بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت یازده :
- آره برین گم شین، به جای دفاع از مرز و کشورمون وایسادین اینجا زرت و پرت من و زندانی کنین.
- لطفا برگرد به اتاقت و سر و صدا نکن، پدر الان اینجا نیست.
با اخم به سمتش برگشتم و عصبی گفتم: یعنی چی اینجا نیست؟ کدوم گوری رفته؟
لحن تندم باعث شد حالت چهرهٔ آرومش عصبی شه.
- دیگه هیچوقت در مورد پدرم با بی احترامی حرف نزن.
برای اولین بار سرتاپاش رو گذرا نظاره کردم.
یه مرد جوون حدوداً س
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
گیلدا
1ب امید فرمانده ایزنهارت این درد و اندوه ها رو کنار میذاریم🤤😌 نترس خوشگله ی مرد جذاب در انتظارته من دلم روشنه😎😈
۶ روز پیشبی نامونشون
4الکاز جان شما نمیخوای خفه شی؟؟ اخه کی میاد و با دخترش معامله میکنه؟؟ الیستر تو حداقل غیرتی شو ناسلامتی برادرشی اقا جان
۲ ماه پیشنگار
3یعنی الان من حق ندارم آلکازار رو بکشم😡جان من حق ندارم؟ آدم چقدر می تونه وقیح باشه خیلییی خوب بود بخصوص وقتایی که نیرا یا آیرین بهشون فوش میده دلم خنک میشه مثل همیشه عالی بود فاطمه جونم💙💙💙💙
۲ ماه پیشNila
2این پدر و پسر چه مرگشونه چرا انقدر بی رحمن با این بچه😕👹 فقط می دونم که بدون جنگیدن تسلیمشون نمیشه💪
۲ ماه پیشفاطمه
-1نیرای بیچاره ... الکازار واقعا ادم منفوری هست
۲ ماه پیشاکرم بانو
4ای بر پدر خودت و اون پسر رو اعصابت...کی باشه دهنتون سرویس شه
۲ ماه پیشهستی
3جالبه تا اینجا
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Nora
0چقدر این ازدواج اجباری و غریبانه سخته اونم برای دختری در آرزوی آزادی