بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت هفده :
قدم پیش گذاشتنِ لاله را دید که بعد رسیده به میزِ گرد و فلزیِ سپید با چهار صندلی به همان رنگ دورش، تکیه به میز سپرد و دست به سینه شد. خسته سری کج کرده به سمتِ شانهی چپ و لبانش را هم کمرنگ از دو گوشه پایین کشید.
- چجوری باشه؟ برای من که کسلکننده بود، واسه برزین هم جذابیتی نداشت.
رامین سری تکان داد. این بار او قدم پیش گذاشت و رسیده به لاله، دستش را به سرِ او گرفت و سرش را که سوی خ
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
درسته؛ باید دید چی پیش میاد و چجوری نوا ماجرا رو میفهمه و چه تصمیمی میگیره!
۲ ماه پیششباهنگ
0میخام اسپویل کنم! حافظ و لاله خواهر برادرن.😭😂😅
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای😂 این بیشتر شبیه دروغ سیزده بود😭😂
۲ ماه پیشالی
0ذهنم یکم درگیر مرگ مادر لاله شد عجیبه😅
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
گذشتهی پُر و پیمونی دارن میدونی😂 برسیم بهش همه چی رو میشه.
۲ ماه پیشالی
0وایی فکر نمی کردم برزین آنقدر پدر خوبی باشه هاا
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
هرچی هم باشه، بابای قشنگیه✨
۲ ماه پیشهانیه
0ولی برزین بابای خوبی ومن فک میکنم نوا و برزین شاید با هم ازدواج کن بنظرم نوا بفهمه حافظ قاتل شاید ازش جدا بشه
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
باید دید ریاکشنِ نوا وقتی قضیه رو بفهمه چیه🍃
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

افسون
0عزیزم منم فکر نمی کنم هیچ *** با دلیل و بی دلیل بتونه با قاتل باشه درسته شاید بهش دل بده با دردش بسوزه اما کنارش حس چی میگیره جز پشیمونی 🤕 برای آینده تمام نمی شویم برای حال تمام شده ایم