دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه بالانس اثر معصومه ابدالی

رمان بالانس

  • زبان فارسی
  • 14.4K 👁
  • 119 ❤️
  • 570 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه بالانس

سال‌ها پیشِ قتلِ پنهانیِ ترنج راز شد و از گوشِ پسرکِ هفت ساله‌اش حافظ هم دور ماند. پس از سال‌ها سنگِ قبرِ رازِ او ترک برداشته و حافظ به هوای انتقامِ بیست سال دروغ شنیدن از مرگِ مادرش، تیزی به دست گرفت و با آلوده کردنِ دستانش به خونِ زنی بی‌گناه که عروسِ قاتلِ مادرش بود پیش‌درآمدی ساخت برای از گور برخاستنِ رازهای دیگر! قتلی که در اوجِ روزهای دلدادگی‌اش با نوا، دختری از طایفه‌ی همان مرد زندگیِ خودش و عشقِ بیست ساله‌اش را هم به چالش کشید و با رو شدنِ دستانِ به خون آلوده‌اش و رازی که پس از این همه سال سر از مُهر برداشت، نوا بود که باید بینِ مردی که عشقش به او زبانزد بود و عمویی که از کودکی بزرگش کرد یکی را انتخاب کند! انتخابی اگرچه به چشم سخت؛ اما با فهمِ اینکه خودش هم از قربانیانِ همان گذشته بود و اسیرِ دروغ‌های بیست ساله‌ی عمویش دیگر قرار به سخت ماندنش نبود! باید دید... حکایتِ این دلدادگی که بر سرش بارانِ خون باریده و ریشه‌هایش در گیر و دارِ جنونِ انتقام خشک می‌شدند، چه می‌شد؟

