خلاصه رمان :
سالها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت سالهاش حافظ هم دور ماند. پس از سالها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بیگناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیشدرآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگیاش با نوا، دختری از طایفهی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست سالهاش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلودهاش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغهای بیست سالهی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشههایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک میشدند، چه میشد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بالانس - پارت 62
نگاهِ رامین مات شد و در لحظه انگار برق از سرش پرید. حس کرد خون به مغزش نرسید، صدای برزین برایش گویی تبدیل به پنبهای شد که در گوشهایش فرو رفت و لحظهای شک کرد به اینکه درست میشنید یا نه! شکافی میانِ لبانِ باریکش ترک انداخت و حدقههای چشمانش محکوم به تحملِ سوز شدند با حکمی که برای پلکهایش صادر ...
بروزرسانی در : ۱۵ ساعت پیش
-
رمان بالانس - پارت 61
پاسخش همان توپِ ناامیدی بود که به زمینِ لاله پرت کرد، او هم درمانده شانه زیر انداخت و با فشردنِ لبانِ برجستهاش بر هم، راهِ خروج را از بینی به نفسهایش نشان داد. معمای این انباریِ مرموز که قفلِ کهنهاش قدمتی بیست ساله داشت را نمیدانست چطور باید حل میکرد؛ چرا که کلیدِ حلِ این معما را انگار پدرش ...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 60
و بعد بدونِ اینکه شنوای پاسخی از سوی پدرش باشد، موبایل را پایین آورده، تماس را قطع کرد و نگاهش را دوخته به درِ بستهی خانه، قدمهایش را محکم و بلند برداشت. در را که با چرخاندنِ کلید درونِ قفل و هُل دادنش به داخل به روی خود گشود، سوی دیگر ندانست با خواستهاش برای ملاقات چه آشوبِ بیگانهای را از گو...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 59
دل در سینهی حافظ فروریخت. آماده اما برای ایستادن در جایگاهِ مجرم و راضی به محاکمه در محکمهای که چکشِ عدالتش را با دستانِ خود به نوا داده بود، نگاهش دمی میخِ روبهرو باقی ماند. نوا که از او دنبالش آمدن را خواست انگار که او مقابلش بود، سری تکان داد. تماس قطع شد و موبایل را که پایین آورد در جیبِ ش...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان بالانس
سلام رفقای بالانس خون^^ امیدوارم حالتون خوب باشه و ایام به کام♡
لازمه درباره ی وضعیت کامنت ها و تعاملات صفحه ی بالانس یکم جدی صحبت کنیم.
مدت زیادیه که پارت های رمان منتشر میشن و با وجود بازدیدها، بخش زیادی از مخاطب ها ترجیح میدن در سکوت بخونن و هیچ بازخوردی نداشته باشن؛ این موضوع برای من به عنوان نویسنده ای که برای نوشتن هر پارت وقت و انرژی و فکر می ذاره واقعاً دلسردکننده ست.
من انتظار فقط تعریف و تمجید ندارم؛ نقد کنین، مخالفت کنین، درباره ی شخصیت ها و اتفاقات داستان نظر بدین، تک تک همه رو جواب میدم؛ اما صرفاً خواننده ی خاموش نباشین! بازخورد و تعامل شما برای من فقط جنبه ی شخصی نداره؛ لایک ها، کامنت ها و فعالیت شما توی صفحه ی رمان، بخشی از حمایت از بالانسه و به دیده شدنش کمک می کنه.
وقتی صفحه ی رمان تعامل و حمایتی نداشته باشه، به مرور از چشم مخاطب های جدید دور می مونه و رمان ممکنه عملاً به حاشیه رونده بشه؛ حتی اگر خواننده های زیادی داشته باشه که فقط در سکوت می خونن، بازدید به تنهایی برای زنده نگه داشتن یه صفحه و یه رمان کافی نیست!
من برای ادامه ی این داستان وقت و انرژی می ذارم و انتظار دارم مخاطب هایی که دنبالش می کنن، اون ها هم به سهم خودشون ازش حمایت کنن. قرار نیست همیشه کامنت های طولانی بذارین؛ گاهی چند خط نظر یا حتی یه لایک ساده هم نشون میده که این داستان براتون اهمیت داره.
پس اگه بالانس رو دنبال می کنین، لطفاً حضورتون رو فقط به خوندن محدود نکنین؛ حمایت و تعامل شما هم به من انگیزه میده و هم کمک می کنه داستان بیشتر دیده بشه! امیدوارم از این به بعد این تغییر رو در صفحه ی بالانس ببینم؛ چون ادامه دادن در برابر سکوتی که هیچ بازخوردی ازش نمی رسه، واقعاً سخته و به شدت میگم... احساس خستگی می کنم.
Z.k
در پارت 620این جا دوتا کفه ترازو یه طرف نوا و حافط قاتل وکفه دوم برزین و رامین قاتل الان بالانس بالانس لطف دست نزنید👌👌
۴ ساعت پیشمهسا
در پارت 620برزین حق داره بترسه، اگه نوا بفهمه برزین بیست سال میدونسته چرا و چطور و به دست کی خانوادش مردن تفم تو روش نمیندازه
۱۴ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
آره اگه زودتر میگفت شاید میشد یه فکری کرد ولی الان بعد از بیست سال اگه فاش بشه و لو بره برزینم خبر داشته و سکوت کرده اوضاع خیلی بد میشه🍃
۵ ساعت پیشمهسا
در پارت 620حافظ احمق باید از همون اول میومدی سراغ خود عوضیش
۱۴ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای واقعا😂😂
۵ ساعت پیشمهسا
در پارت 620مرتیکه بیست سال پیش خانوادشونو ازشون گرفتی کافی نبود حالا نوبت جونشونه؟
۱۴ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
ذرهای براش اهمیت نداره که انقدر راحت از گرفتن جونشون حرف میزنه... 🍃
۵ ساعت پیشمهسا
در پارت 620رامین عوضی خودشو مالک خون حافظ و نوا میدونه
۱۴ ساعت پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
یه عمر با همین حساب و کتاب زندگی کرده؛ جونِ آدما انگار اسباب بازیشه!
