دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بالانس اثر معصومه ابدالی

رمان بالانس

  • زبان فارسی
  • 17.3K 👁
  • 142 ❤️
  • 1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سال‌ها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت ساله‌اش حافظ هم دور ماند. پس از سال‌ها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بی‌گناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیش‌درآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگی‌اش با نوا، دختری از طایفه‌ی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست ساله‌اش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلوده‌اش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغ‌های بیست ساله‌ی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشه‌هایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک می‌شدند، چه می‌شد؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

و قسم به طراوتِ باران که اگر با سرخیِ خونی بی‌گناه درآمیخته می‌شد، روزِ رستاخیز برای بی‌رحمی‌های خفته در گور هم فرا می‌رسید!
رعد و برقی با خشم به جانِ آسمان تازیانه زد، نوری ثانیه‌ای به زمین بخشید و قطراتِ عاشقِ باران را سریع‌تر از پیش به آغوشِ زمینِ معشوق هدیه کرد. صدای برخوردِ تندِ قطرات با سقفِ شیب دارِ خانه‌ای که نمای سفید داشت به گوش می‌رسید. شیبِ سقف شده بود چتری بر سرِ پنجره تا از باران در امان بماند و باز بودنش حکمِ هجوم به خانه را به پرده‌ی نازک، سفید و رقصان دهد. بادی سرد جان گرفته از زمزمه‌های عاشقانه‌ی پاییزی به سالنِ خاموش و تاریکِ این خانه می‌رسید؛ اما قدرت نداشت گرمای اتاقی کوچک که با فاصله درست مقابلِ پنجره قرار داشت را زیر سوال ببرد.
اتاقی که تک نورش در آن تاریکی شده بود چراغ قوه‌ی کوچک و قرمز رنگی که روی میزِ کوچک و آبی قرار داشت. درِ اتاقِ نیمه باز بود و از نیمچه فاصله‌اش با درگاه می‌شد زنی را دید پشت به در و رو به میز نشسته کنارِ گهواره‌ی نوزادی و زمزمه‌ی لالایی خواندنش با صدای بارانی که می‌بارید تلفیق شده بود. گهواره را از لبه با انگشتانِ کشیده‌اش گرفته و ریز و آرام تکان می‌داد. چشمانِ درشت و قهوه‌ایِ همرنگ با موهای صاف و پریشانِ نشسته بر شانه‌های پوشیده با بافتِ سفید و یقه اسکی‌اش را دوخته به چشمانِ مشکی و براقِ نوزاد، لبخندی را هم روی لبانِ برجسته‌اش کش داد.
چشم دوخته به کششِ پررنگِ لبانِ کوچکِ نوزاد، دستش را از لبه‌ی گهواره جدا کرد، پیش برد و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را نرم کشیده به لبِ پایین و چانه‌ی کوچکش، صدای خنده‌اش گوش‌هایش را پُر کرده و به چشم می‌دید هیجان‌زدگیِ نوزادی را که دست و پاهای کوچکش را در آن سرهمیِ صورتی روشن تکان می‌داد. خواندنِ شعری به عنوانِ لالایی را برایش با صدای ظریفِ خود ادامه داد... . گویی سازی نامرئی موسیقیِ این لالایی را می‌نواخت و گوش‌هایش را نوازش می‌کرد، آنگاه که مادرانه می‌خواند:
- بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه/ حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوستت نداشته باشم...
هیجان‌زدگیِ بیشترِ نوزاد هماهنگ شد با رعد و برقی دیگر تا در میانِ ظرافتِ این صدا خوفی سایه افکنده، از جانبِ همان دستِ پوشیده با دستکشِ مشکی که با راه یافتنِ قامتی سیاهپوش و نم گرفته از باران به داخل و با کمکِ پنجره‌ی باز، از لبه‌ی پنجره جدا شد. قامتی که رعد و برق ثانیه‌ای نمایان شدنش را میانِ تاریکی باعث شد؛ اما باز هم توانست با خاموشیِ فضا استتار کند. صدای زن بسیار کمرنگ به گوش می‌رسید، شبیه به زمزمه‌هایی آرام و نامفهوم درحالی که سیاهپوش به سمتِ اتاق قدم برمی‌داشت و زن هنوز ادامه می‌داد:
- اتل و متل بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می‌خونه/ باغ من سرده همه‌ی گل‌هاش پژمرده دونه‌دونه.
هرچه لبخندِ شیرینِ نوزاد پررنگ تر می‌شد زن بی‌خبر از ورودِ غریبه‌ای به خانه که کفِ پوتین‌های مشکی‌اش را با بندهای باز بی‌صدا بر کاشی‌های کرمی می‌نشاند و جلو می‌آمد، لبخند رنگ می‌بخشید و گهواره را برای به خواب رفتنِ نوزادی که پلک‌هایش گرم شده بودند آرام تکان می‌داد. سیاهپوش نزدیک تر می‌شد به اتاق و زمزمه‌ها واضح‌تر:
