خلاصه رمان عاشقانه بالانس
سالها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت سالهاش حافظ هم دور ماند. پس از سالها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بیگناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیشدرآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگیاش با نوا، دختری از طایفهی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست سالهاش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلودهاش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغهای بیست سالهی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشههایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک میشدند، چه میشد؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان بالانس - پارت 34
حتی دیگر مرگ هم برایشان علاجِ این زندگی نبود. باتلاقی که در آن دست و پا میزدند آخر نداشت. انگار مقصدِ سرنوشتشان ختم به کلبهی احزان بود؛ با پیراهنی خونین از آرزوها در آغوش که تیغِ دندانِ گرگِ انتقام بد آن را دریده بود! زلفِ پریشانِ شب رخ از آسمان پوشانده بود. غباری از خاکستر هم نشسته بر تار به...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 33
مکثِ کوتاهی کرد. نگاهش ماند به روی نوا که ساندویچ را دست نخورده روی میز گذاشت. آرنج هم تکیه داده به میز و سرِ انگشتانش را محکم به گونههای هنوز نمدارش کشید. انگار غمِ برزگِ لانه کرده در سینهاش به تپشی ویرانگر واقعا ترکید که باز از دلِ جنگلِ چشمانش باتلاقِ اشک جوشید و او فقط چانه لرزاند، خودش را...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 32
خیرگیِ او از پشتِ شیشه به حیاط کجا و خیرگیِ بیخوابِ نوا تا ظهر کجا! این دختر خورشیدی شده بود پشت کرده به آسمان، زورِ برخاستن و طلوع کردن را نداشت، بماند اینکه اصلا دیگر نوری در دل نداشت که به طلوعش امیدی باشد! نشسته بر لبهی پنجره، پالتوی آستین کشبافتِ سفیدش را خارج کرده از تن و انداخته بر روی ...
بروزرسانی در : ۱۲ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 31
خزانی اشکبار بود این دختر؛ لبخندی بهاری هم مگر دیگر به لبانش سری میزد؟ فقط سری آهسته تکان داد برای سیاوش به نشانهی تایید، این میان او هم بود که سوزِ دلش کلِ وجودش را پس از دم و بازدمِ سنگینش به آتش کشید. دستش را پایین انداخت. نگاهی در گوشه و کنارِ خانه به گردش درآورد و چون چندان مناسبِ زندگی آ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
آخرین اطلاعیهی رمان بالانس
دوستانِ عزیزم سلام؛ وقتتون بخیر و ایام به کام^^
پیجِ ***گرام و چنلِ *** بنده رو داشته باشید که اطلاعیه های رمان ها، ادیت ها، شخصیت ها و... رو می تونید دنبال کنید🤍
آیدی پیج ***گرام: *********.********
لینک چنل ***:
* **** **بیاین دور هم خوش می گذره🫣😂🤍

معصومه ابدالی | نویسنده رمان
ببین باتوجه به شخصیتِ نوا این احتمالِ بعیدیه؛ چون اگه کسی بود که میتونست روی جنایت سرپوش بذاره و بگذره وضعِ رابطهاش با حافظ هم اینطوری نمیشد، منتها نوا فعلا از گذشته هیچی نمیدونه، تصمیمش رو گذشتهای که بفهمه تعیین میکنه.
۳ روز پیشمهسا
در پارت 340نوای بیچاره.. حافظ یه غلطی کرد اونم واسه انتقام و خاموش شدن آتیش تو و خودش هر دو.. اگه بفهمی برزین چیا میدونسته و رامین چیکارا کرده.. میری تو کله در نمیای..
۳ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
چیزهایی هنوز هستن که نوا وقتی بفهمه دیگه کلا اون نوای سابق نمیشه...
۳ روز پیشمهدیه
در پارت 341چرا ولی یه همچین رمانی، با این ایده ی جذاب، این جنایی پرکشش، این شخصیت پردازی بی عیب و نقص، این بازی با روان و قلم و کلمات.. باید مخاطبایی داشته باشه که قدرش رو ندونن و ساکت از پارتاش بگذرن؟ تازه اونم رایگان!
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قشنگم🤍 کاش منم میفهمیدم😭
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340روی صحبتم با هرکسیه که این رمان رو نمیخونه.. تو خیلی دیر قراره بفهمی یه رمان خوب از همه نظر.. تاکید میکنم از همه نظر، یعنی چی؛ قبل از اینکه خیلی دیر بشه، به خودت لطف کن و با خوندن بالانس با یه رمان واقعی آشنا شو🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
قلبم😭🤍
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340این پارت خیلی بهم چسبید، دست و پنجت طلا معصومه، انقد غرق خوندنش بودم که اصن نفهمیدم چیشد که تموم شد، دلم میخواست ادامه داشته باشهه، واقعا تنها رمانیه که فکنم از خوندن و اینا گذشته.. من بطور جدی با بالانس ازدواج کردم🎀💅🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دیگه داری من و به غش میندازی عشقم، خبر داری؟😭🤍
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340واقعا هروقت رامین یاد ترنج میفته یا حرفی ازش میزنه عمیقا نیاز پیدا میکنم دستامو تو حلقش فرو کنم🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
رو داره واقعا.