پارت اول

و قسم به طراوتِ باران که اگر با سرخیِ خونی بی‌گناه درآمیخته می‌شد، روزِ رستاخیز برای بی‌رحمی‌های خفته در گور هم فرا می‌رسید!
رعد و برقی با خشم به جانِ آسمان تازیانه زد، نوری ثانیه‌ای به زمین بخشید و قطراتِ عاشقِ باران را سریع‌تر از پیش به آغوشِ زمینِ معشوق هدیه کرد. صدای برخوردِ تندِ قطرات با سقفِ شیب دارِ خانه‌ای که نمای سفید داشت به گوش می‌رسید. شیبِ سقف شده بود چتری بر سرِ پنجره تا از باران در امان بماند و باز بودنش حکمِ هجوم به خانه را به پرده‌ی نازک، سفید و رقصان دهد. بادی سرد جان گرفته از زمزمه‌های عاشقانه‌ی پاییزی به سالنِ خاموش و تاریکِ این خانه می‌رسید؛ اما قدرت نداشت گرمای اتاقی کوچک که با فاصله درست مقابلِ پنجره قرار داشت را زیر سوال ببرد.
اتاقی که تک نورش در آن تاریکی شده بود چراغ قوه‌ی کوچک و قرمز رنگی که روی میزِ کوچک و آبی قرار داشت. درِ اتاقِ نیمه باز بود و از نیمچه فاصله‌اش با درگاه می‌شد زنی را دید پشت به در و رو به میز نشسته کنارِ گهواره‌ی نوزادی و زمزمه‌ی لالایی خواندنش با صدای بارانی که می‌بارید تلفیق شده بود. گهواره را از لبه با انگشتانِ کشیده‌اش گرفته و ریز و آرام تکان می‌داد. چشمانِ درشت و قهوه‌ایِ همرنگ با موهای صاف و پریشانِ نشسته بر شانه‌های پوشیده با بافتِ سفید و یقه اسکی‌اش را دوخته به چشمانِ مشکی و براقِ نوزاد، لبخندی را هم روی لبانِ برجسته‌اش کش داد.
چشم دوخته به کششِ پررنگِ لبانِ کوچکِ نوزاد، دستش را از لبه‌ی گهواره جدا کرد، پیش برد و سرِ انگشتِ اشاره‌اش را نرم کشیده به لبِ پایین و چانه‌ی کوچکش، صدای خنده‌اش گوش‌هایش را پُر کرده و به چشم می‌دید هیجان‌زدگیِ نوزادی را که دست و پاهای کوچکش را در آن سرهمیِ صورتی روشن تکان می‌داد. خواندنِ شعری به عنوانِ لالایی را برایش با صدای ظریفِ خود ادامه داد... . گویی سازی نامرئی موسیقیِ این لالایی را می‌نواخت و گوش‌هایش را نوازش می‌کرد، آنگاه که مادرانه می‌خواند:
- بودنت هنوز مثل بارونه، تازه و خنک و ناز و آرومه/ حتی الان از پشتِ این دیوار که ساختم تا دوستت نداشته باشم...
هیجان‌زدگیِ بیشترِ نوزاد هماهنگ شد با رعد و برقی دیگر تا در میانِ ظرافتِ این صدا خوفی سایه افکنده، از جانبِ همان دستِ پوشیده با دستکشِ مشکی که با راه یافتنِ قامتی سیاهپوش و نم گرفته از باران به داخل و با کمکِ پنجره‌ی باز، از لبه‌ی پنجره جدا شد. قامتی که رعد و برق ثانیه‌ای نمایان شدنش را میانِ تاریکی باعث شد؛ اما باز هم توانست با خاموشیِ فضا استتار کند. صدای زن بسیار کمرنگ به گوش می‌رسید، شبیه به زمزمه‌هایی آرام و نامفهوم درحالی که سیاهپوش به سمتِ اتاق قدم برمی‌داشت و زن هنوز ادامه می‌داد:
- اتل و متل بهار بیرونه، مرغابی تو باغش می‌خونه/ باغ من سرده همه‌ی گل‌هاش پژمرده دونه‌دونه.
هرچه لبخندِ شیرینِ نوزاد پررنگ تر می‌شد زن بی‌خبر از ورودِ غریبه‌ای به خانه که کفِ پوتین‌های مشکی‌اش را با بندهای باز بی‌صدا بر کاشی‌های کرمی می‌نشاند و جلو می‌آمد، لبخند رنگ می‌بخشید و گهواره را برای به خواب رفتنِ نوزادی که پلک‌هایش گرم شده بودند آرام تکان می‌داد. سیاهپوش نزدیک تر می‌شد به اتاق و زمزمه‌ها واضح‌تر:
- دلم تنگه پرتقالِ من، گلپر سبزِ قلبِ زار من/ من و ببخش از برای تو هرچی که بخوای میارم...
تنِ سیاهپوش به در چسبید، سرش را جلو کشاند و از نیمچه فاصله‌ی در با درگاه اندکی از نیم‌رُخش را نشان داد و با چشمانی تیز به درونِ اتاق سرک کشید. این میان مشتِ راستش کنارِ تن بود که آهسته رو به سستی رفت، جسمی فلزی و نقره‌ای را از کفِ دست تا انگشتانش بالا فرستاد و صوتِ کشیدنِ ضامنش را در لابه‌لای آرامشِ صدای زن گم کرد:
- اتل و متل نازنینِ دل، زندگی خوب و مهربونه/ عطر و بوش همین غم و شادیِ کوچیک و بزرگمونه.
جرقه‌ای در سرِ سیاهپوش زده شد، آنچنان که ردِ تیزی و جدیت از نگاهش تا حدی کنار رفته و نفسش حبسِ سینه جا مانده، خودش ماند و چاقوی ضامن‌دار و نقره‌ای در دستش گرفته کنارِ تن درحالی که تیغه‌اش بوی خون حس کرده و تشنه بود! چاقو را محکم میانِ انگشتانش فشرد، انگار میانِ طغیانِ خشم و بی‌رحمی در وجودش ترحمی با یک تلنگر سد کشید تا مانعِ ویرانی‌اش شود... . طغیانِ قدرتمندی را از سر می‌گذراند که فشارِ انگشتانش دورِ دسته‌ی چاقو بیشتر شده قدری رو بالا گرفت؛ اما حتی به بهای خفگی هم نفسش رهایی نیافت وقتی که باز هم شنید:
- بودنت هنوز مثلِ بارونه، مثلِ قدیم‌ها پاک و روونه/ از پشتِ این دیوارِ بی‌رحمی که بینمونه...
روانی بود تحتِ فشار از جانبِ سیاهپوش که گویی داشت تمامِ اراده‌اش را به یک شعر باخت می‌داد. طغیانِ بی‌رحمی‌اش قدرت گرفت و سدِ درونش برای نشکستن مقاومت کرد، اگر قدرتش کفاف می‌داد قطعا چاقو را هم در دست نصف می‌کرد! با این حال فقط نگاه دوخت به زنی که دو زانو بر زمین نشسته گهواره را آرام تکان می‌داد و چشمانش خیره به پلک‌های سنگینِ نوزاد که آهسته بر هم می‌افتادند، دنباله‌اش را گرفت تا کامل به خواب رفتنِ او:
- هاچین و واچین عسلِ شیرین، قصه‌مون هنوز ناتمومه/ از اینجا به بعد کی می‌دونه که چی سرنوشتمونه!
باران، باران، باران بود... . که بر سرِ زمینِ پوشیده با برگ‌های رنگارنگ و خشکیده‌ی شاهکارِ پاییز می‌بارید. باران، باران، باران بود که قطراتش را ریز و درشت روی شیبِ سقف می‌نشاند تا در آخر با غلت زدنشان به سمتِ لبه، باز هم شکارِ زمین شوند. نوزاد به خواب رفت، آرامش با سکوتِ زن برقرار شد؛ اما نبضِ زمان کُند از اضطرابی به غلیان افتاده، منبعِ این اضطراب شد درِ اتاق که کامل رو به داخل هُل داده و سپس بی‌صدا باز شد. نگاهِ زن هنوز با لبخند به نوزادش بود سیاهپوش آهسته جلو می‌آمد چرا که سدِ تردید و ترحم در وجودش هنوز مقاومت می‌کرد و فریادِ نشکستن سر می‌داد و رو بالا گرفته و گام‌هایش را بلند؛ اما چنان آهسته برمی‌داشت که انگار در ذهن به تردید فرصتِ منصرف کردنش را داده بود شاید به امیدِ محالی با احتمالِ یک در هزار و ختم به پشیمانی‌اش گام‌های جلو آمده‌اش را به عقب پس می‌داد؛ اما... .
احتمالِ یک در هزار، گم شد میانِ طغیانِ بی‌رحمی که سدِ ترحم شکست و همه‌ی جانش را ویران کرد. از این ویرانی باقی ماند قامتی ایستاده درست پشتِ سرِ زن با چاقویی که در دست بالا آورده بود... . و حضورِ غریبه‌اش چنان رایحه‌ی تهدید را در هوا رقصاند که لبخند به مراتب از لبانِ زن پاک شد، چشمانش مات شدند و قلبش به یک آن اسیرِ قفسی از دلشوره، محکم و سریع به میله‌های قفس کوبید و فریادش شد صوتِ همان تپش‌های محکمی که در فضا شنیده می‌شدند. چشمانِ سیاهپوش تیز شدند، کور شدند به روی نوزاد و زن که یک آن با نفس حبس کردنش در سینه هراس‌زده رو به عقب چرخاند، بر دیواره‌های این شب صدای فریادش را به یادگار گذاشت با چشمانی درشت شده به وقتِ دیدنِ سیاهپوش، نوزاد که از صدای فریادش بیدار شد و صدای گریستنش گوش از این خانه کر کرد، رنگ آمیزی شدنِ زمین با لکه‌های سرخِ خونِ زن شاهدی بود برای خوابِ ابدیِ او که جسمِ بی‌جانش خونین بر زمین و کنارِ گهواره سقوط کرد.
باران، باران، باران بود... . بر بامِ این خانه، در سیاهیِ این شب و میانِ گریه‌ی نوزاد که هنوز جانسوز به گوش می‌رسید. سیاهپوش رفت، نوزاد گریان ماند و جنازه‌ی زن افتاده بر زمین، باران بود که هنوز هم می‌بارید!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان بالانس