- دلم تنگه پرتقالِ من، گلپر سبزِ قلبِ زار من/ من و ببخش از برای تو هرچی که بخوای میارم...
تنِ سیاهپوش به در چسبید، سرش را جلو کشاند و از نیمچه فاصله‌ی در با درگاه اندکی از نیم‌رُخش را نشان داد و با چشمانی تیز به درونِ اتاق سرک کشید. این میان مشتِ راستش کنارِ تن بود که آهسته رو به سستی رفت، جسمی فلزی و نقره‌ای را از کفِ دست تا انگشتانش بالا فرستاد و صوتِ کشیدنِ ضامنش را در لابه‌لای آرامشِ صدای زن گم کرد:
- اتل و متل نازنینِ دل، زندگی خوب و مهربونه/ عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه.
جرقه‌ای در سرِ سیاهپوش زده شد، آنچنان که ردِ تیزی و جدیت از نگاهش تا حدی کنار رفته و نفسش حبسِ سینه جا مانده، خودش ماند و چاقوی ضامن‌دار و نقره‌ای در دستش گرفته کنارِ تن درحالی که تیغه‌اش بوی خون حس کرده و تشنه بود! چاقو را محکم میانِ انگشتانش فشرد، انگار میانِ طغیانِ خشم و بی‌رحمی در وجودش ترحمی با یک تلنگر سد کشید تا مانعِ ویرانی‌اش شود... . طغیانِ قدرتمندی را از سر می‌گذراند که فشارِ انگشتانش دورِ دسته‌ی چاقو بیشتر شده قدری رو بالا گرفت؛ اما حتی به بهای خفگی هم نفسش رهایی نیافت وقتی که باز هم شنید:
- بودنت هنوز مثلِ بارونه، مثلِ قدیم‌ها پاک و روونه/ از پشتِ این دیوارِ بی‌رحمی که بینمونه...
روانی بود تحتِ فشار از جانبِ سیاهپوش که گویی داشت تمامِ اراده‌اش را به یک شعر باخت می‌داد. طغیانِ بی‌رحمی‌اش قدرت گرفت و سدِ درونش برای نشکستن مقاومت کرد، اگر قدرتش کفاف می‌داد قطعا چاقو را هم در دست نصف می‌کرد! با این حال فقط نگاه دوخت به زنی که دو زانو بر زمین نشسته گهواره را آرام تکان می‌داد و چشمانش خیره به پلک‌های سنگینِ نوزاد که آهسته بر هم می‌افتادند، دنباله‌اش را گرفت تا کامل به خواب رفتنِ او:
- هاچین و واچین عسلِ شیرین، قصه‌مون هنوز ناتمومه/ از اینجا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشتمونه!
باران، باران، باران بود... . که بر سرِ زمینِ پوشیده با برگ‌های رنگارنگ و خشکیده‌ی شاهکارِ پاییز می‌بارید. باران، باران، باران بود که قطراتش را ریز و درشت روی شیبِ سقف می‌نشاند تا در آخر با غلت زدنشان به سمتِ لبه، باز هم شکارِ زمین شوند. نوزاد به خواب رفت، آرامش با سکوتِ زن برقرار شد؛ اما نبضِ زمان کُند از اضطرابی به غلیان افتاده، منبعِ این اضطراب شد درِ اتاق که کامل رو به داخل هُل داده و سپس بی‌صدا باز شد. نگاهِ زن هنوز با لبخند به نوزادش بود سیاهپوش آهسته جلو می‌آمد چرا که سدِ تردید و ترحم در وجودش هنوز مقاومت می‌کرد و فریادِ نشکستن سر می‌داد و رو بالا گرفته و گام‌هایش را بلند؛ اما چنان آهسته برمی‌داشت که انگار در ذهن به تردید فرصتِ منصرف کردنش را داده بود شاید به امیدِ محالی با احتمالِ یک در هزار و ختم به پشیمانی‌اش گام‌های جلو آمده‌اش را به عقب پس می‌داد؛ اما... .
احتمالِ یک در هزار، گم شد میانِ طغیانِ بی‌رحمی که سدِ ترحم شکست و همه‌ی جانش را ویران کرد. از این ویرانی باقی ماند قامتی ایستاده درست پشتِ سرِ زن با چاقویی که در دست بالا آورده بود... . و حضورِ غریبه‌اش چنان رایحه‌ی تهدید را در هوا رقصاند که لبخند به مراتب از لبانِ زن پاک شد، چشمانش مات شدند و قلبش به یک آن اسیرِ قفسی از دلشوره، محکم و سریع به میله‌های قفس کوبید و فریادش شد صوتِ همان تپش‌های محکمی که در فضا شنیده می‌شدند. چشمانِ سیاهپوش تیز شدند، کور شدند به روی نوزاد و زن که یک آن با نفس حبس کردنش در سینه هراس‌زده رو به عقب چرخاند، بر دیواره‌های این شب صدای فریادش را به یادگار گذاشت با چشمانی درشت شده به وقتِ دیدنِ سیاهپوش، نوزاد که از صدای فریادش بیدار شد و صدای گریستنش گوش از این خانه کر کرد، رنگ آمیزی شدنِ زمین با لکه‌های سرخِ خونِ زن شاهدی بود برای خوابِ ابدیِ او که جسمِ بی‌جانش خونین بر زمین و کنارِ گهواره سقوط کرد.
باران، باران، باران بود... . بر بامِ این خانه، در سیاهیِ این شب و میانِ گریه‌ی نوزاد که هنوز جانسوز به گوش می‌رسید. سیاهپوش رفت، نوزاد گریان ماند و جنازه‌ی زن افتاده بر زمین، باران بود که هنوز هم می‌بارید!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بالانس