۵ ساعت پیشمهدیه
در پارت 610حالا کی میتونه تا هفته دیگه صبر کنه؟ یکی شونش و بیاره من سرمو بذارم روش فقط زار بزنم😭💔
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
بیا عشقم من هستم😭😂
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610تویی که خیلی ساده داری از کنار این رمان میگذری، الان نمیدونی ولی من بهت میگم.. مثلشو قرار نیست دوباره ببینی و بخونی👀✨ تا فرصت داری برگرد و از خوندنش لذت ببر چون همه چیزش بیسته؛ ایده، قلم، شخصیتا (مخصوصا برزین ولی تو رو برزین کراش نزن اون مال منه 🎀)، حال و هوا و بخصوص نویسندش که خیلیم قشنگه✨🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
خوشگلِ من و ببین^^😭❤
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610لاله کم نیار، در قفله؟ بشکنش!🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
فکر خوبیه ولی باید یه جوری باشه که رامین بو نبره😂😂
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610ولی شت.. بالاخره گفت، پس یجورایی منتظر بود نوا و حافظ برگردن تا به رامین بگه قاتل رها حافظه، رسما خودشو طعمه کرده بود تا قاتل رها دوباره پیداش شه، راستم میگه.. حافظ یجورایی با کشتن رها خودشم لو داد که هدفش کیه و چیه چون آخه کی با رها دشمنی داره؟ قطعا مشکل برمیگرده به برزین یا رامین..
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610حالا دیگه بیا انتقام بگیر! همچین کشتن رها یه فرصت بود که به رامین داد، هوشیارش کرد که یه خطری بیخ گوششه، سوتی بدی داد که بنظرم.. یه چند قدمی عقبش انداخت، الانم که برزین لوش داد و.. یجورایی دیگه جنگشون تن به تن میشه.
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
درواقع از اینجا به بعد تازه سختی راه انتقامشون خودش و نشون میده مخصوصا که برزینم یه اطلاعاتی داره.
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610این آدم هرکاری کنه، کاریم نکنه من واسش ذوق میکنم😭😂✨ نوا چیشد که اینو ندیدی؟ نیاز دارم رو چشات حرکت سیبیل آتیشی بزنم تا ببینم آیا چشات وا میشه یا نه، وای.. فکر کن این به چشمت نیاد! دچار خنده عصبی شدم! من از وقتی برزین وارد داستان شده چشمم دیگه کسیو نمیبینه تو چته نواا😭😂✨🔥
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
سر سیبیل آتیشی ترکیدم😂 نوا دیگه از اول حافظ و دید میدونی😔😂✨
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610من درحال سیصدبار خوندن ژست و استایل برزین با اون فندک: وایراله همه استایلات✨🎀👀🔥
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
وای😭😂✨
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610واقعا اره حافظ.. حالا هی بشنو و دیگه از خاطرات خوشتون لذت نبر، میدونم میدونی ولی لازم میدونم بازم به روت بیارم این گندیه که خودت زدی، حالا لذت ببر🤝🏻😒😂
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
تا برف سال بعد همین😂😂
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610نه بابا چه یاد گرفتنی پریا؟ خبر نداری همین آقایی که میخوای بشه الگوی سیا چی بسر یه عمر عشق و خوشبختی اون دختر بیچاره آورده با غلط بی فکرش، خوشت میاد سیا بره یه بلایی سر عشقتون بیاره که دیگه حتی نتونی باهاش باشی؟ بنظرم یه تجدید نظری کن دیگه نگو یاد بگیره، به حرف نیس.. تو اعمال حافظ و بررسی کن😒😂
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
انصافا ولی حالا یه انتقامی گرفت که اشتباه بود ناخواسته عشقشم تحت تاثیر قرار داد، ولی دیگه خدایی بچهام تو عشق ثابت شدهست😭😂✨
۵ روز پیشمهدیه
در پارت 610منِ همیشه آماده برای تیکه انداختن به حافظ: آره دیدم مثل روز روشن بود توام چطور قدرشو دونستی😒😂 این حافظ تا تهش از دست من در امان نیست😂🎀 ببین چطور تعریف میکنه از نامزدت، اون خوشگلیش و چیکار کرده؟ حافظ.. تو یه دختر خوشگل و به گریه انداختی، همین برای اینکه تا آخرش بهت تیکه بندازم کافیه🎀🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
حیف اینجا نمیشه گیف فرستاد، ولی مود حافظ یه گیف گربهست سیاه سفیده بود که خودم و خودت میدونیم کدومه، حافظ الان اونه😂
۵ روز پیش

رزا
در پارت 620چقدر دلم برا ترنج می سوزه که به دام این جانی افتاد می گن هرچی سنگه مال پای لنگه ها درست گفتن نمی دونم چرا حتی تو دنیا واقعی هم اینایی که ظلم می کنن بیشتر خوش می گذرونن تو دنیا بیشتر هم عمر می کنن انکار کائنات هم بی خیال اونا می شن