اخرش ضدحال بود بچه چی بود😫😅🥰

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون گلم بابت آخرش عذرخواهی میکنم. انشاالله توی یکی از رمانهایم به جنسیت بچه نغمه خواهم پرداخت

    ۱ ماه پیش
  • ریحانه‌ام

    2

    قشنگ بود، باحال بود، متفاوت بود، خیلی بیشتر از خیلی...

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    قابل نگاهت را نداشت عزیزم

    ۱ ماه پیش
  • Vanil

    2

    خیلی رمان قشنگی بود، دست نویسنده درد نکنه، فقط چرا تهش مارو گذاشتی تو خماری؟ بچشون چیه خب؟🥲 جلد دوم داره؟ چجوری بفهمیم کجاست

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی خوشحالم که رمانم را پسندیدین. جلد دوم نه ولی به احترام شما خواننده های عزیز در یکی از رمانهای آینده‌ام به سرنوشت این دو و جنسیت بچشون خواهم پرداخت که انشاالله به موقعش در موردش اطلاعیه میذارم.

    ۲ ماه پیش
  • Vanil

    0

    مرسی قشنگم، بی صبرانه منتظرش هستم، امیدوارم پایان رمان بعدیتم خوب باشه

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم. تمام سعیم را میکنم که رمانهای بعدیم رضایت بخش باشه

    ۱ ماه پیش
  • عسل زمانی

    3

    لازم بود قبل از نوشتن راجب چیزاهی تحقیق می کردید که زن زمانی که در نکاه مردی باشد نمی تواند با مرد دیگری رابطه داشته باشد جامه را زیر سوال نبرید مخاطب شما بیشتر دختران جوان هستند تابو شکنی نکنید از نظر شریعت و دین زن اگر زمان نکاه خود با مرد دیگری رابطه داشته باش برای همیشه به ان مرد حرا

    ۲ ماه پیش
  • رزا

    1

    سلام نویسنده عزیز خسته نباشی واقعا خوب بود ♥ولی چراااا آخرش اینجوری تموم شد🙄🙄🙄

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    چطوری تموم شد؟ بد بود خیلی؟😟😟😟😟😟😟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    1

    رمان خوبی بود 💜💜💜 ممنون نویسنده جون 💜💜💜

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    من از شما ممنونم که وقت گذاشتین خوندین🥰

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    بی شک یکی از بهترین رمان هابیت بود که خوندم ممنون از قلم قشنگتون بی صبرانه منتظر جدیدتون هستم البته تمدید دامادی هم خوندم اونم فوق العاده عالی بود

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    چقدر خوشبختم که خواننده‌های مثل شما دارم باعث افتخاره واسم

    ۲ ماه پیش
  • زهرا

    0

    به نظرم نغمه یه دختر مستقلی بود که سعی می کرد مشکلاتش رو خودش حل کنه هر چند اشتباه داشت ولی خیلی قوی بود

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خیلی موافقم😘

    ۲ ماه پیش
  • صدف

    0

    عالی بود واقعا تو این اوضاع سرگرم کننده بود

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    خدا رو شکر که کمی سرگرمتون کردم

    ۲ ماه پیش
  • معصومه

    0

    رمان خوبی بود دو روزه تمومش کردم فقط جنسیت بچه چی بود نفهمیدم 😑

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ایشالا اونم در آینده متوجه میشید🙈🙈🙈🫣🫣🫣🫣😜

    ۲ ماه پیش
  • شهریاری

    0

    خوب بود عالی دست نویسندش درد نکنه فقط نفهمیدیم بچه جنسیتش چی بود

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم. باید صبر کنیم بدنیا بیاد😂🫣

    ۲ ماه پیش
  • Aiden

    0

    انشالله خیره🤣🤣🤣

    ۲ ماه پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    انشاااالله

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!