معصومه ابدالی : ۲ هفته پیش

سلام سلام؛ 👀
اومدم یه خیر مقدم عرض کنم خدمتِ دوستانی که تازه به جمعِ بالانس خون ها اضافه شدن، خوش اومدین قشنگا؛ امیدوارم رمان به دلتون بشینه💙
آب از سرِ من با باقیِ دوستانی که پارت به پارت همراهن گذشت، شما که تازه شروع کردین لااقل یه سلام بدین تو کامنتا، یه خبر بدین به کچا رسیدین و اصلا رمان رو دوست داشتین تا اینجا یا خلاصه هرچی خواستین بگین که باهم آشنا شیم👀😂✨
راستی... کانالِ تلم داشته باشین؛ به زودی به گفتن از رمانِ جدید برسیم✍🏻:
****

نظرات رمان بالانس

  • مهدیه

    در پارت 490

    منتظر پارت بعدمم✨🤝🏻

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    امروز خدمت میرسم💅

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    ولی هرچقدرم که حرص خوردم، جا داره بگم پارت مثل تموم پارتا جذاب و قشنگ بود، ینی همه چی داشت.. غم.. محبت.. تلخی و شیرینی.. حرصص و البته با تموم اینا زیبایی✨ واقعا وقتشه هرکی از بالانس گذشته با یه دور برگردون بهش برگرده، بهترینه✨

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگترین و مهربون‌ترینی لاو🥺✨❤

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    چقد حرص خوردم این پارت، همشم تقصیر رامینه؛ معصومه فکر نمیکنی رامین خیلی داره اکسیژن حروم میکنه؟ بنظرم وقتشه با یه خداحافظی خوشحالمون کنه🤝🏻

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    لاو هنوز خیلی زوده🙄😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    یعنی ترنج از هیچی شانس نیاورد.. نه پدر.. نه مادر.. نه شوهر.. نه فرار.. نه خواستگاار که این یکی از همه فاجعه تره، به مراتب کسی که تو صف شلوغ دستشویی عمومی کنترل از دست میده خیلی خوش شانس تر از ترنجه!

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای😂😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    ولی سختی های ترنج💔 حرفاش درمورد پدر و مادرش که من زورم میاد بگم پدر و مادر ترنجن خیلی درد داشت، مخصوصا سر مادرش که همیشه تو تیم باباعه بود و می گفت براش قبر بکنن هم میکند💔

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دلش از همه‌شون شکسته💔

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    واقعا رفتن بهترین کاریه که ترنج میتونه بکنه، البته قبل اینکه رامین گور بگوری از هر گورستونی که رفته برگرده این یکی گورستون! این میدونست ترنج رفتنیه سریع اومد پیشنهاد چلغوزشو بده لابد با خودشم گفته بود ترنج نمیتونه به من چلغوز نه بگه آخه نکه بزمجه ندیده ست!

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    رفتن دیگه فقط تا قبل از دیدن رامین می‌تونست کمک‌کننده باشه؛ از اینجا به بعد مسئله اینه اصلا می‌تونه بره یا نه!

