بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت سیزده :
لبخندش رو به نوا بود که ابتدا با گزیدنِ کنجِ لب سرکی کشید و سپس وارد شد. درِ شیشهای تیره را که پشتِ سر بست و روی کاشیهای طرحِ چوب قدم گذاشت، چرخشِ صندلیِ حافظ را کامل به سوی خود دید. او که خوش از دیدنِ نوا لب باز کرد و چنین شیفتگیِ لحنش را زیرِ قدمهای او فرش کرد:
- ببین کی خوش اومده!
نوا نگاهی میانِ حافظ و سیاوشی که با لبخند دستی برایش به نشانهی «سلام» تکان داد به گردش درآ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
بیانصاف نباش سیاوشم فقط نگاهش کج میره🙄😂
۱ ماه پیشمهدیه
0نوا دست راستت رو سرمون🤝🏻
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
این خیلی خوب بود😂😂
۱ ماه پیشمهدیه
0چه حسی داره که اینهمه شوهر ایده آل خلق میکنی خانم ابدالی؟🎤 آیا با این پسرات مسئولیت سینگلی من تا آخر عمرم و میپذیری؟😔😂🎤 چون میدونی که.. معیارای من سر بالانس از کهکشان راه شیری خارج شده🌝💔🎀
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
این رو خودمم تاثیر منفی گذاشته لاو😔😂
۱ ماه پیشمهدیه
0ولی یه چیزی رو خبر داری؟ اینکه تو از بهترین نویسنده هایی هستی که دیدم😭✨ هر رمان یه شاهکاره، بعدی شاهکارتر و... اصن حواست هست توی همه چی بهترینی؟ رمان که نمینویسی رسما سریاله جلو چشم میبینیم، فضاسازی تک، شخصیت پردازی تک، نوع نگارش و قلم خودش یه داستان داره که داستانشم تک😭✨
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
تو فکرِ قلبِ من نیستی انقدر هی با حرفهات و انرژیِ تموم نشدنیت میبریش؟ من غش کردممم😭🤍
۱ ماه پیشمهدیه
0ولی عمیقأ حس میکنم دلم برای این پارتایی که میشه باهاشون خندید و ذوق کرد تنگ میشه😔😂 میدونی چون میشناسمت.. تو وقتی خوشی ندی دمار از روزگار شخصیتات درمیاری، وای به وقتی که مقدمه بچینی😔😂
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
ببین تو که من و میشناسی، همیشه پشتِ این همه خوشیِ عاشقانه بدترین ضربهی ممکن و میزنم😂🍃
۱ ماه پیشمهدیه
0ولی چقدر این باهم بودنشونو دوست دارم، نامزدای کیوت و گوگولی منن😭✨ براشون خیلی ذوق دارممممم😭✨
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قشنگممم🥺🤍
۱ ماه پیشمهدیه
0پسند نواعه پس دیگه جای بحثی نیس آره؟ حافظ یجوری داره نوا رو لوس میکنه که حسم به دخترت داره وارد فاز حسادت میشه خانم ابدالی😭😂
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عشقم کاش میشد بگم حق نداری ولی داری😭😂
۱ ماه پیشمهدیه
0من تهش: خدایا توروخدا با این بختی که نصیبم کردی میخواستی سر شوخیو بام باز کنی؟🌝💔
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای😂😂
۱ ماه پیشمهدیه
0گناه داشت بچم سیااااا😭😂😂 آخرم خودش موند سر کارای آتلیه حافظم رفت در خدمت نواش باشه، فداکاری تاثیرگذار آره؟ حافظ خوب از نوا ترسوندش بعدم گذاشتش و رفت، مگه میتونست حرفی بزنه سیاوش؟😂
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دیگه حرفی هم میزد کی بود که بشنوه؟ تا بیاد حتی شده یه فحش هم بده حافظ گذاشت رفت😔😂
۱ ماه پیشمهدیه
0اثبات ابهت نوا همینه که حافظ با اون کاری که کرد و اونجوری دراومدنش جلوی رامین و نشوندن لاله سرجاش و شصت متر زبون و هزاروسیصدتا رویی که داره.. از نوا میترسه اونم به حدی که عاشقشه😭😂 دختر تو با این مرد چیکار کردی کم مونده شبا کابوستو ببینه😭😂 سیا برگاش ریختتتتت😂
۱ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
واقعا کی فکرش و میکرد حافظ با این هیبت از نوا بترسه اونم انقدر؟😂💅
۱ ماه پیشالی
0طبیعی حس میکنم همه آرامش قبل طوفانه؟ طوفان در راه هست درسته معصومه خانم؟😭😂
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
حست داره همین اول کاری نقشههای شوم من و لو میده😂🍃 یه جور آرامشِ قبل از طوفانه بالاخره باید گرمتون کنم تا بعدش با یه فاجعهی تاریخی بیام سراغتون😂🍃
۲ ماه پیششباهنگ
0من کیس مورد نظرم و برای کراش زدن پیدا نکردماا ، فکر کردم شاهین خوبه ها ولی نبود تنوع طلب بی شعور .
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای😂 یه نفر دیگه مونده وارد شه، نمیدونم کاری از پیش ببره یا نه🤔😂
۲ ماه پیششباهنگ
0امیدوارم خوب باشه وگرنه تا آخر رمان باید منو تحمل کنی .🙄😭😂
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
البته خودم فکر نکنم همچین به دردت بخوره😂🍃
۲ ماه پیششباهنگ
0ای بابا، میگم معصومه جان پارت هدیه نمیدی ؟ میشه بگی چه پارتی این فرد مورد نظر میاد داخل رمان ؟😭😭😭
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دست و بالم از پارت خالیه ولی مینویسم به زودی میذارم😭😂 چیزی نمونده، اونم همین یکی دو پارت بعدی سر میرسه😂🍃
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

مهدیه
0من میدونم تهش درحالیکه رو حافظ کراشم، یه سیاوش نصیبم میشه🌝💔🎀