بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت نهم :
همون نگهبان های دیشب دم در نگهبانی می دادن و هر کاری کردم نتونستم بازش کنم.
چند بار با مشت بهش کوبیدم و رو بهشون جیغ زدم: باز کنین این در لعنتی رو، مامانم اومده دنبالم.
با اشارهٔ آلکازار یکی از نگهبان ها به عقب هولم داد و در و باز کرد.
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما
لطفا صبر کنید...

Nora
0ماریان خیلی زن رنج کشیده ایه، آشناییش با آلکازار اونو تبدیل به یه زن منزوی و تنها کار کرد که اینطور خودشو وقف خانوادش کرد فکر می کنم این همه اعتقاد و مذهبی بودنش هم زخم های قدیمی و آزادی هایی میاد که اونو تو بغل آلکازار انداختن. ..