معصومه ابدالی : ۴ هفته پیش

دوستانِ عزیزم سلام؛ وقتتون بخیر و ایام به کام^^
پیجِ ***گرام و چنلِ *** بنده رو داشته باشید که اطلاعیه های رمان ها، ادیت ها، شخصیت ها و... رو می تونید دنبال کنید🤍
آیدی پیج ***گرام: *********.********
لینک چنل ***:
* **** **بیاین دور هم خوش می گذره🫣😂🤍

نظرات رمان بالانس
  • مهسا

    در پارت 340

    البته الان یهو به ذهنم یه چیزی رسید.. با توجه به چیزایی که درباره آینده این رمان خودتون گذاشتید.. یعنی نوا از تقصیر رامین توی قتل پدرمادر خودشو مادر حافظ میگذره میچسبه به یدونه انتقامی که حافظ بدبخت گرفته؟؟

    ۳ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    ببین باتوجه به شخصیتِ نوا این احتمالِ بعیدیه؛ چون اگه کسی بود که می‌تونست روی جنایت سرپوش بذاره و بگذره وضعِ رابطه‌اش با حافظ هم اینطوری نمی‌شد، منتها نوا فعلا از گذشته هیچی نمی‌دونه، تصمیمش رو گذشته‌ای که بفهمه تعیین می‌کنه.

    ۳ روز پیش
  • مهسا

    در پارت 340

    نوای بیچاره.. حافظ یه غلطی کرد اونم واسه انتقام و خاموش شدن آتیش تو و خودش هر دو.. اگه بفهمی برزین چیا میدونسته و رامین چیکارا کرده.. میری تو کله در نمیای..

    ۳ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    چیزهایی هنوز هستن که نوا وقتی بفهمه دیگه کلا اون نوای سابق نمیشه...

    ۳ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 341

    چرا ولی یه همچین رمانی، با این ایده ی جذاب، این جنایی پرکشش، این شخصیت پردازی بی عیب و نقص، این بازی با روان و قلم و کلمات.. باید مخاطبایی داشته باشه که قدرش رو ندونن و ساکت از پارتاش بگذرن؟ تازه اونم رایگان!

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگم🤍 کاش منم می‌فهمیدم😭

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    روی صحبتم با هرکسیه که این رمان رو نمیخونه.. تو خیلی دیر قراره بفهمی یه رمان خوب از همه نظر.. تاکید میکنم از همه نظر، یعنی چی؛ قبل از اینکه خیلی دیر بشه، به خودت لطف کن و با خوندن بالانس با یه رمان واقعی آشنا شو🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قلبم😭🤍

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    این پارت خیلی بهم چسبید، دست و پنجت طلا معصومه، انقد غرق خوندنش بودم که اصن نفهمیدم چیشد که تموم شد، دلم میخواست ادامه داشته باشهه، واقعا تنها رمانیه که فکنم از خوندن و اینا گذشته.. من بطور جدی با بالانس ازدواج کردم🎀💅🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دیگه داری من و به غش میندازی عشقم، خبر داری؟😭🤍

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    واقعا هروقت رامین یاد ترنج میفته یا حرفی ازش میزنه عمیقا نیاز پیدا میکنم دستامو تو حلقش فرو کنم🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    رو داره واقعا.

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    عاشق کوبندگی جوابای برزین به رامینم😂 همینکه رامین باهاش هرچی بود اون برعکسشو با برکه رفتار میکنه ینی بابای خوبیه😂✨🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    رامین آینه عبرتشه😂🍃

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    هم خون مشترکه، هم ترس بچگی، هم همون منفعت.. بنظرم برزین بهتر از هرکسی ممکنه نوا رو بشناسه حتی بهتر از حافظ؛ باهوشه، میدونه اگه لو بده چیا میدونه و تا الان نگفته، نوا از اینی که هست دورتر میشه ازش

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا؛ همینه که میگم جدا از حافظ نوا با برزینم می‌رفت به نتیجه نمی‌رسید.

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    منفعت طلبی برزین بنظرم برمیگرده به بعد تاریک شخصیت خاکستریش، اینجوری که بوش میاد و واقعا از دیالوگا پیداست مخصوصا که هنوزم خاطر نوا رو میخواد، منفعت براش ینی نوا؛ اما اینکه چطوری بازی رو پیش ببره که نفعی براش داشته باشه، قضیه رو دارک میکنه، خلاصه که گلبرگای گل گلدونم🍃👀

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا همینه.. ولی باید دید چی تو سرشه و می‌خواد چیکار کنه که این وسط سر خودشم بی‌کلاه نمونه.

