پارت ششم :

نوک چکمه های مشکی ای روی گوشهٔ آزاد نامه نشستن و دستم شل شد، با احساس فرو ریختن قلبم توی سینه ام با تردید سر بلند کردم و توی تاریکی، دو جفت چشم آبی روشن دیدم که بهم دوخته شده بودن.

انگار بدنم خشک شده بود، نه می تونستم تکون بخورم نه حرفی بزنم.

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!