لیست کلیه پارتهای رمان بها : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 80
-
رمان بها - پارت 41
با چشم هایی که جلوشون سیاهی می رفت و هر لحظه بین نور و تاریکی، محو و واضح می شدن، زیرلب بریده بریده گفتم: قراره چ... چه پیامی برای پدرم بفرستید؟ چشم هاش به گردنم و باریکهٔ خونی که ازش جاری شده بود، گره خورد و برخلاف انتظارم به وضوح و بلندی پاسخ داد: بهش پیغام فرستادم که می تونه جنازهٔ دخترش رو بر...
بروزرسانی در : ۴۵ روز پیش
-
رمان بها - پارت 42
انتظار برای مرگ خیلی هم آسون نبود؛ با اینکه سعی می کردم خودم رو در لحظات آخر آروم جلوه بدم و با گریه و التماس حداقل مرگ تحقیر آمیزی نداشته باشم، اما هر لحظه که می گذشت چشم بستن و محکم بودن سخت تر می شد. - هارلبرک! داری چه غلطی می کنی؟ با شنیدن صدای آشناش که از بین امواج و صداهای دیگه گذشت و به گو...
بروزرسانی در : ۴۴ روز پیش
-
رمان بها - پارت 43
بی اختیار سرم رو توی یقه اش فرو بردم و گویی توی بغلش قایم شدم. مسیری نسبتا طولانی تا داخل کشتی ای که توی اسکله لنگر انداخته بود، بردم. این مسیر که یه زمانی به تنهایی طی کرده بودم رو می شناختم، در کابین رو با پا پشت سرمون بست و روی تخت گذاشتم؛ دست هام رو از دور گردنش باز کردم و بی هیچ حرف و حرکتی ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
-
رمان بها - پارت 44
لمسش امن بود، هرگز بهم صدمه نمیزد... بعد از اینکه فهمید از دستش ناراحت نیستم، نفس عمیقی کشید و بلاخره روی زمین نشست، پاهاش رو دراز کرد و به دیوار تکیه داد. - فرمانده خیلی عصبانی بود، اتفاق خاصی افتاد؟ صدای شلیک گلوله شنیدیم، خوبه که به تو نزد. تنها سری به چپ و راست دادم و چیزی نگفتم. - وای دختر ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان بها - پارت 45
بعد از این جمله سکوت کرد و دیگه نیازی نبود چیزی از بقیهٔ کشته شده ها و ادامهٔ وقایع بگه. منتظر واکنش یا حرفی از جانبم نموند و با شونه هایی افتاده و چهره ای مغموم و ناراحت بلند شد و به سمت در رفت. دستش رو به سمت دستگیرهٔ در برد، لحظه ای ایستاد و با غمی آشکار گفت: لطفاً در موردش با فرمانده صحبت نکن...
بروزرسانی در : ۴۰ روز پیش
-
رمان بها - پارت 46
دستم در آنی دور لباسش شل شد و ترس دوباره به درونم رسید. - منظورت چیه؟ - می برمت پیش خونواده ات. گره ای از تعجب بین ابروهام افتاد - می خوای بکشیم و جنازه ام رو بندازی توی دریا تا برسه بهشون؟ به تندی به سمتم برگشت و اخم بزرگتری تحویلم داد. توی خودم جمع شدم و زیرلب گفتم: ببخشید، ولی... - ولی چی؟ مگه...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان بها - پارت 47
در حالیکه داشتم ساکت و خاموش توی افکارم می سوختم، آلیستر از آیزاک خواست تا ما رو با هم تنها بذارن و اجازه بدن راحت باشیم. به محض اینکه پاشون رو از چادر بیرون گذاشتن زن ازم جدا شد و به فرایند بسته شدن زیپ چادر خیره شد. اشک های روی صورت و چشم های خیسش رو در لحظه پاک کرد و دستمال گلدوزی شده اش رو دو...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 48
- مادر، وقت رفتنه... صدای آلیستر رو از پشت سرمون شنیدم که همراه سربازهاش بهمون نزدیک می شد. دبرا بلاخره نگاهش رو از دوردست ها گرفت و به من دوخت؛ لبخند کمرنگی زد و بغلم کرد. با دنیایی از خستگی سرم و روی شونه هاش گذاشتم و چشم هام رو بستم. - انگار این دنیای بی رحم به زیبایی ها بیشتر صدمه می زنه، برا...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 49
