دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بالانس اثر معصومه ابدالی

رمان بالانس

  • زبان فارسی
  • 19K 👁
  • 148 ❤️
  • 1.4K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

سال‌ها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت ساله‌اش حافظ هم دور ماند. پس از سال‌ها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بی‌گناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیش‌درآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگی‌اش با نوا، دختری از طایفه‌ی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست ساله‌اش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلوده‌اش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغ‌های بیست ساله‌ی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشه‌هایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک می‌شدند، چه می‌شد؟

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

و قسم به طراوتِ باران که اگر با سرخیِ خونی بی‌گناه درآمیخته می‌شد، روزِ رستاخیز برای بی‌رحمی‌های خفته در گور هم فرا می‌رسید!
رعد و برقی با خشم به جانِ آسمان تازیانه زد، نوری ثانیه‌ای به زمین بخشید و قطراتِ عاشقِ باران را سریع‌تر از پیش به آغوشِ زمینِ معشوق هدیه کرد. صدای برخوردِ تندِ قطرات با سقفِ شیب دارِ خانه‌ای که نمای سفید داشت به گوش می‌رسید. شیبِ سقف شده بود چتری بر سرِ پنجره تا از باران در امان بماند و باز بودنش حکمِ هجوم به خانه را به پرده‌ی نازک، سفید و رقصان دهد. بادی سرد جان گرفته از زمزمه‌های عاشقانه‌ی پاییزی به سالنِ خاموش و تاریکِ این خانه می‌رسید؛ اما قدرت نداشت گرمای اتاقی کوچک که با فاصله درست مقابلِ پنجره قرار داشت را زیر سوال ببرد.
اتاقی که تک نورش در آن تاریکی شده بود چراغ قوه‌ی کوچک و قرمز رنگی که روی میزِ کوچک و آبی قرار داشت. درِ اتاقِ نیمه باز بود و از نیمچه فاصله‌اش با درگاه می‌شد زنی را دید پشت به در و رو به میز نشسته کنارِ گهواره‌ی نوزادی و زمزمه‌ی لالایی خواندنش با صدای بارانی که می‌بارید تلفیق شده بود. گهواره را از لبه با انگشتانِ کشیده‌اش گرفته و ریز و آرام تکان می‌داد. چشمانِ درشت و قهوه‌ایِ همرنگ با موهای صاف و پریشانِ نشسته بر شانه‌های پوشیده با بافتِ سفید و یقه اسکی‌اش را دوخته به چشمانِ مشکی و براقِ نوزاد، لبخندی را هم روی لبانِ برجسته‌اش کش داد.
چشم دوخته به کششِ پررنگِ لبانِ کوچکِ نوزاد، دستش را از لبه‌ی گهواره جدا کرد، پیش برد و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را نرم کشیده به لبِ پایین و چانه‌ی کوچکش، صدای خنده‌اش گوش‌هایش را پُر کرده و به چشم می‌دید هیجان‌زدگیِ نوزادی را که دست و پاهای کوچکش را در آن سرهمیِ صورتی روشن تکان می‌داد. خواندنِ شعری به عنوانِ لالایی را برایش با صدای ظریفِ خود ادامه داد... . گویی سازی نامرئی موسیقیِ این لالایی را می‌نواخت و گوش‌هایش را نوازش می‌کرد، آنگاه که مادرانه می‌خواند:
- بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه/ حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوستت نداشته باشم...
هیجان‌زدگیِ بیشترِ نوزاد هماهنگ شد با رعد و برقی دیگر تا در میانِ ظرافتِ این صدا خوفی سایه افکنده، از جانبِ همان دستِ پوشیده با دستکشِ مشکی که با راه یافتنِ قامتی سیاهپوش و نم گرفته از باران به داخل و با کمکِ پنجره‌ی باز، از لبه‌ی پنجره جدا شد. قامتی که رعد و برق ثانیه‌ای نمایان شدنش را میانِ تاریکی باعث شد؛ اما باز هم توانست با خاموشیِ فضا استتار کند. صدای زن بسیار کمرنگ به گوش می‌رسید، شبیه به زمزمه‌هایی آرام و نامفهوم درحالی که سیاهپوش به سمتِ اتاق قدم برمی‌داشت و زن هنوز ادامه می‌داد:
- اتل و متل بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می‌خونه/ باغ من سرده همه‌ی گل‌هاش پژمرده دونه‌دونه.
هرچه لبخندِ شیرینِ نوزاد پررنگ تر می‌شد زن بی‌خبر از ورودِ غریبه‌ای به خانه که کفِ پوتین‌های مشکی‌اش را با بندهای باز بی‌صدا بر کاشی‌های کرمی می‌نشاند و جلو می‌آمد، لبخند رنگ می‌بخشید و گهواره را برای به خواب رفتنِ نوزادی که پلک‌هایش گرم شده بودند آرام تکان می‌داد. سیاهپوش نزدیک تر می‌شد به اتاق و زمزمه‌ها واضح‌تر:
- دلم تنگه پرتقالِ من، گلپر سبزِ قلبِ زار من/ من و ببخش از برای تو هرچی که بخوای میارم...
تنِ سیاهپوش به در چسبید، سرش را جلو کشاند و از نیمچه فاصله‌ی در با درگاه اندکی از نیم‌رُخش را نشان داد و با چشمانی تیز به درونِ اتاق سرک کشید. این میان مشتِ راستش کنارِ تن بود که آهسته رو به سستی رفت، جسمی فلزی و نقره‌ای را از کفِ دست تا انگشتانش بالا فرستاد و صوتِ کشیدنِ ضامنش را در لابه‌لای آرامشِ صدای زن گم کرد:
- اتل و متل نازنینِ دل، زندگی خوب و مهربونه/ عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه.
جرقه‌ای در سرِ سیاهپوش زده شد، آنچنان که ردِ تیزی و جدیت از نگاهش تا حدی کنار رفته و نفسش حبسِ سینه جا مانده، خودش ماند و چاقوی ضامن‌دار و نقره‌ای در دستش گرفته کنارِ تن درحالی که تیغه‌اش بوی خون حس کرده و تشنه بود! چاقو را محکم میانِ انگشتانش فشرد، انگار میانِ طغیانِ خشم و بی‌رحمی در وجودش ترحمی با یک تلنگر سد کشید تا مانعِ ویرانی‌اش شود... . طغیانِ قدرتمندی را از سر می‌گذراند که فشارِ انگشتانش دورِ دسته‌ی چاقو بیشتر شده قدری رو بالا گرفت؛ اما حتی به بهای خفگی هم نفسش رهایی نیافت وقتی که باز هم شنید:
- بودنت هنوز مثلِ بارونه، مثلِ قدیم‌ها پاک و روونه/ از پشتِ این دیوارِ بی‌رحمی که بینمونه...
