پارت یازده :

دستی از تنه‌ی درخت جدا کرد و بر سطحِ خاک کشید. سردی‌اش سوز شد و پیچکِ درد را دورِ استخوان‌های رو به انفجارش پیچید. انگار که سرمای زمستان امانت مانده بود در دلِ این خاک... . دستی مشت کرد و لابه‌لای انگشتانش قدری از این خاک را جای داد. از سوزِ چشمانش پلکی زد و همچنان خیره به این قبرِ بی‌نام و نشان فاتحه‌ی این ملاقات را خواند:

- حالا آروم بخواب؛ این بزرگترین تاوانیه که می‌تونی ازم پس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مهدیه

    0

    و البته مهارت فضایی و کهکشانی تو ساخت شخصیتای کراشی مثل حاااااافظ😭✨ راستش و بگو خانم ابدالی.. چه سحر و جادویی توی معجون شخصیت سازیت بکار میبری که این ابرکراشارو خلق کنی؟ بعد از هنری و هامین حالا حافظ قراره منو بیشتر از قبل با بخت کویرم دشمن کنه😭😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    لاوِ من و ببین چجوری قصد کرده من و به غش بندازه😭🤍

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    وای ولی رامین خیلی رومخههههه، نویسنده ی عزیزم تبحر شگفت انگیزی تو ساختن شخصیتایی داره که عینهو یه مشت مورچه رو مخ آدم راه میرن😭😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    قشنگ معلومه چقدر زخمیت کردم😂

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    واقعا نیاز داشتم تخریب لاله رو بعد از تخریبای باشکوه حافظ و نوا ببینم که خوشبختانه رامین دست بکار شد🙄😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    یه جا رامین به کار اومد🤝

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    اینکه رامین میشینه از تربیت برای لاله حرف میزنه و تازه مدعی میشه پنج سالگیش تربیتش کرده باعث میشه به بیداری خودم شک کنم😔😂 نکنه خوابم؟ رامین و تربیت شبیه ترکیب آش رشته و نوتلاعه😔😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    وای این عالی بود😂😂😂

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    ولی یچیزی.. رامینم مشکوک گفت ازم دور نیست، نکنه این جدی جدی بو بکشه و بفهمه؟ وای خدا واقعا نمیتونم رامین و تحمل کنم، صبر منو با این مرتیکه امتحان نکن لاااااو😭😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    عشقم خیلی زود داری از بودنش گله می‌کنی، من هنوز باهاش کار دارم🙄😂

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    آره جون خودت، پیگیری و پیداشم میکنی، مودم واقعا مود حافظ بود با اون پوزخند و حتماااااا😒😂

    ۱ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    کشته‌ی ارادتت به رامینم😔😂💅

    ۱ ماه پیش
  • زهرا

    0

    فقط جمله حافظ اره حتماً معنی اینو میده که برو کشکت و بساب پیری😂😂😂😂

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اونم از ارادت بیش از حدش به رامینه😂

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    حافظ مگه با رامین مشکل نداره ؟ چرا عروسشو کشته پس ؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اینکه چرا از اون شروع کرده هم بهش می‌رسیم.🍃

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    0

    جالب شد . 😇🐒

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    🙄😂🍃

    ۲ ماه پیش
  • Par7va7neh

    0

    امکان داره پسر رامین که میشه همسر رها چیزی از کارای پدرش فهمیده و سکوت کرده باشه ؟

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اتفاقا کاراکترِ بعدی که وارد میشه، همونه؛ حرفِ خوبی زدی، ممکنه!

    ۲ ماه پیش
  • الی

    0

    لاله هم چه رومخه مثل بچه کوچولو ها میاد چغلی می کنه🙄

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    شخصیت رواعصابی داره😂🍃

    ۲ ماه پیش
کپی شد!