خلاصه رمان :
سالها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت سالهاش حافظ هم دور ماند. پس از سالها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بیگناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیشدرآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگیاش با نوا، دختری از طایفهی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست سالهاش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلودهاش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغهای بیست سالهی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشههایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک میشدند، چه میشد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بالانس - پارت 49
محبوبه پلکی آهسته زد. سری هم به نشانهی تایید تکان داد. عسلِ چشمانش هم نتوانست گره تلخی از نگاهِ ترنج را باز کند حتی وقتی که مردمکهای ریز شدهاش را بر اجزای صورتِ او چرخاند. - به نظرت یکم سخت نمیگیری؟ به بعدش فکر کردی؟ ترنج چشمانش را تا چشمانِ او بالا کشید. یادِ برزین و حال و روزِ این مدتِ ...
بروزرسانی در : ۲۳ ساعت پیش
-
رمان بالانس - پارت 48
نگاهِ لاله را سایهوار به دنبالِ خود کشید که مشخص بود مات مانده و سر درنمیآورد چرا پدرش هربار از حرف زدن در این رابطه امتناع میکرد. فکرش مشغول شد و ابروانِ باریکش را که درهم کشید، سایهی نگاهش فقط تا ورود به راهرو پابهپای رامین رفت. بعد هم دست به سینه شد و صندلی تکیه داد. حبابِ ابهاماتِ ذهنش ر...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 47
بلندای گریهی نوا همسو شد با درازای شب! میزبانِ نیمهشب آسمانِ تیره و تاری بود که پشتِ زندانِ خاکستریِ ابرهایش ماه را به غُل و زنجیر کشید. خلاصهی شب بیداریاش هم فقط نوا و حافظ نبود. زیرِ سقفِ شیبدارِ خانهای با نمای سپید شب بیدارِ دیگری هم غبارِ خواب را به نفسِ سردِ بیداری از چشمانش زدوده بو...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 46
زمین زیرِ پای نوا خالی شد. مات برده و مبهوت مانده پلکش مرتعش شد و نگاهش... جا ماند به درختی که حافظ سایهاش را سنگِ قبرِ ترنج خواند. مرگ چه بود مگر؟ یک لحظه و یک دستی که محکم دورِ گلو میپیچید. یک شاهرگی که به تیزیِ تیغهای جوهرِ خون پس میداد؛ یا شاید هم یک حقیقتی که وزنِ باورش از ظرفیتِ شانهها...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان بالانس
سلام سلام؛ 👀
اومدم یه خیر مقدم عرض کنم خدمتِ دوستانی که تازه به جمعِ بالانس خون ها اضافه شدن، خوش اومدین قشنگا؛ امیدوارم رمان به دلتون بشینه💙
آب از سرِ من با باقیِ دوستانی که پارت به پارت همراهن گذشت، شما که تازه شروع کردین لااقل یه سلام بدین تو کامنتا، یه خبر بدین به کچا رسیدین و اصلا رمان رو دوست داشتین تا اینجا یا خلاصه هرچی خواستین بگین که باهم آشنا شیم👀😂✨
راستی... کانالِ تلم داشته باشین؛ به زودی به گفتن از رمانِ جدید برسیم✍🏻:
****

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
امروز خدمت میرسم💅
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490ولی هرچقدرم که حرص خوردم، جا داره بگم پارت مثل تموم پارتا جذاب و قشنگ بود، ینی همه چی داشت.. غم.. محبت.. تلخی و شیرینی.. حرصص و البته با تموم اینا زیبایی✨ واقعا وقتشه هرکی از بالانس گذشته با یه دور برگردون بهش برگرده، بهترینه✨
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قشنگترین و مهربونترینی لاو🥺✨❤
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490چقد حرص خوردم این پارت، همشم تقصیر رامینه؛ معصومه فکر نمیکنی رامین خیلی داره اکسیژن حروم میکنه؟ بنظرم وقتشه با یه خداحافظی خوشحالمون کنه🤝🏻
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
لاو هنوز خیلی زوده🙄😂
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490یعنی ترنج از هیچی شانس نیاورد.. نه پدر.. نه مادر.. نه شوهر.. نه فرار.. نه خواستگاار که این یکی از همه فاجعه تره، به مراتب کسی که تو صف شلوغ دستشویی عمومی کنترل از دست میده خیلی خوش شانس تر از ترنجه!
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای😂😂
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490ولی سختی های ترنج💔 حرفاش درمورد پدر و مادرش که من زورم میاد بگم پدر و مادر ترنجن خیلی درد داشت، مخصوصا سر مادرش که همیشه تو تیم باباعه بود و می گفت براش قبر بکنن هم میکند💔
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دلش از همهشون شکسته💔
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490واقعا رفتن بهترین کاریه که ترنج میتونه بکنه، البته قبل اینکه رامین گور بگوری از هر گورستونی که رفته برگرده این یکی گورستون! این میدونست ترنج رفتنیه سریع اومد پیشنهاد چلغوزشو بده لابد با خودشم گفته بود ترنج نمیتونه به من چلغوز نه بگه آخه نکه بزمجه ندیده ست!
