خلاصه رمان :
سالها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت سالهاش حافظ هم دور ماند. پس از سالها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بیگناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیشدرآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگیاش با نوا، دختری از طایفهی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست سالهاش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلودهاش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغهای بیست سالهی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشههایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک میشدند، چه میشد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بالانس - پارت 55
این شب به ستارهای دنبالهدار میمانست که در پیِ نورش میدوید؛ اما نور کجا بود؟ تا چشم کار میکرد برهوتی از تاریکی میدید. خارِ سیاهیِ سایهها هم به چشمانش مینشست. در پیِ دویدنهایش چشمِ این ستاره هم به ماشینِ آشنای حافظ هم افتاد که راهِ برگشت را این بار از سر گرفته بود. در طولِ مسیرشان به جز آد...
بروزرسانی در : ۲۰ ساعت پیش
-
رمان بالانس - پارت 54
«تقصیرِ خودت بود ترنج؛ من نمیخواستم بینِ اون درگیریِ کذایی هُلت بدم، ولی... ولی مقاومت کردی، چیزی رو که نباید میفهمیدی، فهمیدی؛ این راز بهونهی فرارِ خوبی از من بود، یه عمر از شرِ سیاهیِ سایهام خلاص میشدی؛ اما نشد! سایهی روحتم من ترنج، حتی اگه بینمون به اندازهی یه برزخ فاصله باشه!» صدایی ...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 53
حتی حقارتِ برق شده که به چشمانِ ترنج افتاده بود هم نگاهِ رامین را از موضعش پایین نکشید. طوری که در مکثی کوتاه مردمک گرداند میانِ مردمکهای او. گوش سپرد به صدای آرامِ بارشِ باران و موسیقیِ نفسهای تندِ این زن. در آخر چنانکه که شعلهی نفسهایش انبارِ باروت را زیرِ پوستِ سردِ ترنج به انفجار رساند خی...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 52
فکرش آشفته و ذهنش بر هم ریخته بود. نگاهش خیره به درِ میلهای و مشکی در انتهای راهِ سنگفرشی بود و فکر کرد... حال که عمارت از حضورِ رامین و محبوبه خالی بود و لاله و نوا هم خواب به سر میبردند، بهترین موقعیت نبود برای از جا برخاستن و تمام کردنِ فراری که رامین با گرفتنِ دستِ حافظ از دستش ناتمام گذاشت...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان بالانس
سلام رفقای بالانس خون^^
رمان جدیدِ من «ساقیا» در ژانرهای عاشقانه، تراژدی، اجتماعی و جنایی منتشر شد؛ در صورت علاقه می تونید مطالعه کنید و لذت ببرید💙

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
تو میخوای من رو به غش بندازی؟😭✨❤
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540جا داره از همینجا اعلام کنم خانم ابدالی که به گوشت برسه.. من دلم واسه برزین تنگ شده حواسم هست هیچ خبری ازش نیستاا، نه حتی بچگیاش🙄😂
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دیگه فلش بک که تموم شد؛ ایشالا به زودی با برزین بیست و هفت ساله بک می زنم عشقم منتظرش باش😂💅
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540نوا خیلی گناه داشت.. واقعا مظلومترین آدم این قصه شاید از ترنج هم بیشتر، نوا بود💔 همه چیزش و دوباره باخت، انگار که داشت یه خواب خوش میدید و یهو پرید، فقط کاش کسی که از خواب بیدارش میکرد خود حافظ نبود💔
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
واقعا همینطوره، کسی که این وسط بیشترین ضربه رو هم خورد نوا بود💔
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540«نفس که کشید هرچه شد، به جز یک زنده» این بهترین توصیف حال حافظ بود، واقعا مرده این مرد.. قسمت تلخش اینجاست که نوا رو هم یجوری کشت که اونم دیگه جونی نداره زندش کنه💔
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
حقیقت هرکدومشون رو یه جوری کشته💔
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540نوایی که حتی اون روز و یادشه که بدون حافظ نتونست زندگی کنه🥺💔 این دختر زیادی گناه داشت برای اینکه حس و شور و شوقش قربانی انتقام حافظ و کثافت کاری رامین بشه💔 کاش واقعا حافظ بهش میگفت، نوا ثابت شده بود، امکان نداشت پشتش و خالی کنه، اونم پشت کسی که بدون دونستن اسمش باهاش دوست شد:))
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
اونم پشت کسی که بدون دونستن اسمش باهاش دوست شد! اینو خیلی دوست داشتم✨ آره واقعا... نوا هرچقدم به رامین باور داشت بازم ولی صد برابرش عاشق حافظ بود و اون و باور داشت.
