بالانس به قلم معصومه ابدالی
پارت سوم :
عجب خندهای لبانِ نوا را به قلقلک انداخت، که هرچه جمعشان کرد برای نخندیدن باخت داده به یک نگاهِ خیرهی حافظ و کم آورده در برابرِ او، خندید و حافظ هم با رها کردنِ زنجیر همراهیاش کرد. سر تکان دادنِ متاسفِ نوا را دید و در کنارش باخبر از لرزِ دلِ او که میدانست تاسف نقاب بود و زیرِ این نقاب دلی برای هزارمین بار رفت!
کنار کشیده از مقابلِ او بر کفِ خاکستریِ زمین و چون راه را برای رسیدنش به میز باز کرد، آسیاب به نوبت چرخید و به او رسید برای دست به سینه ایستادن تا خیرگی به دخترِ ایستاده مقابلِ میز و آیینه. قدری رو بالا گرفت و بر دریای مواج چشمانش برقِ ستارهای از آسمانِ نگاهش منعکس شد و به تماشا ایستاد که نوا مشغولِ بستنِ موهایش با کشِ موی مشکی که از روی میز برداشت شد. رقصِ موهایش را از نظر گذراند و به طرحِ منعکسِ چهرهاش بر شفافیتِ آیینه رسیده، روی چشمانِ او که مزین به خطِ چشمِ مشکی و کوتاه بودند ثابت ماند و سپس ورق از پیروزیِ سکوت میانشان برگرداند:
- پیشنهادِ ناهارِ امروز به دلت هست برای پرداختِ قسمتی از بُعدِ مادیِ کادو تولدت نوا جان؟
«نوا جان» را با تاکیدِ بانمکی گفت که باز لب لرزانده از نوا به گسلِ فعال شدهی لبخند و چون فرو خورد، پس از بستنِ دم اسبیِ موهایش تکانی به سر داد، پشتِ چشمی با ناز نازک کرده و این بار نگاهِ او در آیینه سوی حافظ دوید:
- چقدر به ضررمه اینکه آدمِ قانعیام!
حافظ به ثانیه نرسیده با شکستنِ قفلِ دستانش و نچ گفتنی کوتاه تکذیب کرد:
- از قانع بودن به من نمیتونی بگی که خبر دارم تو غذا رو از منم بیشتر دوست داری!
نوا حینِ چرخیدن به عقب و قدم برداشتن سمتِ چوب لباسیِ آن سمتِ اتاق بلند خندیده، حافظ باز هم ردِ قامتِ او را دنبال کرد و منتظرش ماند تا دقیقهای بعد درِ چوبی و قهوهای سوختهی اتاق باز شد و ابتدا قامتِ نوا که پالتوی مخمل و قهوهای روشن را به تن کرده و بر ابریشمِ موهایش حریرِ سپیدِ شال پهن شده بود از اتاق خارج شده و به سالنِ اصلیِ آتلیه راه یافت. قدمهایش نشسته بر کاشیهای طرحِ چوب و نگاه در سالنِ روشن به نورِ ملایم رقصاند.
ابتدا چشمش به گلدانِ سفالی در زاویهی دیوارِ سفید و گوشهای که درِ اتاق در مرکزش قرار داشت افتاد و گیاهِ سبز و قد کشیده درونش را با چشم دنبال کرد، بعد رو چرخاند به سمت و راست و چشمش به میزی چسبیده به دیوار افتاد که بر رویش دو مانیتور بزرگ قرار داشتند، یک پرینترِ عکس هم بود و دو طرفِ میز قفسههایی جای گرفته بودند برای انواعِ لوازمِ نورپردازی، آلبوم و نمونه عکسهای گرفته شده و... از این نمونه قابهای عکاسی بر دیوار هم دیده میشد و حتی پشتِ شیشهی شفافِ میزی که وسطِ سالن قرار داشت. پشتِ میزِ چوبی دو صندلیِ چرخدار و مشکی دیده میشد که بر تکیهگاهِ یکی یک سوئیشرتِ جین و مشکی قرار گرفته و بر دیگری مردی نشسته تکیه داده، دستانش را پشتِ گردن به هم قفل کرده، چشمانِ بسته و نفسهای منظمش عمقِ خوابی که تجربه میکرد را شهادت دادند.
