پارت دوم :

"دو ماه بعد..."
چشمکِ ثانیه‌ایِ نور فلشِ دوربین، حکمِ ثبتِ خاطره‌ای را داشت در حافظه‌ی آن!
نور از دوربین چشمک زد به روی دختری نشسته بر صندلیِ گردانِ مشکی میانِ دو سافت باکسِ روشن و زمینه‌ی مشکی پشتِ سرش که شیرینیِ لبخندش در رقابت با قند بود، موجِ لختِ گیسوانِ خرمایی و تا روی شانه‌هایش عجب پوزخندی به سرکشیِ امواجِ دریایی متلاطم می‌زدند و نقشِ جنگلی سرسبز و بهاری پیدا در سفیدیِ حدقه‌های درشتِ چشمانش، سایه‌ی مژه‌های مشکین و بلندش سنگین نبود؛ سبک بود چون پرِ کاهی که دیدگانش را زینت می‌داد. رنگِ روشنِ رخسار باخبر از سپیدیِ سِرِ درون و برجستگیِ گونه‌هایش به تبعیت از لبخندی که ردیفِ مرواریدیِ دندان‌هایش را به فخرفروشی نشان می‌داد، کفایت می‌کرد برای دستبرد زدن به دلِ مردی نشسته روی یک زانو بر کفِ خاکستریِ اتاق و نگاه هم به او باخت داده بود!
مردی که پس از گرفتنِ آخرین عکس دوربینی که بندِ آن را دورِ گردن انداخته همانندِ زنجیرِ نقره‌ای با نمادِ ماه که بر گردن داشت و دوربین را با زاویه‌ای عمودی گرفته مقابلِ یک چشم، آن را پایین آورد و بعد از جا برخاست. سر به زیر افکنده و دوربین را که پایین گرفت، نگاهی گذرا به عکس‌ها با یکی‌یکی رد کردنشان انداخت. نگاهش دقیق بود، چشمانِ به رنگِ اقیانوس و درشتش ریز شده بر روی هر عکسی که می‌دید، دختر که دقتِ او به چشمش آمد نگاهی میانِ او و دوربین در دستش به گردش درآورد. سپس برخاسته از روی صندلی و چون قدم پیش گذاشت همزمان صدایش را به گوش رساند:
- ببینم عکس‌ها رو حافظ.
و همین که جلو آمد و قصد کرد عکس‌ها را ببیند، حافظ رو بالا گرفت، خیره به چشمانش دوربین را عقب برد و با شیطنتی پیدا از برقِ نگاهش ابروانِ نیمه پهن و مشکی‌اش را تا پیشانیِ کوتاه و روشنش تیک مانند بالا پراند، نچی هم کرده و تک قدمی با پوتین‌های مشکی و همرنگِ شلوارِ جینش هم رو به عقب برداشت. در سکوت هم نماند:
- آ آ؛ باشه برای بعد از ادیت نوا!
ابروانِ خرمایی، باریک و کشیده‌ی نوا در پیچِ روشنِ پیشانی به خم افتادند و لبخندش محو شده، قدمی پیش رفته با نیم‌بوت‌های سفیدی که به پا داشت و رنگش هماهنگ بود با سپیدیِ شلوارِ دمپا و بلوزِ یقه اسکی و آستین انگشتی که به تن داشت، دستش را پیش برد برای گرفتنِ دوربین از حافظ که راه به جایی هم نبرد.
- ببینم حافظ شاید بد افتاده باشم.
حافظ تنها دوربین را همانطور آویزان از گردن و قرار گرفته مقابلِ تختِ سینه‌ای که سیاه‌پوشِ بلوزِ جذب، یقه هفت و مشکی‌اش بود، قدری سر پایین گرفت و به شیوه‌های دلبریِ خاصِ خود چشمکی زد و صاعقه‌ای شد دل در سینه‌ی این دختر لرزاند؛ بس نبود، که به قدرتِ جادوی صدایش هم وردی با کلمات خواند و نگاه از او میخِ خود نگه داشت، البته... با خنده‌ای که نرم نرمک به جانِ لبانش انداخت:
- تو بد نیستی که بد بیفتی عزیزم، منم... افسوس از این همه استعدادی که داره گوشه‌ی این آتلیه‌ی کوچیک خاک می‌خوره، ذاتی عکاس به دنیا اومدم، نگران نباش!
نوا که خندید، حافظ قدم برداشت سوی میزِ قهوه‌ای روشنِ سمتِ چپِ اتاق که رویش آیینه‌ای بزرگ قرار داشت و دوربین را پس از برداشتنِ بند از دورِ گردن خاموش شده بر آن نهاد. صدای گام برداشتن‌های نوا طنین انداخته در اتاق و رسیدنش به حافظ که هماهنگ شد با دست به سینه شدنش، ایستاده پشتِ سرِ او و تک ابرویی به قصدِ عزیمتی موقتی راهیِ دیارِ پیشانی کرد، سرش را کج گرفته به سمتِ شانه‌ی راست و نوای ظریفِ صدایش گویی نقشِ دوربرگردان را برای حافظ بازی کرد؛ رو از او به سمتِ خود برگرداند.
- آقای مستعد! تو که نمی‌خوای سر و تهِ کادوی تولدم رو با همین چهارتا دونه عکس هم بیاری؟
حافظ که کامل به سمتش برگشت، نوا قدری رو بالا گرفته با لبخندی کمرنگ و چشمانی ریز شده به عمدِ تیغِ نگاهش را با شیرینی تیز کرد. حافظ کششی یک‌طرفه به لبانِ باریکش بخشید، ابروانِ مشکی که گوشه‌هایشان نوکِ تارِ موهای همرنگش افتاده بودند را کمی به هم نزدیک ساخت.
- از کِی تا حالا انقدر مادی‌گرا شدی عزیزم؟ ارزشِ کادو رو بُعدِ معنویش تعیین می‌کنه...
و با خونسردیِ نمکینی دستانش را دو طرفِ تن کمی باز کرد، بوی اعتماد به نفسِ اوج گرفته‌اش کلِ اتاق را برداشت:
- بُعدِ معنوی هم از داشتنِ من ارزشمندتر؟ این رو می‌ذارم پای کم لطفیت!
قدمی پیش گذاشت که نوا هم قفلِ دستانش را گشوده و دستِ راستش را که پیش برد، هلالِ ماهِ نقره‌ای که از زنجیر بر تختِ سینه‌ی او افتاده بود و مکملی به حساب می‌آمد برای آن زنجیرِ ظریف و طلای آویزان از گردنِ خودش که نقشِ خورشید را به دوش می‌کشید را گرفته در دست و با خونسردیِ تقلب گرفته از او چنین پرسید:
- عجب! مادی‌گرا نبودی و برای تولدت این رو از من گرفتی؟
زنجیر را که رها کرد، حافظ با کنترلِ خنده‌اش دستش را بالا آورده و این بار ماهِ وصل به زنجیر اسیرِ دستِ او شد. سر خم کرد و ماه را که بالا آورد، پیشِ چشمانِ نوا به فرمانِ بوسه‌ای آن را بر لبانش نشاند و چه خوش پاسخی داشت برای خوش نشستن هم به قلبِ او:
- همینه که از نظرِ معنوی این باارزش‌تره!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • الی

