پارت یازده :

- آره برین گم شین، به جای دفاع از مرز و کشورمون وایسادین اینجا زرت و پرت من و زندانی کنین.
- لطفا برگرد به اتاقت و سر و صدا نکن، پدر الان اینجا نیست.
با اخم به سمتش برگشتم و عصبی گفتم: یعنی چی اینجا نیست؟ کدوم گوری رفته؟
لحن تندم باعث شد حالت چهرهٔ آرومش عصبی شه.
- دیگه هیچوقت در مورد پدرم با بی احترامی حرف نزن.
برای اولین بار سرتاپاش رو گذرا نظاره کردم.
یه مرد جوون حدوداً س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Nora

    0

    چقدر این ازدواج اجباری و غریبانه سخته اونم برای دختری در آرزوی آزادی

    دیروز
  • گیلدا

    1

    ب امید فرمانده ایزنهارت این درد و اندوه ها رو کنار میذاریم🤤😌 نترس خوشگله ی مرد جذاب در انتظارته من دلم روشنه😎😈

    ۶ روز پیش
  • بی نامونشون

    4

    الکاز جان شما نمیخوای خفه شی؟؟ اخه کی میاد و با دخترش معامله میکنه؟؟ الیستر تو حداقل غیرتی شو ناسلامتی برادرشی اقا جان

    ۲ ماه پیش
  • نگار

    3

    یعنی الان من حق ندارم آلکازار رو بکشم😡جان من حق ندارم؟ آدم چقدر می تونه وقیح باشه خیلییی خوب بود بخصوص وقتایی که نیرا یا آیرین بهشون فوش میده دلم خنک میشه مثل همیشه عالی بود فاطمه جونم💙💙💙💙

    ۲ ماه پیش
  • Nila

    2

    این پدر و پسر چه مرگشونه چرا انقدر بی رحمن با این بچه😕👹 فقط می دونم که بدون جنگیدن تسلیمشون نمیشه💪

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    -1

    نیرای بیچاره ... الکازار واقعا ادم منفوری هست

    ۲ ماه پیش
  • اکرم بانو

    4

    ای بر پدر خودت و اون پسر رو اعصابت...کی باشه دهنتون سرویس شه

    ۲ ماه پیش
  • هستی

    3

    جالبه تا اینجا

    ۲ ماه پیش
کپی شد!