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    گودی نوا چطور به محبت ترنج عادت کرده🥺✨ خیلی قشنگ بود بغلشون، چه آرامشی داشت، انگار مادر و دختر بودن خیلی حسش قشنگ بود✨ و خب.. کاش جور دیگه ای پیش می رفت تا ترنج هنوزم باشه، رابطش با نوا رو که تصور میکنما✨💔

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای خیلی قشنگ می‌شدن واقعا✨

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    نوای مظلوم💔 کاش این بچه نمیشنید، حالا درسته حافظ موند ولی خب.. اونطوری که چشاش از اشک پر شد داشت دلمو میسوزوند بدجور🥺💔

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نوا تازه داشت حالش خوب می‌شد💔✨

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    واقعا هرکاری میکنم نمیتونم به محبوبه حس خوبی داشته باشم، حتی همینکه اومد ایستاد نگاهشون کرد هم از وجودش انرژی منفی بود که پراکنده شد، نمیدونم چرا انقد این آدم حس بد میده، شاید بخاطر اینه که طرفش هرکی باشه چه بچه مثل نوا چه ترنج هرچی هم حرف بزنن، رو زبون محبوبه همراهی بیخوده تو نگاش یه «بمن چه» بزرگ

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    حق داری، همونطور که گفتم این خودشم یه نقشی داره تو فاجعه‌ای که پیش میاد🍃

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    پرتاب طعنه ده از ده بود، صاف خورد به هدف یعنی سر رامین منتها چه فایده ترنج؟ اون سری که داری میکوبی توش جای مغز شاید دمپایی توش باشه! اصلا نباید منتظر این بزمجه میموندی، دست بچت رو بگیر و برو، بیا الان اومد.. خب خره دیگه میگی میخوام برم میگه زنم شو، باید در میرفتی تا نبود

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ترنج بیچاره موند تا این بیاد دستمزد این مدتش و بگیره که دست خالی نمونه دستش بمونه تو پوست گردو، فکرشم نمی‌کرد این همچین فکرایی تو سرش باشه.

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    که لجبازی بچگونه! رامین میفهمه، کاملا هم میفهمه و کاملا هم آگاهانه داره با برزین این مدلی رفتار میکنه، انتقام چیو از بچه میگیری؟ کدوم عقده؟ عقده داری؟ خب برو بمیر! چرا روان بچه رو میکشی؟ چقد تحمل کردنت سخته رامین واقعا نیاز دارم همین الان بمیری تا توی تموم عمر نچندان شرافتمندانت یبار لطفی کرده باشی

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این آدم داره از همین اول روح و روان همه‌شون و هدف می‌گیره.

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    پیشنهاداتم مثل خودت چلغوزن! وای.. میزان اعتماد به نفسشو نمیتونم باور کنم، خیلی حرفه بدونی یکی بخاطر رفتارای کلنگت با بچت هربار میبینتت میخواد بالا بیاره بعد بهش پیشنهاد ازدواجم بدی! رامین تو چند لایه ای؟ بوی پیازت همه شهرو برداشته

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این تازه اولشه!

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    بهارم از خریتش بود که تو رو دوست داشت، من که میگم تو مردن اونم یه شکی وارده، نکنه یه غلطی کرده؟ اینجوری که میشینه از اجبار و این چیزا میگه، اونی که تو رو مجبور کرد به ازدواج با بهار و هرچیزی که بهت اجبار شده، حالا که انقد زور داره جاش خالیه اون گلم تو حلقت فرو کنه، رامین تو چرا نمیمیری؟

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نه خوشبختانه به اون کاری نداشته، اون واقعا سر زایمان لاله از دست رفت😂

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    آخه اسکل دوهزاری چیشد که فکردی آسمون برا افتادنت رو زمین جر خورده و شپلق توام افتادی تو زندگی ترنج و هوا ورت داشته چی هستی که اعتماد به نفس داری رسما پیشنهاد ازدواج میدی؟ رامین.. اون شاخه گل و فرو کن تو حلقت، بجو بعدم نشخوار کن تا یادت بیاد تو فقط یه بزمجه ای🤝🏻

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا اعتماد به نفس عجیبی داره؛ البته یه چیز دیگه‌ام هست که تو پارت امروز بهش میرسیم.

    ۱۰ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 490

    چند لحظه باید سکوت کنم بعد نظر بنویسم چون حرفی که برای رامین در این لحظه دارم حرف خیلی زشتیه، حرف بی تربیتی ایه و من نباید همچین حرفی بزنم🍃

    ۱۹ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقم تازه باید طرح‌بندی کنی برای پارت امروز که بتونی به خودت مسلط باشی🙄😂

    ۱۰ ساعت پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️