بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت بیست :
به این امید که بخاطر حواس پرتی فراموش کرده باشه قفلش کنه، دستگیرهٔ در رو فشار دادم؛ با باز شدنش نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و قدم اولم رو از چارچوب در بیرون گذاشتم.
اون یکی پام رو بهش رسوندم و نفس عمیقی کشیدم.
بعد از مدت ها اسارت توی اون چارچوب خفقان آور حالا احساس زندگی می کردم.
هنوز زیاد دور نشده بودم که صدای تکون های شدید سرباز رو از پشت سرم شنیدم.
برگشتم و با صندلی کج شده اش
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
افسون
0هر چی که بوده در شان انسان غیرتمند مثل فرمانده نبوده که تمام سربازها ش و کنترل میکنه و براش احترام قائل هستند
۲ هفته پیشبی نامونشون
2پدر فدریک یا ممکنه برادرش رو کشته... ممکنه مادر یا خواهرش رو کشته باشه چون الستیر گفت الکاز دستور کشتن یه نفر رو داده و اون نفر حتما خیلی مهمه که همه مردم دلاکرو از ایرین متنفرن
۲ ماه پیشPar
2فدریک کیه؟ منظورت اریکه😂
۲ ماه پیشنگار
3کشتدن یکی از مهم ترین فرد دلاکرو
۲ ماه پیشنگار
2از سربازه خوشم میاد آدم باحالی به نظر میرسه از این پارت واقعا خوشم اومد دمت گرم فاطمه جونم
۲ ماه پیشنگار
1آنقدر ذوق داشتم که قلبام رو یادم رفت 💙💙💙💙
۲ ماه پیشSahrraa
0تازه سروعش کردم بد نیست
۲ ماه پیشGodrina
3احساس میکنم آلکازار ی جنایت بزرگ کرده و خودس مقصر جنگ و دشمنیه🙄🧐
۲ ماه پیشفاطمه
3رمان خیلی قشنگه... وقتی میخونمش انگار اونجام و دارم از نزدیک این وقایع رو میبینم
۲ ماه پیشاکرم بانو
3خوبه سربازه باهاش حرف زد،حتی اگه بهم فحش بدن و توسروکله هم بزنن....بنظرم دوستای خوبی میشن
۲ ماه پیشپری
2رمان قشنگی به نظر میاد فقط کاش پارتا طولانی تر بشه یا روزی چند پارت بزارین
۲ ماه پیشالی
1چقد سخته تو شرایط این دختر بودن🥲
۲ ماه پیشالی
1دلم برای این سربازه میسوزه خوشمم میاد ازش خیلی سادست🥲🥲
۲ ماه پیشهلن
0کاش پارتی طولانی تر باشه مث رمان جغد انبار🥺
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

......
0به فکر کردن نیست حاجی همینجوریم معلومه جوری زده یه جیزی رو خراب کرده که قابل جبران نیست اصلا