لیست کلیه پارتهای رمان بالانس : پارت های 21 تا 34
تعداد کل پارت های منتشر شده : 34
-
رمان بالانس - پارت 21
خوراکِ ظهرهنگامی که پس از این صبح سررسید چه بود؟ بر سفرهی آسمانش جز تلخیِ ابرهای تیره نبود. کامِ زمان هم تلخ از این زهرماری که به خوردِ ابرها رفته بود، ظهر هم که رسید خبری نه از آفتاب بود و نه حتی شوقِ نمنمِ باران. سایه افتاده بود از این سقفِ دلچرکین داخلِ خانهای با سالنِ خالی که فقط روی یکی ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 22
و بدین ترتیب بود که با تنه زدن هم به حافظ و هم به نوا، راهِ خود را به خانه باز کرد. به لطفِ درخواستِ سکوتِ نوا از حافظ هم بود که از گزندِ زبانش در امان ماند. درِ خانه که به دستِ حافظ بسته شد، صرفِ این ناهار هم سه نفره گذشت و زمان چنان دوید که به میزبانی دریچهی آسمان را رو به شبِ سایهپوش گشود. ش...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 23
صبحی خاکستری که غریبانه آمد؛ چه غریبانه هم تنهایی به دوش کشید و در سکوتِ خود لابهلای صداهای حرکتِ ماشینها، گاه بوقها و حرف زدنها و... راهِ رفتنش را در پیش گرفت. صبح که خانه بدوش عازمِ افقهای دوردستِ زمان شد، فرشِ نزدیکیهای ظهر بر زمین پهن شد. بیخبر از آفتابی که دیگر در این آخرین ماهِ پاییز...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 24
از او که رفتنِ نوا بهانهای برای دور زدنِ مسیری که آمده و رفتنش را باعث شد گذشته، تیرِ نگاهِ ظهرهنگام تابلویی را در پیادهرویی از شهر هدف قرار داد که با خطی خوش و خوانا به رویش نوشته شده بود "آتلیه نوا". از پسِ درِ شیشهای تیرهی آتلیه چندان فضای داخل پیدا نبود. نورِ ملایم بر کاشیهای طرحِ چوب ر...
بروزرسانی در : ۳۴ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 25
ریسمانِ پوسیدهی این شب به مو رسیده و هنوز پاره نشده بود. سکوت در میانِ نفسهای نسیمِ درحالِ وزش میرقصید. ماه هم حاضر و ناظر بود از لای شکافِ ابرهای تیره. تیغِ نورش برق مینشاند به هلالِ نقرهای زنجیرِ گردنِ حافظ افتاده بر تختِ سینهاش و با پس زمینهی سیاهِ تیشرتی که به تن داشت، انگار آیینهای م...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 26
*** قطاری با هفت واگنِ روز از روی ریلِ زمان با چنان سوت کشیدنی گذشت که گوش از آدمی کَر شد و سرعتِ گذرش را اما نفهمید. هفت روزی که انگار از حافظ یک مردِ طلسم شده را ساخته بود. کابوسزدهای که خوابِ پریده از سرش به تمسخرش میگرفت. بیداری کشیدهای که بر بلندای چهارپایهی وجدان میایستاد، طنابِ عذاب...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 27
صبح این هشتمین روز متفاوت از هفت روزِ گذشته آغاز شد؛ اما در ادامه هم چیزِ جدیدی در چنته نداشت! فقط گرهی محکمتر شده کاشت در ذهنِ نوا که نمیدانست گشودنش را زورِ کدام دندان کفاف بود. به رسمِ هفت روزی که گذشت، گذرِ این روز هم معماهای ذهنِ این دختر را بیجواب گذاشت. واگذارش کرد به شبی که از راه رسید...
بروزرسانی در : ۲۷ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 28
نفس در فضا تنگ آمد. انگار هوا هم از این سیاهچالهی ننگینی که بوی حقیقت را بلند کرده بود گریخت. زمین زیرِ پای این مرد انگار شروع به داغ شدن کرد. دیگر پدیدهای به نامِ دنیای جهنمیِ پس از مرگ رنگ باخت چرا که شعلههایش از زیرِ پاهایش شروع به زبانه کشیدن کردند! و بدتر از هرچیزی در این دم، خودی بود که ...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 29
حافظ ماند و نوا رفت. نخِ گردنبندِ عشق میانشان پاره شد و بیست مهرهای که هرکدام حاملِ یک سال بودند سقوط کردند. حافظ هم سقوط کرده بود. خودش هم میدانست؛ تاوانی که با نوا پس میداد یعنی همان تهِ خطِ جهنمی که فهمیده بود دیر یا زود در آغوشِ شعلههایش خاکسترش میکرد. این سقوط کردهای که خودش هم باور کر...
بروزرسانی در : ۱۹ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 30
سیاوش درمانده و مانده شانههای پوشیده با پیراهنِ خاکی رنگی که آستینهایش را تا آرنج بالا داده و به جز دو دکمهی بالا، باقی را بسته بود، زیر انداخت. - کجا میخوای بری آخه تو؟ به چه تحکمِ هولناک و غریبی هم از نوا شنید: - هر جهنمی غیر از جایی که حافظ باشه! سیاوش که از حال و روزِ پریشانِ او س...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 31
خزانی اشکبار بود این دختر؛ لبخندی بهاری هم مگر دیگر به لبانش سری میزد؟ فقط سری آهسته تکان داد برای سیاوش به نشانهی تایید، این میان او هم بود که سوزِ دلش کلِ وجودش را پس از دم و بازدمِ سنگینش به آتش کشید. دستش را پایین انداخت. نگاهی در گوشه و کنارِ خانه به گردش درآورد و چون چندان مناسبِ زندگی آ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 32
خیرگیِ او از پشتِ شیشه به حیاط کجا و خیرگیِ بیخوابِ نوا تا ظهر کجا! این دختر خورشیدی شده بود پشت کرده به آسمان، زورِ برخاستن و طلوع کردن را نداشت، بماند اینکه اصلا دیگر نوری در دل نداشت که به طلوعش امیدی باشد! نشسته بر لبهی پنجره، پالتوی آستین کشبافتِ سفیدش را خارج کرده از تن و انداخته بر روی ...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 33
مکثِ کوتاهی کرد. نگاهش ماند به روی نوا که ساندویچ را دست نخورده روی میز گذاشت. آرنج هم تکیه داده به میز و سرِ انگشتانش را محکم به گونههای هنوز نمدارش کشید. انگار غمِ برزگِ لانه کرده در سینهاش به تپشی ویرانگر واقعا ترکید که باز از دلِ جنگلِ چشمانش باتلاقِ اشک جوشید و او فقط چانه لرزاند، خودش را...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان بالانس - پارت 34
حتی دیگر مرگ هم برایشان علاجِ این زندگی نبود. باتلاقی که در آن دست و پا میزدند آخر نداشت. انگار مقصدِ سرنوشتشان ختم به کلبهی احزان بود؛ با پیراهنی خونین از آرزوها در آغوش که تیغِ دندانِ گرگِ انتقام بد آن را دریده بود! زلفِ پریشانِ شب رخ از آسمان پوشانده بود. غباری از خاکستر هم نشسته بر تار به...
بروزرسانی در : ۵ روز پیش
- 1
- 2
