پارت یک :

و قسم به طراوتِ باران که اگر با سرخیِ خونی بی‌گناه درآمیخته می‌شد، روزِ رستاخیز برای بی‌رحمی‌های خفته در گور هم فرا می‌رسید!
رعد و برقی با خشم به جانِ آسمان تازیانه زد، نوری ثانیه‌ای به زمین بخشید و قطراتِ عاشقِ باران را سریع‌تر از پیش به آغوشِ زمینِ معشوق هدیه کرد. صدای برخوردِ تندِ قطرات با سقفِ شیب دارِ خانه‌ای که نمای سفید داشت به گوش می‌رسید. شیبِ سقف شده بود چتری بر سرِ پنجره تا از باران در امان بماند و باز بودنش حکمِ هجوم به خانه را به پرده‌ی نازک، سفید و رقصان دهد. بادی سرد جان گرفته از زمزمه‌های عاشقانه‌ی پاییزی به سالنِ خاموش و تاریکِ این خانه می‌رسید؛ اما قدرت نداشت گرمای اتاقی کوچک که با فاصله درست مقابلِ پنجره قرار داشت را زیر سوال ببرد.
اتاقی که تک نورش در آن تاریکی شده بود چراغ قوه‌ی کوچک و قرمز رنگی که روی میزِ کوچک و آبی قرار داشت. درِ اتاقِ نیمه باز بود و از نیمچه فاصله‌اش با درگاه می‌شد زنی را دید پشت به در و رو به میز نشسته کنارِ گهواره‌ی نوزادی و زمزمه‌ی لالایی خواندنش با صدای بارانی که می‌بارید تلفیق شده بود. گهواره را از لبه با انگشتانِ کشیده‌اش گرفته و ریز و آرام تکان می‌داد. چشمانِ درشت و قهوه‌ایِ همرنگ با موهای صاف و پریشانِ نشسته بر شانه‌های پوشیده با بافتِ سفید و یقه اسکی‌اش را دوخته به چشمانِ مشکی و براقِ نوزاد، لبخندی را هم روی لبانِ برجسته‌اش کش داد.
چشم دوخته به کششِ پررنگِ لبانِ کوچکِ نوزاد، دستش را از لبه‌ی گهواره جدا کرد، پیش برد و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را نرم کشیده به لبِ پایین و چانه‌ی کوچکش، صدای خنده‌اش گوش‌هایش را پُر کرده و به چشم می‌دید هیجان‌زدگیِ نوزادی را که دست و پاهای کوچکش را در آن سرهمیِ صورتی روشن تکان می‌داد. خواندنِ شعری به عنوانِ لالایی را برایش با صدای ظریفِ خود ادامه داد... . گویی سازی نامرئی موسیقیِ این لالایی را می‌نواخت و گوش‌هایش را نوازش می‌کرد، آنگاه که مادرانه می‌خواند:
- بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه/ حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوستت نداشته باشم...
هیجان‌زدگیِ بیشترِ نوزاد هماهنگ شد با رعد و برقی دیگر تا در میانِ ظرافتِ این صدا خوفی سایه افکنده، از جانبِ همان دستِ پوشیده با دستکشِ مشکی که با راه یافتنِ قامتی سیاهپوش و نم گرفته از باران به داخل و با کمکِ پنجره‌ی باز، از لبه‌ی پنجره جدا شد. قامتی که رعد و برق ثانیه‌ای نمایان شدنش را میانِ تاریکی باعث شد؛ اما باز هم توانست با خاموشیِ فضا استتار کند. صدای زن بسیار کمرنگ به گوش می‌رسید، شبیه به زمزمه‌هایی آرام و نامفهوم درحالی که سیاهپوش به سمتِ اتاق قدم برمی‌داشت و زن هنوز ادامه می‌داد:
- اتل و متل بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می‌خونه/ باغ من سرده همه‌ی گل‌هاش پژمرده دونه‌دونه.
هرچه لبخندِ شیرینِ نوزاد پررنگ تر می‌شد زن بی‌خبر از ورودِ غریبه‌ای به خانه که کفِ پوتین‌های مشکی‌اش را با بندهای باز بی‌صدا بر کاشی‌های کرمی می‌نشاند و جلو می‌آمد، لبخند رنگ می‌بخشید و گهواره را برای به خواب رفتنِ نوزادی که پلک‌هایش گرم شده بودند آرام تکان می‌داد. سیاهپوش نزدیک تر می‌شد به اتاق و زمزمه‌ها واضح‌تر:
- دلم تنگه پرتقالِ من، گلپر سبزِ قلبِ زار من/ من و ببخش از برای تو هرچی که بخوای میارم...
تنِ سیاهپوش به در چسبید، سرش را جلو کشاند و از نیمچه فاصله‌ی در با درگاه اندکی از نیم‌رُخش را نشان داد و با چشمانی تیز به درونِ اتاق سرک کشید. این میان مشتِ راستش کنارِ تن بود که آهسته رو به سستی رفت، جسمی فلزی و نقره‌ای را از کفِ دست تا انگشتانش بالا فرستاد و صوتِ کشیدنِ ضامنش را در لابه‌لای آرامشِ صدای زن گم کرد:
- اتل و متل نازنینِ دل، زندگی خوب و مهربونه/ عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه.
جرقه‌ای در سرِ سیاهپوش زده شد، آنچنان که ردِ تیزی و جدیت از نگاهش تا حدی کنار رفته و نفسش حبسِ سینه جا مانده، خودش ماند و چاقوی ضامن‌دار و نقره‌ای در دستش گرفته کنارِ تن درحالی که تیغه‌اش بوی خون حس کرده و تشنه بود! چاقو را محکم میانِ انگشتانش فشرد، انگار میانِ طغیانِ خشم و بی‌رحمی در وجودش ترحمی با یک تلنگر سد کشید تا مانعِ ویرانی‌اش شود... . طغیانِ قدرتمندی را از سر می‌گذراند که فشارِ انگشتانش دورِ دسته‌ی چاقو بیشتر شده قدری رو بالا گرفت؛ اما حتی به بهای خفگی هم نفسش رهایی نیافت وقتی که باز هم شنید:
