پارت بیست :

ابرهای دل‌سوخته رنگِ دود گرفته بودند از غمِ فراقِ آفتاب در این خزانِ مرگ‌دیده؛ صبحی آغاز شد که نمِ بارانش شبنم‌ها غلت می‌داد بر روی گلبرگ‌های گل‌های ریز و رنگارنگِ باغچه در چمنزارِ حیاطِ عمارت. عمارتی سپیدنما که بر روی مسیرِ مستقیمِ سنگفرشی و باران‌خورده‌ی براقش که از دو طرفِ عمارت هم امتداد داشت، ردِ بوت‌های مشکی و مردانه‌ای می‌نشست. مردی بلند قامت که پالتوی نیمه بلند و مشکی ب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • زهرا

    0

    اخ چرا تو با این همه گوگولی بودنت باید قاتل می شدی و برزین از رازهای پدر خبر داره چون حافظ م می دونه که برزین می دونه کینه بدل گرفته رفته سراغ رهای بی گناه البته نمی دونم شاید اونم گناهی مرتکب شده و هنوز ما بی خبریم،🤔🤔 و خسته نباشی بانوی خوشقلم بچها بیاین تو کامنتا ولیک بترکونین تا پارت هدیه داشت

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    نه درواقع حافظ هم خبر نداره که برزین از همه چی خبر داره و سکوت کرده؛ درموردِ برزین هم باید بیشتر پیش بریم، کار دارم باهاش🍃 مرسی از نگاه و همراهیت قشنگِ من🤍

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    0

    به نظرم حافظ برای انتقام از رامین نباید عروسش رو میکشت بلکه باید یه کار دیگه میکرد... اون دختر بیگناه این وسط چیکاره بود

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    اره واقعا کارش اشتباه بود، خودش رو هم نابود کرد که با این حال بد دست و پنجه نرم می‌کنه.

    ۲ ماه پیش
  • شباهنگ

    1

    سلام خوبی معصومه جان؟ ببخشید برای کامنت های بی انرژیم. یه مدتیه رو به راه نیستم و مشغله های دارم، اگه خدا بخواد و به روال قبل برگردم حتما کامنت میزارم تا انرژی بدم به شما عزیز دلم.✨️

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    تو که عزیزمی قشنگ، حمایتِ تو ثابت شده‌ست✨ ایشالا برگردی رو روال، نظر فدای سرت🤍

    ۲ ماه پیش
  • افسون

    1

    ممنون گلم😍وای وای پس حسم درست میگه اون زن و اون لالایی برای مادرش نیست برای رها ست و چه گناه نابخشودنی البته که نوا بفهمه حتما شوکه میشه وچه سود اگه خونی ریخته بشه متاسفانه زمان کلید بازگشت نداره ای روزگار🥺😱😟😨😭😭

    ۲ ماه پیش
  • معصومه ابدالی | نویسنده رمان

    درواقع صدای وجدانشه که بابتِ رها بدجور اذیته، البته اون لالایی یه ربطی به بچگیِ خودش هم داشته. باید دید چی پیش میاد💔🍃

    ۲ ماه پیش
کپی شد!