دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بالانس اثر معصومه ابدالی

رمان بالانس

  • زبان فارسی
  • 13.9K 👁
  • 116 ❤️
  • 514 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بالانس

سال‌ها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت ساله‌اش حافظ هم دور ماند. پس از سال‌ها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بی‌گناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیش‌درآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگی‌اش با نوا، دختری از طایفه‌ی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست ساله‌اش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلوده‌اش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغ‌های بیست ساله‌ی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشه‌هایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک می‌شدند، چه می‌شد؟

پارت اول

و قسم به طراوتِ باران که اگر با سرخیِ خونی بی‌گناه درآمیخته می‌شد، روزِ رستاخیز برای بی‌رحمی‌های خفته در گور هم فرا می‌رسید!
رعد و برقی با خشم به جانِ آسمان تازیانه زد، نوری ثانیه‌ای به زمین بخشید و قطراتِ عاشقِ باران را سریع‌تر از پیش به آغوشِ زمینِ معشوق هدیه کرد. صدای برخوردِ تندِ قطرات با سقفِ شیب دارِ خانه‌ای که نمای سفید داشت به گوش می‌رسید. شیبِ سقف شده بود چتری بر سرِ پنجره تا از باران در امان بماند و باز بودنش حکمِ هجوم به خانه را به پرده‌ی نازک، سفید و رقصان دهد. بادی سرد جان گرفته از زمزمه‌های عاشقانه‌ی پاییزی به سالنِ خاموش و تاریکِ این خانه می‌رسید؛ اما قدرت نداشت گرمای اتاقی کوچک که با فاصله درست مقابلِ پنجره قرار داشت را زیر سوال ببرد.
اتاقی که تک نورش در آن تاریکی شده بود چراغ قوه‌ی کوچک و قرمز رنگی که روی میزِ کوچک و آبی قرار داشت. درِ اتاقِ نیمه باز بود و از نیمچه فاصله‌اش با درگاه می‌شد زنی را دید پشت به در و رو به میز نشسته کنارِ گهواره‌ی نوزادی و زمزمه‌ی لالایی خواندنش با صدای بارانی که می‌بارید تلفیق شده بود. گهواره را از لبه با انگشتانِ کشیده‌اش گرفته و ریز و آرام تکان می‌داد. چشمانِ درشت و قهوه‌ایِ همرنگ با موهای صاف و پریشانِ نشسته بر شانه‌های پوشیده با بافتِ سفید و یقه اسکی‌اش را دوخته به چشمانِ مشکی و براقِ نوزاد، لبخندی را هم روی لبانِ برجسته‌اش کش داد.
چشم دوخته به کششِ پررنگِ لبانِ کوچکِ نوزاد، دستش را از لبه‌ی گهواره جدا کرد، پیش برد و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را نرم کشیده به لبِ پایین و چانه‌ی کوچکش، صدای خنده‌اش گوش‌هایش را پُر کرده و به چشم می‌دید هیجان‌زدگیِ نوزادی را که دست و پاهای کوچکش را در آن سرهمیِ صورتی روشن تکان می‌داد. خواندنِ شعری به عنوانِ لالایی را برایش با صدای ظریفِ خود ادامه داد... . گویی سازی نامرئی موسیقیِ این لالایی را می‌نواخت و گوش‌هایش را نوازش می‌کرد، آنگاه که مادرانه می‌خواند:
- بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه/ حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوستت نداشته باشم...
هیجان‌زدگیِ بیشترِ نوزاد هماهنگ شد با رعد و برقی دیگر تا در میانِ ظرافتِ این صدا خوفی سایه افکنده، از جانبِ همان دستِ پوشیده با دستکشِ مشکی که با راه یافتنِ قامتی سیاهپوش و نم گرفته از باران به داخل و با کمکِ پنجره‌ی باز، از لبه‌ی پنجره جدا شد. قامتی که رعد و برق ثانیه‌ای نمایان شدنش را میانِ تاریکی باعث شد؛ اما باز هم توانست با خاموشیِ فضا استتار کند. صدای زن بسیار کمرنگ به گوش می‌رسید، شبیه به زمزمه‌هایی آرام و نامفهوم درحالی که سیاهپوش به سمتِ اتاق قدم برمی‌داشت و زن هنوز ادامه می‌داد:
- اتل و متل بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می‌خونه/ باغ من سرده همه‌ی گل‌هاش پژمرده دونه‌دونه.
هرچه لبخندِ شیرینِ نوزاد پررنگ تر می‌شد زن بی‌خبر از ورودِ غریبه‌ای به خانه که کفِ پوتین‌های مشکی‌اش را با بندهای باز بی‌صدا بر کاشی‌های کرمی می‌نشاند و جلو می‌آمد، لبخند رنگ می‌بخشید و گهواره را برای به خواب رفتنِ نوزادی که پلک‌هایش گرم شده بودند آرام تکان می‌داد. سیاهپوش نزدیک تر می‌شد به اتاق و زمزمه‌ها واضح‌تر:
