لیست کلیه پارتهای رمان بالانس : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان بالانس - پارت 1
و قسم به طراوتِ باران که اگر با سرخیِ خونی بیگناه درآمیخته میشد، روزِ رستاخیز برای بیرحمیهای خفته در گور هم فرا میرسید! رعد و برقی با خشم به جانِ آسمان تازیانه زد، نوری ثانیهای به زمین بخشید و قطراتِ عاشقِ باران را سریعتر از پیش به آغوشِ زمینِ معشوق هدیه کرد. صدای برخوردِ تندِ قطرات با سق...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 2
"دو ماه بعد..." چشمکِ ثانیهایِ نور فلشِ دوربین، حکمِ ثبتِ خاطرهای را داشت در حافظهی آن! نور از دوربین چشمک زد به روی دختری نشسته بر صندلیِ گردانِ مشکی میانِ دو سافت باکسِ روشن و زمینهی مشکی پشتِ سرش که شیرینیِ لبخندش در رقابت با قند بود، موجِ لختِ گیسوانِ خرمایی و تا روی شانههایش عجب پوزخن...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 3
عجب خندهای لبانِ نوا را به قلقلک انداخت، که هرچه جمعشان کرد برای نخندیدن باخت داده به یک نگاهِ خیرهی حافظ و کم آورده در برابرِ او، خندید و حافظ هم با رها کردنِ زنجیر همراهیاش کرد. سر تکان دادنِ متاسفِ نوا را دید و در کنارش باخبر از لرزِ دلِ او که میدانست تاسف نقاب بود و زیرِ این نقاب دلی برای...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 4
ابروانش را درهم کشیده و مشغول شده با ماساژ دادنِ گردنِ دردمندش، زیرلب ناسزای ناجوری را روانهی حافظ کرد که او هم نشنیده گرفت. نوا کوتاه خندید و ناخنش را که از حصارِ دندانهایش رها کرد، دستش را پایین انداخت و قدمی پیش گذاشت، حافظ هم با مرتب کردنِ یقهی سوئیشرت بر تنش خونسرد بیآنکه به روی خود بیاو...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 5
حافظ سکوت کرد. فقط ابروانش را تیک مانند بالا انداخت و ردپای چین نشانده بر پیشانیِ کوتاه و روشنش، سکوت پیشه کردنش آنچنان پیش رفت که نوا قدری رو پایین گرفته و همچنان خیره به او شاید برای آرام کردنِ دلِ خود با حدس و گمانی از جانبِ حافظ بود که پاسخش را به پرسشی وصلهپینه زد: - تو حدسی نداری؟ حافظ ن...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 6
سرعت از قدمهایش کم شده تا آنجا که ایستاد و دخترِ کنارش هم متعجب شده به تبعیت از او توقف بخشیده به قدمهایش، نگاهِ مشکیاش را میانِ نیمرُخِ دختر و مسیرِ نگاهِ او جابهجا کرد. لبانش باز مانده از هم و پیش از اینکه خودش به قصدِ پرسشی لب بر هم زند، دختر بود که با حرصی مشهود و سوزان در لحنش کلمات را ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 7
آرامشِ حافظ سوهانی به روحش میکشید... ناجور! - نمیدونستم بابات زبونِ کلاغها رو میفهمه که خبردار شده از برنامهمون؛ حالا منظور؟ چشم از حافظ گرفت و ابرو پراند برای بازی با اعصابِ او. - خوبه حداقل یه دردسر کمتر؛ از این معضلِ یتیمنوازیِ بابا هم خلاص میشم، مجبور نیستم صبح به صبح دیدنِ تورو تحمل...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 8
آدمیان همیشه در تب و تابِ بوسهی روز و لبخندِ نور؛ کسی از ماه سراغی میگرفت که چه غریبانه پشتِ مرزی از سرزمینهای ابرهای تیره گمگشته بود؟ این ابرهای خاکستری به قدری کلِ روز را در آغوشِ پاییز گریستند که از غصهی تمام نشدنیشان برگهای زرد شده دل از درختانِ زادگاهشان کندند. باران نمنم بارید به دل...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 9
نوا هم لبخند زد و دست به سینه شده همانندِ حافظ پا روی پا انداخت. رو چرخانده به راست و آشپزخانهی انتهای سالن که درونش خدمتکار مشغولِ کار بود و سپس او را مخاطب قرار داد: - عمو هنوز برنگشته؟ دختر زبانی روی لبانِ برجستهاش کشید، چشمانِ قهوهای روشنش را هم به نوا دوخت و لحظهای از دست از کار کشیده ...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 10
شب را خاکسترِ ماهِ دلسوخته چنین تیره و تارتر کرده بود. که ابرها هنوز نمنم میگریستند و از غمِ دلتنگیِ ماه این اشکهای باران نام گرفته پایان نمیگرفتند. عطرِ باران چسبیده به تنِ خاکی که ردِ کفشهای مشکی و مردانهای بر تیرگیاش مُهر میکوفتند. میانِ درختانی بلند قامت که گویی از قطرههای خون در دل...