    0

    واییی حافظ خان ببین چه زبونی داره😂 باتوجه به اون چیزی که از خلاصه داستان خوندن روی ترسناک هم داره برعکس شیرینی زبونش درسته؟😭😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یه رگِ دیوونه و انتقامجو هم داره، واسه خیلی به زبون ریختن‌هاش نباید اعتماد کرد😂🍃

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    من که معصومه جان و میشناسم، زوج قشنگمون قراره نابود چه . این دفعه کی زمستون زندگی این زوج قشنگ قراره بشه ؟ شاهین جان که پل صراط و رد کرده داره به کارای بدش فکر میکنه ، این دفعه قاتل کیه ؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای😂 قاتلِ پارتِ اول که خودِ حافظه ولی اینکه این بار کی و میندازم بین زوج و در آینده رو می‌کنم😂🍃

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    تو پارت سوم شک کردما ولی آخه حافظ که گوگولی بود .🙄😭😭

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    به گوگولی بودنش نگاه نکن، پسرم یه رگِ دیوونه داره😂🍃

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    ای بابا ای بابا ، اون یکی پسرت که گل بود .😂😍

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اون آخه بچه‌ام شخصیت مثبت هم بود، حافظ خاکستریه یه جورایی😂🍃

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    من اصلا از خاکستری خوشم نمیاد .😭😊 رنگ فقط سبز ( پسرتتتت) .💚😭😭

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دلت هوای هامین و کرده ها😭😂

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    چرا حس کردم منو یادت رفته ؟ ( تو رنگ سبزم یادتهها)ذوققدتطوطوطخیس😭😭😭

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نه بابا چجوری یادم بره اولین کسی بودی که طرف درست و از همون پارت اول انتخاب کردی😭😂✨

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    واییی ذوق مرگ شدم. سبز قشنگمممممم از بین سیاهی عمارت شاهین می درخشید، مگه میشه انتخاب نکنم اونو؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    معلومه که نمیشه عشقم😭😂💚✨

    ۲ ماه پیش
  • عسل

    0

    نه تروخدا با جدا کردن این دو درد ننداز به جون حافظ

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قول نمیدم، سعی می‌کنم🙄😂

    ۲ ماه پیش
  • مریم

    0

    افتضاح اصلا خوشم نیومد چرت

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    با دو پارت🤔😂🍃

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه(زن حافظ)

    0

    و مثل عکاس دنیا اومدنت ذاتا هم شوهر من دنیا اومدی حافظ😔😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این و دوست داشتم🫣😂✨

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه(زن حافظ)

    0

    واقعا نوا تو بد نیستی که بد بیفتی، بد بخت منه که آرامش خودمو حفظ میکنم اینجا سر فحش و بهش نکشم😔🤝🏻

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    به خودت مسلط باش عشقم😔😂🍃

    ۲ ماه پیش
  • مهدیه(زن حافظ)

    0

    به اسمم یه چراغ سبز اضافه کردم که حافظ بفهمه زودتر باید بیاد منو بگیره😭😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای این عالی بود😭😂

    ۲ ماه پیش
کپی شد!