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    برزین.. برزین هم دلم میسوزه که تو بچگی چه صحنه ای دید، هم سکوتش که خب.. واقعا تا یجایی بش حق میدم، خب نخواسته بگه این به این معنا نیست با توی چلغوز همدسته رامین، چه شریک جرمی؟ شراکت این بچه با تو همون خونشه که همونم جای ترحم داره، دلش خواسته نگه.. تمام🙄🙌🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    بابتِ ترسِ بچگی میشه درک کرد؛ ولی خب... بیست سال وقت بود برای گفتنش، شاید اگه رو می‌شد این اتفاقات هم نمیفتاد. یه جورایی هرکدومشون تو فاجعه‌ای سهم دارن که جرقه‌اش و رامین زده.

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    این پارت ولی خیلی خفن بود، عاشقش شدم، فضای بین پدر و پسر، ارتباطشون که درعین کدر بودن باز به هم وصلن، اینجوریه که ازت خوشم نمیادا ولی چیکار کنم همخونتم😂🤝🏻 دیالوگای یکی از یکی بهتر، روند پارت از شروع تا اوج پایانش، وای خیلی دوست داشتم این پارتو، بشینم باز بخونمش

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    دقیقا همینن با همدیگه😂🍃 لاوِ منی تو😭🤍

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    فقط اونجایی که رامین گفت تو فکر میکنی کی هستی منو تهدید میکنی و برزینم یه کلام گفت برزینم🔥 بله.. برزینه، اسم مردی رو تریلی نمیکشه، همین برا جوابش از هر حرف دیگه ای سنگینتر بود، اصن حال اومدم، پوستم شفاف شد با تصور قیافه رامین بعد جواب برزین🔥✨

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    فقط برزین می‌تونه با یه کلمه اینجوری روی رامین و کم کنه🔥

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    ببین هم خوشم میاد که حتی رامینم میگه منو میفروشی به نوا خاطرش برات عزیزه، هم حرص میخورم از اینکه یه زنی داشته، یه بچه ای از اون زن داره، انقد شخصیتا خاکسترین که چیزی که باعث میشه ازشون خوشم بیاد درعین حال باعث میشه از دستشون حرص بخورم، و خب این فقط از دست کی برمیاد؟ توو خانم ابدالی توو🍃🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    واقعا... هر شخصیتی ایرادِ خاصِ خودش و داره، حتی اگه برزین باشه؛ جماعتِ خاکستریِ بالانس هرکدوم اشتباهاتِ خودشون و دارن🍃 منم این وسط با احساساتت یه قل دو قل بازی می‌کنم😂

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    پدر و پسر؟ اینا این پارت بیشتر شبیه دوتا دشمن خونی بودن و خب.. البته که برزین این وسط بالاتره و رامین میتونه سرشو جلوش خم کنه، بهرحال خودشم مرد باهوشیه فهمید کی این وسط صاحب بازیه🔥🤝🏻

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    از پس برزین و رامین فقط یکی مثل خودشون برمیاد😂🔥

    ۴ روز پیش
  • مهدیه

    در پارت 340

    واقعا با حافظ باز خوردم به زاویه تا رامینو دیدم، اصن حافظ چی با خودت فکردی؟ که بیای رها رو بزنی تک تک هفت خوانیو رد کنی برسی به رامین که اون اصن این خوانارو تعیین نکرده بوده؟ آخه یه عوضی مث رامین کاراش با مرگ یه بدبخت از همه جا بی خبر مث رها تلافی میشه؟ جات خالیه که ببینی حرف از همه چی میزنه الا رها

    ۵ روز پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    درواقع هدفش فقط رها نبود که سراغِ برزینم رفت، منتها رها یه جور نقطه‌ی سقوط شد براش؛ باقی‌ام هدف گرفته بود... منتها هنوز رامین و نشناخته بود که اون به جز خودش تقریبا به هیشکی اهمیت نمیده!

    ۴ روز پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