پارت چهل :

در طول یکروز عادی شهاب مدام داشت به یک تصمیم مهم فکر می‌کرد.
هزارتا سوال در سرش وجود داشت
- آیا واقعاً تصمیم درستیه؟... اصلاً باید چی بهش بگم؟ چطوری بگم؟... اصلاً گیرم گفتم روشا چه جوابی قراره بده؟ آیا واقعاً برای هر جوابی آمادم؟
بعد از آخرین کلاس رو به روشا گفت:
- امروز مزون خیلی کاری نداریم تو برو استراحت کن
روشا با تعجب و ناراحتی پرسید:
- چرا چیزی شده؟
- نه... چیزی نیسØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • راز

    3

    نمیدونم چرا آدما برا انتقامشون بیگناه ها رو انتخاب میکنن.بانو م

    ۲۱ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    شاید چون با آدمای گناهکار نمیشه گلاویز شد

    ۱۱ ساعت پیش
  • مامان عسل

    0

    شهاب از حیله گری روشا خبر نداره بنده خدا عاشقش شده ..امان از دست ادم های دورو و مکار 😬😬

    ۱۸ ساعت پیش
  • آرزو شریفی | نویسنده رمان

    آره شهاب بی خبر و بی گناهه ولی خب دخترمم اونقدر سیاه نیست

    ۱۱ ساعت پیش
  • بهار

    4

    عزیزم شهاب عاشق،چقدر تو بدجنسی روشا ،چطور دلت میاد اذیتش کنی اونم با شکستن قلبش🥺

    ۲۳ ساعت پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️