بروزرسانی در : ۷۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 11
دستی از تنهی درخت جدا کرد و بر سطحِ خاک کشید. سردیاش سوز شد و پیچکِ درد را دورِ استخوانهای رو به انفجارش پیچید. انگار که سرمای زمستان امانت مانده بود در دلِ این خاک... . دستی مشت کرد و لابهلای انگشتانش قدری از این خاک را جای داد. از سوزِ چشمانش پلکی زد و همچنان خیره به این قبرِ بینام و نشان ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 12
از حافظ پاسخی گرم گرفت؛ اما از رامین نه! عادت کرده به سکوت و سردیِ او که سالها در هالهای از ابهامِ چراییاش گم شد نگاهی به او انداخت و به کنایه ادامه داد: - صبحِ منم بخیر! عجب میدانِ جنگی بود اولِ صبحی در این خانه؛ که هرکس بیدار میشد اول باید خشابِ گوشه کنایهاش را پُر میکرد! حافظ هم از این...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 13
لبخندش رو به نوا بود که ابتدا با گزیدنِ کنجِ لب سرکی کشید و سپس وارد شد. درِ شیشهای تیره را که پشتِ سر بست و روی کاشیهای طرحِ چوب قدم گذاشت، چرخشِ صندلیِ حافظ را کامل به سوی خود دید. او که خوش از دیدنِ نوا لب باز کرد و چنین شیفتگیِ لحنش را زیرِ قدمهای او فرش کرد: - ببین کی خوش اومده! نوا نگا...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 14
این چرخِ آسیاب که چرخید و نوبت را به حافظ رساند، تابلوی تصویری پدید آمد از او که مقابلِ آیینه قدیِ مغازهای ایستاده و یقهی کتِ مشکی را روی بلوزِ سیاهش مرتب میکرد. خود نگاهی به خود در آیینه انداخت. بر انعکاسِ قامتشان در شفافیتِ آن نوا را ایستاده پشتِ سرش دید که لبخندی بر لبانش درخشش داشت؛ همانند...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 15
آخرِ هفتهای خزانزده به میزبانی از مراسمی که کلِ هفته به آمادگی برایش سپری شد، حاضری زد. خنکای بادِ پاییزی موسیقیِ هوهویی نواخته بود در گوشِ حاضرانی که صدای خندهها و گپ و گفتشان فضا را پُر کرده بود. هلالِ درخشانِ ماه که به آسمانِ تیرهی شب بازگشت نگینِ ستارگان هم به استقبالش آمدند. نورِ سردش که...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 16
هوسِ بازی و سرگرمی زده به سرِ سیاوش که فکری هم در سرش جرقه زد. نگاهش همچنان مانده به روی برزین و در همان حال که بالاخره رو به سوی حافظ گرداند، با لبخندی موذیانه انگار که قصدِ رد و بدل کردنِ فکرش را با او داشت، دستی به یقهی کتش کشید. تکانی به شانههایش داد تا سرشانههایش صاف شدند. - پسر میدونی ...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 17
قدم پیش گذاشتنِ لاله را دید که بعد رسیده به میزِ گرد و فلزیِ سپید با چهار صندلی به همان رنگ دورش، تکیه به میز سپرد و دست به سینه شد. خسته سری کج کرده به سمتِ شانهی چپ و لبانش را هم کمرنگ از دو گوشه پایین کشید. - چجوری باشه؟ برای من که کسلکننده بود، واسه برزین هم جذابیتی نداشت. رامین سری تکان ...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 18
لبانِ متوسط و سرخِ نوا به نشانهی ندانستن انحنایی رو به پایین داشتند حینِ چشم چرخاندنش در فضا. - خب... از اونجا که گفتی امشب مالِ ماست، از کسی امشب خونهاش رو قرض گرفتی؟ حافظ که سوی مبلها رفت کششی یکطرفه به لبانش بخشید. از بندِ کراوات رها شد و آن را که روی مبل انداخت نوبت رسید به کتی که از تن...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 19
نگاهِ نوا درخشانتر شد. حظ برده از شیفتگیِ او در برابرِ خودش؛ که گویا کهنهشرابی بیست ساله بود و یک عمر هم اگر میگذشت مستیاش از سرِ حافظ نمیپرید! حس کرد که دستِ او آرام نیمهی صورتش را رها کرد؛ اما چشمانش رخسارش را نه، دستی که دورِ مچِ او حلقه کرده بود هم مسیرِ حرکتِ دستش پایین آمد تا کمرش. -...
بروزرسانی در : ۴۹ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 20
ابرهای دلسوخته رنگِ دود گرفته بودند از غمِ فراقِ آفتاب در این خزانِ مرگدیده؛ صبحی آغاز شد که نمِ بارانش شبنمها غلت میداد بر روی گلبرگهای گلهای ریز و رنگارنگِ باغچه در چمنزارِ حیاطِ عمارت. عمارتی سپیدنما که بر روی مسیرِ مستقیمِ سنگفرشی و بارانخوردهی براقش که از دو طرفِ عمارت هم امتداد داشت...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
- 1
- 2