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
رفتن دیگه فقط تا قبل از دیدن رامین میتونست کمککننده باشه؛ از اینجا به بعد مسئله اینه اصلا میتونه بره یا نه!
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490گودی نوا چطور به محبت ترنج عادت کرده🥺✨ خیلی قشنگ بود بغلشون، چه آرامشی داشت، انگار مادر و دختر بودن خیلی حسش قشنگ بود✨ و خب.. کاش جور دیگه ای پیش می رفت تا ترنج هنوزم باشه، رابطش با نوا رو که تصور میکنما✨💔
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای خیلی قشنگ میشدن واقعا✨
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490نوای مظلوم💔 کاش این بچه نمیشنید، حالا درسته حافظ موند ولی خب.. اونطوری که چشاش از اشک پر شد داشت دلمو میسوزوند بدجور🥺💔
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
نوا تازه داشت حالش خوب میشد💔✨
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490واقعا هرکاری میکنم نمیتونم به محبوبه حس خوبی داشته باشم، حتی همینکه اومد ایستاد نگاهشون کرد هم از وجودش انرژی منفی بود که پراکنده شد، نمیدونم چرا انقد این آدم حس بد میده، شاید بخاطر اینه که طرفش هرکی باشه چه بچه مثل نوا چه ترنج هرچی هم حرف بزنن، رو زبون محبوبه همراهی بیخوده تو نگاش یه «بمن چه» بزرگ
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
حق داری، همونطور که گفتم این خودشم یه نقشی داره تو فاجعهای که پیش میاد🍃
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490پرتاب طعنه ده از ده بود، صاف خورد به هدف یعنی سر رامین منتها چه فایده ترنج؟ اون سری که داری میکوبی توش جای مغز شاید دمپایی توش باشه! اصلا نباید منتظر این بزمجه میموندی، دست بچت رو بگیر و برو، بیا الان اومد.. خب خره دیگه میگی میخوام برم میگه زنم شو، باید در میرفتی تا نبود
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
ترنج بیچاره موند تا این بیاد دستمزد این مدتش و بگیره که دست خالی نمونه دستش بمونه تو پوست گردو، فکرشم نمیکرد این همچین فکرایی تو سرش باشه.
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490که لجبازی بچگونه! رامین میفهمه، کاملا هم میفهمه و کاملا هم آگاهانه داره با برزین این مدلی رفتار میکنه، انتقام چیو از بچه میگیری؟ کدوم عقده؟ عقده داری؟ خب برو بمیر! چرا روان بچه رو میکشی؟ چقد تحمل کردنت سخته رامین واقعا نیاز دارم همین الان بمیری تا توی تموم عمر نچندان شرافتمندانت یبار لطفی کرده باشی
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
این آدم داره از همین اول روح و روان همهشون و هدف میگیره.
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490پیشنهاداتم مثل خودت چلغوزن! وای.. میزان اعتماد به نفسشو نمیتونم باور کنم، خیلی حرفه بدونی یکی بخاطر رفتارای کلنگت با بچت هربار میبینتت میخواد بالا بیاره بعد بهش پیشنهاد ازدواجم بدی! رامین تو چند لایه ای؟ بوی پیازت همه شهرو برداشته
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
این تازه اولشه!
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490بهارم از خریتش بود که تو رو دوست داشت، من که میگم تو مردن اونم یه شکی وارده، نکنه یه غلطی کرده؟ اینجوری که میشینه از اجبار و این چیزا میگه، اونی که تو رو مجبور کرد به ازدواج با بهار و هرچیزی که بهت اجبار شده، حالا که انقد زور داره جاش خالیه اون گلم تو حلقت فرو کنه، رامین تو چرا نمیمیری؟
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
نه خوشبختانه به اون کاری نداشته، اون واقعا سر زایمان لاله از دست رفت😂
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490آخه اسکل دوهزاری چیشد که فکردی آسمون برا افتادنت رو زمین جر خورده و شپلق توام افتادی تو زندگی ترنج و هوا ورت داشته چی هستی که اعتماد به نفس داری رسما پیشنهاد ازدواج میدی؟ رامین.. اون شاخه گل و فرو کن تو حلقت، بجو بعدم نشخوار کن تا یادت بیاد تو فقط یه بزمجه ای🤝🏻
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
واقعا اعتماد به نفس عجیبی داره؛ البته یه چیز دیگهام هست که تو پارت امروز بهش میرسیم.
۱۰ ساعت پیشمهدیه
در پارت 490چند لحظه باید سکوت کنم بعد نظر بنویسم چون حرفی که برای رامین در این لحظه دارم حرف خیلی زشتیه، حرف بی تربیتی ایه و من نباید همچین حرفی بزنم🍃
۱۹ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
عشقم تازه باید طرحبندی کنی برای پارت امروز که بتونی به خودت مسلط باشی🙄😂
۱۰ ساعت پیش

مهدیه
در پارت 490منتظر پارت بعدمم✨🤝🏻