روانی بود تحتِ فشار از جانبِ سیاهپوش که گویی داشت تمامِ اراده‌اش را به یک شعر باخت می‌داد. طغیانِ بی‌رحمی‌اش قدرت گرفت و سدِ درونش برای نشکستن مقاومت کرد، اگر قدرتش کفاف می‌داد قطعا چاقو را هم در دست نصف می‌کرد! با این حال فقط نگاه دوخت به زنی که دو زانو بر زمین نشسته گهواره را آرام تکان می‌داد و چشمانش خیره به پلک‌های سنگینِ نوزاد که آهسته بر هم می‌افتادند، دنباله‌اش را گرفت تا کامل به خواب رفتنِ او:
- هاچین و واچین عسلِ شیرین، قصه‌مون هنوز ناتمومه/ از اینجا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشتمونه!
باران، باران، باران بود... . که بر سرِ زمینِ پوشیده با برگ‌های رنگارنگ و خشکیده‌ی شاهکارِ پاییز می‌بارید. باران، باران، باران بود که قطراتش را ریز و درشت روی شیبِ سقف می‌نشاند تا در آخر با غلت زدنشان به سمتِ لبه، باز هم شکارِ زمین شوند. نوزاد به خواب رفت، آرامش با سکوتِ زن برقرار شد؛ اما نبضِ زمان کُند از اضطرابی به غلیان افتاده، منبعِ این اضطراب شد درِ اتاق که کامل رو به داخل هُل داده و سپس بی‌صدا باز شد. نگاهِ زن هنوز با لبخند به نوزادش بود سیاهپوش آهسته جلو می‌آمد چرا که سدِ تردید و ترحم در وجودش هنوز مقاومت می‌کرد و فریادِ نشکستن سر می‌داد و رو بالا گرفته و گام‌هایش را بلند؛ اما چنان آهسته برمی‌داشت که انگار در ذهن به تردید فرصتِ منصرف کردنش را داده بود شاید به امیدِ محالی با احتمالِ یک در هزار و ختم به پشیمانی‌اش گام‌های جلو آمده‌اش را به عقب پس می‌داد؛ اما... .
احتمالِ یک در هزار، گم شد میانِ طغیانِ بی‌رحمی که سدِ ترحم شکست و همه‌ی جانش را ویران کرد. از این ویرانی باقی ماند قامتی ایستاده درست پشتِ سرِ زن با چاقویی که در دست بالا آورده بود... . و حضورِ غریبه‌اش چنان رایحه‌ی تهدید را در هوا رقصاند که لبخند به مراتب از لبانِ زن پاک شد، چشمانش مات شدند و قلبش به یک آن اسیرِ قفسی از دلشوره، محکم و سریع به میله‌های قفس کوبید و فریادش شد صوتِ همان تپش‌های محکمی که در فضا شنیده می‌شدند. چشمانِ سیاهپوش تیز شدند، کور شدند به روی نوزاد و زن که یک آن با نفس حبس کردنش در سینه هراس‌زده رو به عقب چرخاند، بر دیواره‌های این شب صدای فریادش را به یادگار گذاشت با چشمانی درشت شده به وقتِ دیدنِ سیاهپوش، نوزاد که از صدای فریادش بیدار شد و صدای گریستنش گوش از این خانه کر کرد، رنگ آمیزی شدنِ زمین با لکه‌های سرخِ خونِ زن شاهدی بود برای خوابِ ابدیِ او که جسمِ بی‌جانش خونین بر زمین و کنارِ گهواره سقوط کرد.
باران، باران، باران بود... . بر بامِ این خانه، در سیاهیِ این شب و میانِ گریه‌ی نوزاد که هنوز جانسوز به گوش می‌رسید. سیاهپوش رفت، نوزاد گریان ماند و جنازه‌ی زن افتاده بر زمین، باران بود که هنوز هم می‌بارید!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بالانس