- دلم تنگه پرتقالِ من، گلپر سبزِ قلبِ زار من/ من و ببخش از برای تو هرچی که بخوای میارم...
تنِ سیاهپوش به در چسبید، سرش را جلو کشاند و از نیمچه فاصله‌ی در با درگاه اندکی از نیم‌رُخش را نشان داد و با چشمانی تیز به درونِ اتاق سرک کشید. این میان مشتِ راستش کنارِ تن بود که آهسته رو به سستی رفت، جسمی فلزی و نقره‌ای را از کفِ دست تا انگشتانش بالا فرستاد و صوتِ کشیدنِ ضامنش را در لابه‌لای آرامشِ صدای زن گم کرد:
- اتل و متل نازنینِ دل، زندگی خوب و مهربونه/ عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه.
جرقه‌ای در سرِ سیاهپوش زده شد، آنچنان که ردِ تیزی و جدیت از نگاهش تا حدی کنار رفته و نفسش حبسِ سینه جا مانده، خودش ماند و چاقوی ضامن‌دار و نقره‌ای در دستش گرفته کنارِ تن درحالی که تیغه‌اش بوی خون حس کرده و تشنه بود! چاقو را محکم میانِ انگشتانش فشرد، انگار میانِ طغیانِ خشم و بی‌رحمی در وجودش ترحمی با یک تلنگر سد کشید تا مانعِ ویرانی‌اش شود... . طغیانِ قدرتمندی را از سر می‌گذراند که فشارِ انگشتانش دورِ دسته‌ی چاقو بیشتر شده قدری رو بالا گرفت؛ اما حتی به بهای خفگی هم نفسش رهایی نیافت وقتی که باز هم شنید:
- بودنت هنوز مثلِ بارونه، مثلِ قدیم‌ها پاک و روونه/ از پشتِ این دیوارِ بی‌رحمی که بینمونه...
روانی بود تحتِ فشار از جانبِ سیاهپوش که گویی داشت تمامِ اراده‌اش را به یک شعر باخت می‌داد. طغیانِ بی‌رحمی‌اش قدرت گرفت و سدِ درونش برای نشکستن مقاومت کرد، اگر قدرتش کفاف می‌داد قطعا چاقو را هم در دست نصف می‌کرد! با این حال فقط نگاه دوخت به زنی که دو زانو بر زمین نشسته گهواره را آرام تکان می‌داد و چشمانش خیره به پلک‌های سنگینِ نوزاد که آهسته بر هم می‌افتادند، دنباله‌اش را گرفت تا کامل به خواب رفتنِ او:
- هاچین و واچین عسلِ شیرین، قصه‌مون هنوز ناتمومه/ از اینجا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشتمونه!
باران، باران، باران بود... . که بر سرِ زمینِ پوشیده با برگ‌های رنگارنگ و خشکیده‌ی شاهکارِ پاییز می‌بارید. باران، باران، باران بود که قطراتش را ریز و درشت روی شیبِ سقف می‌نشاند تا در آخر با غلت زدنشان به سمتِ لبه، باز هم شکارِ زمین شوند. نوزاد به خواب رفت، آرامش با سکوتِ زن برقرار شد؛ اما نبضِ زمان کُند از اضطرابی به غلیان افتاده، منبعِ این اضطراب شد درِ اتاق که کامل رو به داخل هُل داده و سپس بی‌صدا باز شد. نگاهِ زن هنوز با لبخند به نوزادش بود سیاهپوش آهسته جلو می‌آمد چرا که سدِ تردید و ترحم در وجودش هنوز مقاومت می‌کرد و فریادِ نشکستن سر می‌داد و رو بالا گرفته و گام‌هایش را بلند؛ اما چنان آهسته برمی‌داشت که انگار در ذهن به تردید فرصتِ منصرف کردنش را داده بود شاید به امیدِ محالی با احتمالِ یک در هزار و ختم به پشیمانی‌اش گام‌های جلو آمده‌اش را به عقب پس می‌داد؛ اما... .
احتمالِ یک در هزار، گم شد میانِ طغیانِ بی‌رحمی که سدِ ترحم شکست و همه‌ی جانش را ویران کرد. از این ویرانی باقی ماند قامتی ایستاده درست پشتِ سرِ زن با چاقویی که در دست بالا آورده بود... . و حضورِ غریبه‌اش چنان رایحه‌ی تهدید را در هوا رقصاند که لبخند به مراتب از لبانِ زن پاک شد، چشمانش مات شدند و قلبش به یک آن اسیرِ قفسی از دلشوره، محکم و سریع به میله‌های قفس کوبید و فریادش شد صوتِ همان تپش‌های محکمی که در فضا شنیده می‌شدند. چشمانِ سیاهپوش تیز شدند، کور شدند به روی نوزاد و زن که یک آن با نفس حبس کردنش در سینه هراس‌زده رو به عقب چرخاند، بر دیواره‌های این شب صدای فریادش را به یادگار گذاشت با چشمانی درشت شده به وقتِ دیدنِ سیاهپوش، نوزاد که از صدای فریادش بیدار شد و صدای گریستنش گوش از این خانه کر کرد، رنگ آمیزی شدنِ زمین با لکه‌های سرخِ خونِ زن شاهدی بود برای خوابِ ابدیِ او که جسمِ بی‌جانش خونین بر زمین و کنارِ گهواره سقوط کرد.
باران، باران، باران بود... . بر بامِ این خانه، در سیاهیِ این شب و میانِ گریه‌ی نوزاد که هنوز جانسوز به گوش می‌رسید. سیاهپوش رفت، نوزاد گریان ماند و جنازه‌ی زن افتاده بر زمین، باران بود که هنوز هم می‌بارید!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بالانس