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540اونجایی که حافظ صدا زد مامان💔 و واقعا ترنج مادری بود که انگار منم منتظر بودم مث همون گذشته نگاهش برگرده سمت حافظ یا یه جانم بگه💔 چقد بغضی شدم الان باز مرورش کردم داره گریم میگیره💔
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
اما دیگه اگه میخواست هم نمیتونست بگه💔
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540کاش واقعا حافظ کار همون رامین و تموم میکرد، تا خرخره یارو رفتی نچسبیدی اومدی سراغ رها؟ باور کن حافظ اگه اندازه سر سوزنی برا رامین و یا حتی برزین مهم بود انقد دلم و نمیسوزوندی که باهات لج بیفتم
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
اشتباهش همین بود که خودشم گفت؛ اینکه تا کشتن رامین پیش رفت ولی نقشهای که تو ذهنش جرقه زد و سیاهتر بود و انتخاب کرد.
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540وای ولی.. وقتی حافظ و نوا بفهمن ترنج چه رازی رو فهمید که نباید میفهمید🍃من از الان برگامو چسبیدم چون میشناسمت خانم ابدالی میدونم قراره طوفان بپا کنی این رسم تموم رماناته🍃
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قراره طوفان بپا کنم🫣🍃
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540از اولم حس خوبی به محبوبه نداشتما، پس بگو.. بعد از اینکه به رامین لوش داد و نذاشت در بره، حتی تو دفن کردنشم مشارکت داشته! آشغالتر از این آدم مگه داریم؟ شاید بگی رامین.. ولی اون توی دسته آشغالا حساب نمیشه، درواقع «آشغال» صفت کم و حیفیه که من نسبتش بدم به اون «سطل آشغال»😒😂
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای عالی بود😂😂 با محبوبه کار داریم هنوز🍃🤝
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540حافظ بدبخت.. یه بغضی منو گرفت وقتی حالشو مرور کرد اون روزی که فهمید واقفیت چیه💔 وای خیلی وحشتناکه بعد از بیست سال همچین واقعیتی و بفهمی، اصن نابوده، کاش این بچه انقد بدبخت نبود من با خیال راحت تری میتونستم هر لحظه تخریبش کنم ولی انقد گناه داره سر این داستان که دلم براش یجوری میسوزه میتونم گریه کنم
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
خیلی دردناک بود اون لحظه... مخصوصا اینکه حافظ عذاب وجدان بیست سال نفرت ناحقش از ترنجم گرفت با اینکه این تقصیرش نبود💔
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540رامین واقعا بمیر دیگه! از زنده موندن خجالت نمیکشی؟ بابا گند زدی به اکسیژن، این هوایی که این بدبختا نفس میکشیدن بوی پیاز تو رو میده مرتیکه قهوه ای، ینی رامین.. اگه واحد شمارش ذات ذره خاک بود، قبر تو سر باز بود نه سرپوشیده🤝🏻
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عاشق تهش شدم😂😂😂
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540مهم نیست حتی اگه ناخواسته بوده، از نظر من کاملا هم خواسته بوده🤝🏻 مرتیکه.. سایه رو دیده رفته هلش داده بعد میاد سر قبرش میگه من نبودم دستم بود تقصیر آستینم بود! رامین شاخه کمه برا تو.. حقت تنه درخته که حالا نمیگم برا چی چون باید عفت کلام و حفظ کنم بخاطر توعه چلغوز به بادش ندم😒
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
با بیست سال گفتن «تقصیر خودت بود» تقصیرا رو از گردن خودش باز کرد.
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 540ینیا.. نه زنده ی ترنج از دست رامین راحت شد نه مرده ی ترنج، حتی بنظرم میاد مرده ی ترنج خیلی بیشتر از زنده اش عذاب کشید از دست این بزمجه ی دو هزاری اسکل کلنگ که قیافش شبیه سپر پراید رفته تو حلق نیسان آبیه😒
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای مردم😂😂😂
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 530از زیبایی بالانس چی میتونم بگم من؟ آدم نمیدونه از کجا شروع کنه! از داستانش که منو بلعیده اصن، از نویسندش که اینهمه خوشگله، از شخصیتای قشنگش بجز رامین بزمجه، همینقدر بگم که بهترین رمانیه که درحال حاضر دنبال میکنم و میدونم که بهترینِ بعدی هم رمان خودته خانم ابدالی✨🤍
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عشق منی تو😭✨❤
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 530واقعا بعضی چیزا نه تنها نباید شنیده شن بلکه اصن به ما مربوط نیستن ترنج عزیزم😒😂 کدوم راز؟ الان راز رامین مهم شده؟ اون خودش چیه که رازش چی باشه؟ حالا گیریم هر رازی هم باشه، چیش به تو؟ تاثیرش تو زندگیت چیه؟ بگو دیگه😒😂 خیلی موقعیت گل و بلبله توام فضولیت گل کرده، د بیا برو دیگه تو دنبال چی هستی زنن
۶ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
راز خوبی بودا ولی؛ اگه لو نمیرفت و میتونست دربره الان وضع این چهارتا بچه هم این نبود😂💔
۵ روز پیش

مهدیه
در پارت 540بالانسِ قشنگم.. این رمان لایق میلیونی شدنه ولی چقد بهش کم لطفی میشه💔🍃 از همه نظر همه چی تمومه، ینی هرچی که یه رمانخون واقعی از یه رمان انتظار داره توی بالانس هست، اینم هنر خانم ابدالیه که من مطمئنم ستاره ی دنیای نویسندگیه✨