معصومه ابدالی : ۳ روز پیش

سلام رفقای بالانس خون^^ امیدوارم حالتون خوب باشه و ایام به کام♡
لازمه درباره ی وضعیت کامنت ها و تعاملات صفحه ی بالانس یکم جدی صحبت کنیم.
مدت زیادیه که پارت های رمان منتشر میشن و با وجود بازدیدها، بخش زیادی از مخاطب ها ترجیح میدن در سکوت بخونن و هیچ بازخوردی نداشته باشن؛ این موضوع برای من به عنوان نویسنده ای که برای نوشتن هر پارت وقت و انرژی و فکر می ذاره واقعاً دلسردکننده ست.
من انتظار فقط تعریف و تمجید ندارم؛ نقد کنین، مخالفت کنین، درباره ی شخصیت ها و اتفاقات داستان نظر بدین، تک تک همه رو جواب میدم؛ اما صرفاً خواننده ی خاموش نباشین! بازخورد و تعامل شما برای من فقط جنبه ی شخصی نداره؛ لایک ها، کامنت ها و فعالیت شما توی صفحه ی رمان، بخشی از حمایت از بالانسه و به دیده شدنش کمک می کنه.
وقتی صفحه ی رمان تعامل و حمایتی نداشته باشه، به مرور از چشم مخاطب های جدید دور می مونه و رمان ممکنه عملاً به حاشیه رونده بشه؛ حتی اگر خواننده های زیادی داشته باشه که فقط در سکوت می خونن، بازدید به تنهایی برای زنده نگه داشتن یه صفحه و یه رمان کافی نیست!
من برای ادامه ی این داستان وقت و انرژی می ذارم و انتظار دارم مخاطب هایی که دنبالش می کنن، اون ها هم به سهم خودشون ازش حمایت کنن. قرار نیست همیشه کامنت های طولانی بذارین؛ گاهی چند خط نظر یا حتی یه لایک ساده هم نشون میده که این داستان براتون اهمیت داره.
پس اگه بالانس رو دنبال می کنین، لطفاً حضورتون رو فقط به خوندن محدود نکنین؛ حمایت و تعامل شما هم به من انگیزه میده و هم کمک می کنه داستان بیشتر دیده بشه! امیدوارم از این به بعد این تغییر رو در صفحه ی بالانس ببینم؛ چون ادامه دادن در برابر سکوتی که هیچ بازخوردی ازش نمی رسه، واقعاً سخته و به شدت میگم... احساس خستگی می کنم.

4.6 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 145 رای
5 ★
64%
4 ★
31%
3 ★
5%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان بالانس

  • رزا

    در پارت 620

    چقدر دلم برا ترنج می سوزه که به دام این جانی افتاد می گن هرچی سنگه مال پای لنگه ها درست گفتن نمی دونم چرا حتی تو دنیا واقعی هم اینایی که ظلم می کنن بیشتر خوش می گذرونن تو دنیا بیشتر هم عمر می کنن انکار کائنات هم بی خیال اونا می شن

    ۳ ساعت پیش
  • Z.k

    در پارت 620

    این جا دوتا کفه ترازو یه طرف نوا و حافط قاتل وکفه دوم برزین و رامین قاتل الان بالانس بالانس لطف دست نزنید👌👌

    ۴ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 620

    برزین حق داره بترسه، اگه نوا بفهمه برزین بیست سال میدونسته چرا و چطور و به دست کی خانوادش مردن تفم تو روش نمیندازه

    ۱۴ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    آره اگه زودتر می‌گفت شاید می‌شد یه فکری کرد ولی الان بعد از بیست سال اگه فاش بشه و لو بره برزینم خبر داشته و سکوت کرده اوضاع خیلی بد میشه🍃

    ۵ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 620

    حافظ احمق باید از همون اول میومدی سراغ خود عوضیش

    ۱۴ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای واقعا😂😂

    ۵ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 620

    مرتیکه بیست سال پیش خانوادشونو ازشون گرفتی کافی نبود حالا نوبت جونشونه؟

    ۱۴ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ذره‌ای براش اهمیت نداره که انقدر راحت از گرفتن جونشون حرف می‌زنه... 🍃

    ۵ ساعت پیش
  • مهسا

    در پارت 620

    رامین عوضی خودشو مالک خون حافظ و نوا میدونه

    ۱۴ ساعت پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یه عمر با همین حساب و کتاب زندگی کرده؛ جونِ آدما انگار اسباب بازیشه!

    ۵ ساعت پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    حالا کی میتونه تا هفته دیگه صبر کنه؟ یکی شونش و بیاره من سرمو بذارم روش فقط زار بزنم😭💔

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بیا عشقم من هستم😭😂

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    تویی که خیلی ساده داری از کنار این رمان میگذری، الان نمیدونی ولی من بهت میگم.. مثلشو قرار نیست دوباره ببینی و بخونی👀✨ تا فرصت داری برگرد و از خوندنش لذت ببر چون همه چیزش بیسته؛ ایده، قلم، شخصیتا (مخصوصا برزین ولی تو رو برزین کراش نزن اون مال منه 🎀)، حال و هوا و بخصوص نویسندش که خیلیم قشنگه✨🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    خوشگلِ من و ببین^^😭❤