معصومه ابدالی : ۳ هفته پیش

دوستانِ عزیزم سلام؛ وقتتون بخیر و ایام به کام^^
پیجِ ***گرام و چنلِ *** بنده رو داشته باشید که اطلاعیه های رمان ها، ادیت ها، شخصیت ها و... رو می تونید دنبال کنید🤍
آیدی پیج ***گرام: *********.********
لینک چنل ***:
* **** **بیاین دور هم خوش می گذره🫣😂🤍

نظرات رمان بالانس
  • مهدیه

    در پارت 320

    نمیتونم درخشش قلمت و توصیف کنم دختر😭✨ چرا یجوری از غم.. از عشق.. مینویسی که اصن کلمات خونده نمیشن.. کلمات با دل حرف میزنن😭✨

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ماچ بهت لاوِ همیشه همراهِ من😭🤍

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 320

    الان حافظ نیاز به شنیده شدن داره درحالیکه از وقتی همه چیو فهمید و حتی بعد از قتل رها با اون حال و کابوساش نوا همیشه آماده به شنیدن بود و حافظ فرصت داشت، حالا که گند همه چی دراومد میخواد شنیده بشه! خوبه که حافظ جلوم نیست چون قطعا دستامو تو حلقش فرو میکردم🍃

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای فقط تهش😂 اون موقع هنوز تو آتیشِ انتقامِ خودش داشت می‌سوخت واسه همین فکر نکرد به اینکه راهِ دست همینه که گفتی.

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 321

    طوریکه قلبم این پارت واسه نوا شکست رو حتی بدتر از چند پارت قبل که سر وقت رسید به حافظ و برزین، نمیتونم توصیف کنم💔 کلمه کلمه ی این پارت میتونست تبدیل به اشک بشه بسکه غم داشت، حال نوا.. دردش.. حرفش.. ای حافظ.. چیکار کردی تو با این بچه.. کاش قبل از اون انتقامش به نوا هم فکر میکرد، کاش بهش میگفت..

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    جوریکه نوا مظلوم شده💔 واقعا کاش می‌گفت، همه چی طورِ دیگه‌ای می‌شد.