- بودنت هنوز مثلِ بارونه، مثلِ قدیم‌ها پاک و روونه/ از پشتِ این دیوارِ بی‌رحمی که بینمونه...
روانی بود تحتِ فشار از جانبِ سیاهپوش که گویی داشت تمامِ اراده‌اش را به یک شعر باخت می‌داد. طغیانِ بی‌رحمی‌اش قدرت گرفت و سدِ درونش برای نشکستن مقاومت کرد، اگر قدرتش کفاف می‌داد قطعا چاقو را هم در دست نصف می‌کرد! با این حال فقط نگاه دوخت به زنی که دو زانو بر زمین نشسته گهواره را آرام تکان می‌داد و چشمانش خیره به پلک‌های سنگینِ نوزاد که آهسته بر هم می‌افتادند، دنباله‌اش را گرفت تا کامل به خواب رفتنِ او:
- هاچین و واچین عسلِ شیرین، قصه‌مون هنوز ناتمومه/ از اینجا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشتمونه!
باران، باران، باران بود... . که بر سرِ زمینِ پوشیده با برگ‌های رنگارنگ و خشکیده‌ی شاهکارِ پاییز می‌بارید. باران، باران، باران بود که قطراتش را ریز و درشت روی شیبِ سقف می‌نشاند تا در آخر با غلت زدنشان به سمتِ لبه، باز هم شکارِ زمین شوند. نوزاد به خواب رفت، آرامش با سکوتِ زن برقرار شد؛ اما نبضِ زمان کُند از اضطرابی به غلیان افتاده، منبعِ این اضطراب شد درِ اتاق که کامل رو به داخل هُل داده و سپس بی‌صدا باز شد. نگاهِ زن هنوز با لبخند به نوزادش بود سیاهپوش آهسته جلو می‌آمد چرا که سدِ تردید و ترحم در وجودش هنوز مقاومت می‌کرد و فریادِ نشکستن سر می‌داد و رو بالا گرفته و گام‌هایش را بلند؛ اما چنان آهسته برمی‌داشت که انگار در ذهن به تردید فرصتِ منصرف کردنش را داده بود شاید به امیدِ محالی با احتمالِ یک در هزار و ختم به پشیمانی‌اش گام‌های جلو آمده‌اش را به عقب پس می‌داد؛ اما... .
احتمالِ یک در هزار، گم شد میانِ طغیانِ بی‌رحمی که سدِ ترحم شکست و همه‌ی جانش را ویران کرد. از این ویرانی باقی ماند قامتی ایستاده درست پشتِ سرِ زن با چاقویی که در دست بالا آورده بود... . و حضورِ غریبه‌اش چنان رایحه‌ی تهدید را در هوا رقصاند که لبخند به مراتب از لبانِ زن پاک شد، چشمانش مات شدند و قلبش به یک آن اسیرِ قفسی از دلشوره، محکم و سریع به میله‌های قفس کوبید و فریادش شد صوتِ همان تپش‌های محکمی که در فضا شنیده می‌شدند. چشمانِ سیاهپوش تیز شدند، کور شدند به روی نوزاد و زن که یک آن با نفس حبس کردنش در سینه هراس‌زده رو به عقب چرخاند، بر دیواره‌های این شب صدای فریادش را به یادگار گذاشت با چشمانی درشت شده به وقتِ دیدنِ سیاهپوش، نوزاد که از صدای فریادش بیدار شد و صدای گریستنش گوش از این خانه کر کرد، رنگ آمیزی شدنِ زمین با لکه‌های سرخِ خونِ زن شاهدی بود برای خوابِ ابدیِ او که جسمِ بی‌جانش خونین بر زمین و کنارِ گهواره سقوط کرد.
باران، باران، باران بود... . بر بامِ این خانه، در سیاهیِ این شب و میانِ گریه‌ی نوزاد که هنوز جانسوز به گوش می‌رسید. سیاهپوش رفت، نوزاد گریان ماند و جنازه‌ی زن افتاده بر زمین، باران بود که هنوز هم می‌بارید!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت حافظ در رمان بالانس حافظ
آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    واییی چقدر وحشتناک بود ولی خیلی قشنگ توصیف شده بود

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگم^^🤍

    ۴ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    سلام معصومه جانننننن .😍 من برگشتمممم، با این که هنوز بادافره رو نخوندم اما این رمان و حتما حتماااا میخوندیم.😅

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    به‌به ببین کی اینجاست؛ همراهِ عزیزم🤍✨ خوش به نگاهت بشینه اینم قشنگ🤍

    ۴ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    قربونت بشم . ❤️

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خدانکنه🤍

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    از همین الان فهمیدم اوکی.. با شاهکاری بنام بالانس طرفم🤝🏻

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگممم🥺🤍

    ۴ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    خیلی خب کمربندا رو ببندیم که وقتی شروعش انقدر طوفانیه باقیش چیه🤝🏻

    ۴ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قراره خوش بگذره🍃🔥

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️