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340عاشق کوبندگی جوابای برزین به رامینم😂 همینکه رامین باهاش هرچی بود اون برعکسشو با برکه رفتار میکنه ینی بابای خوبیه😂✨🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
رامین آینه عبرتشه😂🍃
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340هم خون مشترکه، هم ترس بچگی، هم همون منفعت.. بنظرم برزین بهتر از هرکسی ممکنه نوا رو بشناسه حتی بهتر از حافظ؛ باهوشه، میدونه اگه لو بده چیا میدونه و تا الان نگفته، نوا از اینی که هست دورتر میشه ازش
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دقیقا؛ همینه که میگم جدا از حافظ نوا با برزینم میرفت به نتیجه نمیرسید.
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340منفعت طلبی برزین بنظرم برمیگرده به بعد تاریک شخصیت خاکستریش، اینجوری که بوش میاد و واقعا از دیالوگا پیداست مخصوصا که هنوزم خاطر نوا رو میخواد، منفعت براش ینی نوا؛ اما اینکه چطوری بازی رو پیش ببره که نفعی براش داشته باشه، قضیه رو دارک میکنه، خلاصه که گلبرگای گل گلدونم🍃👀
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دقیقا همینه.. ولی باید دید چی تو سرشه و میخواد چیکار کنه که این وسط سر خودشم بیکلاه نمونه.
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340برزین.. برزین هم دلم میسوزه که تو بچگی چه صحنه ای دید، هم سکوتش که خب.. واقعا تا یجایی بش حق میدم، خب نخواسته بگه این به این معنا نیست با توی چلغوز همدسته رامین، چه شریک جرمی؟ شراکت این بچه با تو همون خونشه که همونم جای ترحم داره، دلش خواسته نگه.. تمام🙄🙌🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
بابتِ ترسِ بچگی میشه درک کرد؛ ولی خب... بیست سال وقت بود برای گفتنش، شاید اگه رو میشد این اتفاقات هم نمیفتاد. یه جورایی هرکدومشون تو فاجعهای سهم دارن که جرقهاش و رامین زده.
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340این پارت ولی خیلی خفن بود، عاشقش شدم، فضای بین پدر و پسر، ارتباطشون که درعین کدر بودن باز به هم وصلن، اینجوریه که ازت خوشم نمیادا ولی چیکار کنم همخونتم😂🤝🏻 دیالوگای یکی از یکی بهتر، روند پارت از شروع تا اوج پایانش، وای خیلی دوست داشتم این پارتو، بشینم باز بخونمش
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
دقیقا همینن با همدیگه😂🍃 لاوِ منی تو😭🤍
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340فقط اونجایی که رامین گفت تو فکر میکنی کی هستی منو تهدید میکنی و برزینم یه کلام گفت برزینم🔥 بله.. برزینه، اسم مردی رو تریلی نمیکشه، همین برا جوابش از هر حرف دیگه ای سنگینتر بود، اصن حال اومدم، پوستم شفاف شد با تصور قیافه رامین بعد جواب برزین🔥✨
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
فقط برزین میتونه با یه کلمه اینجوری روی رامین و کم کنه🔥
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340ببین هم خوشم میاد که حتی رامینم میگه منو میفروشی به نوا خاطرش برات عزیزه، هم حرص میخورم از اینکه یه زنی داشته، یه بچه ای از اون زن داره، انقد شخصیتا خاکسترین که چیزی که باعث میشه ازشون خوشم بیاد درعین حال باعث میشه از دستشون حرص بخورم، و خب این فقط از دست کی برمیاد؟ توو خانم ابدالی توو🍃🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
واقعا... هر شخصیتی ایرادِ خاصِ خودش و داره، حتی اگه برزین باشه؛ جماعتِ خاکستریِ بالانس هرکدوم اشتباهاتِ خودشون و دارن🍃 منم این وسط با احساساتت یه قل دو قل بازی میکنم😂
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340پدر و پسر؟ اینا این پارت بیشتر شبیه دوتا دشمن خونی بودن و خب.. البته که برزین این وسط بالاتره و رامین میتونه سرشو جلوش خم کنه، بهرحال خودشم مرد باهوشیه فهمید کی این وسط صاحب بازیه🔥🤝🏻
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
از پس برزین و رامین فقط یکی مثل خودشون برمیاد😂🔥
۴ روز پیشمهدیه
در پارت 340واقعا با حافظ باز خوردم به زاویه تا رامینو دیدم، اصن حافظ چی با خودت فکردی؟ که بیای رها رو بزنی تک تک هفت خوانیو رد کنی برسی به رامین که اون اصن این خوانارو تعیین نکرده بوده؟ آخه یه عوضی مث رامین کاراش با مرگ یه بدبخت از همه جا بی خبر مث رها تلافی میشه؟ جات خالیه که ببینی حرف از همه چی میزنه الا رها
۵ روز پیش
معصومه ابدالی | نویسنده رمان
درواقع هدفش فقط رها نبود که سراغِ برزینم رفت، منتها رها یه جور نقطهی سقوط شد براش؛ باقیام هدف گرفته بود... منتها هنوز رامین و نشناخته بود که اون به جز خودش تقریبا به هیشکی اهمیت نمیده!
۴ روز پیش

مهسا
در پارت 340البته الان یهو به ذهنم یه چیزی رسید.. با توجه به چیزایی که درباره آینده این رمان خودتون گذاشتید.. یعنی نوا از تقصیر رامین توی قتل پدرمادر خودشو مادر حافظ میگذره میچسبه به یدونه انتقامی که حافظ بدبخت گرفته؟؟