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 320

    همه زندگی نوا حافظ بود که اونم اینجوری بیست سال عشق و مثل طوفان زد توی مسیر انتقام، واسه اون چشای اشکیش قلبم شکست، چقد این پارت حالم گرفته شد💔

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ترکیبِ عشق و انتقام میشه یه همچین معجونِ مسمومی که حالا به این روز انداختتشون...!

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 320

    تو از یه گذشته ی آروم برا سیا هم نگذشتی؟ اونم که بدبختی کشیدهه

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    هیچکس تنها نیست؛ حتی سیا🙄😂

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 320

    سیاوش بچم🥺✨ اونجا که گفت رفیق اونم ولی داداش تو حتی منم دلم گرم شد نوا که بماند، چقد خوبه تو این شرایط سیاوش کنار نوا هست، حالا هرچند نمیتونه بگه دردش چیه که واقعا هم حق داره، گفتن همچین چیزی به سیا دردی رو دوا نمیکنه..

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا بودنِ یکی مثلِ سیاوش اون وسط نعمته، فکر کنم تنها آدم حسابیِ بالانسه بچه‌ام😂💔✨

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 320

    همچنان دلم برا این حال نوا میسوزه و همچنان میگم تقصیر حافظه و همچنان فحش دارم برا رامین و همچنان میگم این که انتقامی بود که انگار از نوای بدبخت گرفته شد که حالش اینه💔

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این همچنان‌ها ادامه دارن😂💔

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 320

    من اون وسط که دارم از دلسوزی برا نوا گریه میکنم همزمان فین فین کنان اینجوری میشم که هنوزم نوا و سیا به هم میانن🙄😂😂✨

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای😂😂

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 310

    ببین من منظوری ندارما خودت از زبون لاله و رامین داری قضیه رو منظوردار میکنی🙄😂 که دلتنگ نواعه و زود زود میره عمارت و.. بنظرم حالا که همه میدونن چخبره نوا هم کوچه حافظ چپ و به مقصد باشکوه برزین ترک کنه، من مطمئنم اگه چشاشو درست وا کنه با دیدن برزین یه نقی میره تو وجودش و داد میزنه ویو ررهه🙄😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    از مسیرِ نوافظ دور نشو عشقم بالاخره هرچی هست متاسفانه یه‌طرفه‌ست🙄😂

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 310

    میدونم میدونی چون طبیعتا باید بدونی ولی معصومه.. منم میگم تا بیشتر بدونی که آدمو با شخصیتایی که میسازی، فضاسازی، ایده هات و جزئیات و طرز نوشتنت به رمانات معتاد میکنی 😭✨

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقِ منی😭🤍

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 310

    من از الان میدونم پارت بعدم که بخونم باز پارت میخوام کی پاسخگوعهه😭😂✨

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خودم پاسخگوتم لاوِ من😭😂🤍

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 310

    دلیلش چیه برا دیدن نوا؟ بذار ندونی رامین، بنظرم اگه بدونی همین الان چمدون و میبندی و خونه زندگیتو ول میکنی به دورترین نقطه کره خاکی فرار میکنی🙄😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    این سنگ پاتر از این حرف‌هاست...

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 310

    برزین برزین تو کی هستی برزین🔥 آتیش متحرکی تو برزین🔥 اصن همینکه وارد شد من داشتم غش میکردم تهشم بهوش نیومدم وقتشه یه آب قند برام بیاری معصومه چون لازمه بهوش بیام ازین پارت بگذرم و برم بعدی😭😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    از اونجا که می‌دونی خودمم چقدر دوستش دارم نمی‌تونم بگم حق نداری لاو، راحت باش😭😂

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 310

    من میگم عاشق برزینم اصن بی دلیل نیست، حتی حافظ با اون حجم نفرتش از رامین اینجوری فقط با حرف عینهو ترقه رامینو نمیترکونه، مردی همچین ایستاد جلوش با خونسردی قاچش کرد انگاری سیب بود رامین🔥

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یعنی فقط با یه حرف رامین و با خاک یکسان کرد🔥

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 310

    اصن رامین که اومد انگار عمارت شد تره بار یهو یه سیب زمینی از پله ها سر خورد پایین که طی پخت و پز برزین همینجور یه بند داشت جلز ولز میکرد😒😂

    ۴ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وااای چقدر سر این خندیدم😂😂

    ۴ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