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    لاله کم نیار، در قفله؟ بشکنش!🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    فکر خوبیه ولی باید یه جوری باشه که رامین بو نبره😂😂

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    ولی شت.. بالاخره گفت، پس یجورایی منتظر بود نوا و حافظ برگردن تا به رامین بگه قاتل رها حافظه، رسما خودشو طعمه کرده بود تا قاتل رها دوباره پیداش شه، راستم میگه.. حافظ یجورایی با کشتن رها خودشم لو داد که هدفش کیه و چیه چون آخه کی با رها دشمنی داره؟ قطعا مشکل برمیگرده به برزین یا رامین..

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    حالا دیگه بیا انتقام بگیر! همچین کشتن رها یه فرصت بود که به رامین داد، هوشیارش کرد که یه خطری بیخ گوششه، سوتی بدی داد که بنظرم.. یه چند قدمی عقبش انداخت، الانم که برزین لوش داد و.. یجورایی دیگه جنگشون تن به تن میشه.

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    درواقع از اینجا به بعد تازه سختی راه انتقامشون خودش و نشون میده مخصوصا که برزینم یه اطلاعاتی داره.

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    این آدم هرکاری کنه، کاریم نکنه من واسش ذوق میکنم😭😂✨ نوا چیشد که اینو ندیدی؟ نیاز دارم رو چشات حرکت سیبیل آتیشی بزنم تا ببینم آیا چشات وا میشه یا نه، وای.. فکر کن این به چشمت نیاد! دچار خنده عصبی شدم! من از وقتی برزین وارد داستان شده چشمم دیگه کسیو نمیبینه تو چته نواا😭😂✨🔥

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    سر سیبیل آتیشی ترکیدم😂 نوا دیگه از اول حافظ و دید می‌دونی😔😂✨

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    من درحال سیصدبار خوندن ژست و استایل برزین با اون فندک: وایراله همه استایلات✨🎀👀🔥

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای😭😂✨

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    واقعا اره حافظ.. حالا هی بشنو و دیگه از خاطرات خوشتون لذت نبر، میدونم میدونی ولی لازم میدونم بازم به روت بیارم این گندیه که خودت زدی، حالا لذت ببر🤝🏻😒😂

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    تا برف سال بعد همین😂😂

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    نه بابا چه یاد گرفتنی پریا؟ خبر نداری همین آقایی که میخوای بشه الگوی سیا چی بسر یه عمر عشق و خوشبختی اون دختر بیچاره آورده با غلط بی فکرش، خوشت میاد سیا بره یه بلایی سر عشقتون بیاره که دیگه حتی نتونی باهاش باشی؟ بنظرم یه تجدید نظری کن دیگه نگو یاد بگیره، به حرف نیس.. تو اعمال حافظ و بررسی کن😒😂

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    انصافا ولی حالا یه انتقامی گرفت که اشتباه بود ناخواسته عشقشم تحت تاثیر قرار داد، ولی دیگه خدایی بچه‌ام تو عشق ثابت شده‌ست😭😂✨

    ۵ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 610

    منِ همیشه آماده برای تیکه انداختن به حافظ: آره دیدم مثل روز روشن بود توام چطور قدرشو دونستی😒😂 این حافظ تا تهش از دست من در امان نیست😂🎀 ببین چطور تعریف میکنه از نامزدت، اون خوشگلیش و چیکار کرده؟ حافظ.. تو یه دختر خوشگل و به گریه انداختی، همین برای اینکه تا آخرش بهت تیکه بندازم کافیه🎀🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    حیف اینجا نمیشه گیف فرستاد، ولی مود حافظ یه گیف گربه‌ست سیاه سفیده بود که خودم و خودت می‌دونیم کدومه، حافظ الان اونه😂

    ۵ روز پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️