نوا لبانش را جمع کرد از بهرِ کنترلِ خنده که مبادا دیدنِ خوابِ مرد و مانیتورِ خواب رفتهی مقابلش باعثش شود، به فاصلهی یک پلک زدن چشمانش را با مردمکهایی ریز شده در حدقه به گوشه کشید و در شیشهای تیرهی آتلیه را نگریست. خیابان و پیادهرو سیاهپوشِ اشکهای آسمانِ خاکستریِ سومین ماه از پاییز، گویا غمِ هجرانِ این سومین فصل پیشاپیش بغضش را شکست که بدونِ خیالی برای آرام گرفتن، فقط باریدن آموخته بود!
طولی نکشید که قامتِ حافظ گذشته از میانِ درگاه گذشت و چون با پلک زدنی نگاهِ نوا را سوی خود کشید، ابتدا نوا و پس از آن هم مردِ خفته بر صندلی را نگریست. قدمی پیش گذاشت، در را پشتِ سرش بسته و سوی صندلیها که رفت، دست برد و حینِ برداشتنِ سوئیشرتِ جین و مشکی از روی صندلیِ خالی، نامِ مرد را هم بر زبان آورد بهرِ بیدار کردنش:
- سیاوش!
«هوم» توگلویی و آلوده به خوابی از جانبِ او شنید، این میان نوا بود که با یک دست بندِ نیمه بلند، زنجیری و نقرهایِ کیفِ کوچک و مشکیاش را بر شانه گرفته و ناخنِ انگشتِ اشارهی دستِ دیگرش هم حبس میانِ دندانهایش، از لبخندِ پررنگ و نگاهِ خیرهاش پیدا که آمادهی خنده بود. دیری نپایید که حافظ کلافه پس از تن کردنِ سوئیشرت نامِ مرد را این بار بیملاحظه و بلند بر لب آورد تا همزمان با بالا پریدنِ یکبارهی شانههایش از پرتگاهِ خواب به حکمِ سقوط آزادی تا تهِ حقیقت پایین پرید. چشمانِ قهوهای رنگش درشت و نفسش حبس شده که رو به سمتِ حافظ چرخاند و پس از مکثی کوتاه تازه هضم کرد چه شده و که بوده که صدایش کرده، نفسش را محکم فوت کرد و پلک بر هم نهاد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
چه زود حس کردی🙄😂
۲ ماه پیشعسل
0و بله ایندفعه هم رقص دست و دلبری کردن معصومه بانو بیشتر از هرچیزی بود خداقوت
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
فدای نگاهت🥺🤍
۲ ماه پیششباهنگ
0عالی بود معصومه جان، متاسفانه کراش جالبی رو پیدا نمیکنم. ( اصلا و ابدااا دلمم برای هامین جون تنگ نشده )
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
اون رو منم هنوز نتونستم با نبودش کنار بیام😭😂
۲ ماه پیششباهنگ
0یافتم ! حافظ خیلی خیلی اتفاقی جانان و میبینه بعد یک دل نه صد دل عاشق هم میشن بعددد هامین میاد انتقام بگیره نوا رو میبینه پس هامینم عاشق نوا میشه .🙈🤷 ♀️( بقیه شم با خودت .)😂😭😭
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عجب فیلم ترکیای شد😂
۲ ماه پیششباهنگ
0می بینی ؟ از هر انگشتم یه هنر میباره .🙄😂
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
بر منکرش لعنت😂🍃
۲ ماه پیشمهدیه(زن حافظ)
0رو سیاوشم کراش زدم😭😂
۲ ماه پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عه وا اونم😂✨
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

الی
0واییی چقدر خوبن ولی حس میکنم اولش قراره اتفاقای بدی بیفته😭😂