گوشهٔ لبم رو گاز گرفتم و سرم رو پایین انداختم، توی خودم جمع شدم و اجازه دادم موهام جلوی صورت گر گرفته ام رو بگیرن. خدا لعنتت کنه آیرین! لحظه ای که در موردش حرف زدم انگار واقعی شد، حالا چطور باید باهاش زندگی کنم؟! داشتم توی حال و هوای خودم غرق می شدم که ناگهان گرمای دستش و روی دست های یخ زده ام اح...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان بها - پارت 50
چند ثانیه مکث کرد و به سمتم اومد، قبل از اینکه فرصت واکنش نشون دادن پیدا کنم کمرم رو گرفت و بلندم کرد، بعد هم روی اسب نشوندم و خودش با گرفتن افسارش جلوتر راه رفت. نفس عمیقی کشیدم و خودم رو سرگرم نگاه کردن به اطراف نشون دادم. جنگل و طبیعت و همینطور ساحل و دریاشون با مال ما فرقی نداشت اما حس بودن ت...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش
-
رمان بها - پارت 51
سکوتی که بینمون برقرار شد رو طوری شکستم که انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و همه چیز روبراهه. - فکر کنم حدوداً هفت سالم بود که یه روز از خونه فرار کردم، توی قایق ماهیگیری بابام قایم شدم تا باهاش برم دریا و یه پری دریایی پیدا کنم. اون روز بابام نیومد ماهیگیری نگو کل روز داشتن همه جا رو دنبالم می گشتن، شب...
بروزرسانی در : ۳۳ روز پیش
-
رمان بها - پارت 52
بعد از چندی کوتاه سکوت، نفسش رو آه مانند بیرون فرستاد و ناگهان از کنار آتیش بلند شد. - بهتره راه بیفتیم. - ولی الان که شب شده و تاریکه... - این بیرون برای خوابیدن خطرناکه، تا سه ساعت دیگه به پادگان می رسیم. سری تکون دادم و بدون مقاومت بلند شدم، افسار اسب رو از درخت باز کرد و کمکم کرد سوارش شم. ان...
بروزرسانی در : ۳۲ روز پیش
-
رمان بها - پارت 53
- نمی دونم لابد اعدامش می کنی! بعد هم با زور و تقلا سعی کردم دستم رو از دستش آزاد کنم، حینی که لحظه ای کوتاه به فکر فرو رفت ناگهان ولم کرد و باعث شد کنترلم رو از دست بدم و با یه جیغ دیگه از تخت بیفتم پایین. - باید نظرم و عوض کنم. دستم رو لبهٔ تخت گذاشتم و خودم رو بالا کشیدم. - در مورد چی؟ نفسش رو...
بروزرسانی در : ۳۱ روز پیش
-
رمان بها - پارت 54
با شنیدن صدای باز شدن در، کتاب و رو زمین گذاشتم. با دیدنم که به سمتش می اومدم تعجب کرد، انگار انتظار داشت خوابیده باشم. توجهی به حال و هواش نکردم و بدون حرف خودم رو توی بغلش انداختم، چند لحظه تردید کرد و بعد اول به آرومی بعد سخت تر و محکم تر از قبل توی آغوشش فشارم داد. روی موهام رو بوسید و توی هم...
بروزرسانی در : ۳۰ روز پیش
-
رمان بها - پارت 55
- میگم مامان، ای کاش با یه آدم خوش اخلاق تر ازدواج می کردی، چطور تونستی با این همه زیبایی زن یه ماهیگیر فقیر بشی؟ - نیرا؟ مراقب حرف زدنت باش، بهتره هیچی نگی تا اینکه حرف های تیز و زهرآلود بزنی. - مگه دروغ میگم؟ منم بابا رو دوست دارم اما تو حقت خیلی بیشتر از ایناست... می تونستی زن یه تاجر بشی، یه ...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش
-
رمان بها - پارت 56
زانوهام رو توی سینه ام کشیدم و با آه سردی نگاه نگرانش رو از نظر گذروندم. - این دو هفته کجا بودی؟ از جلوم بلند شد و با طمأنینه گفت: میگم بهت. در حالی اشک هام هر آن در مرز سرازیری توی چشم هام می گشتن، نگاهم رو به زمین دوختم. دستش رو به سمتم دراز کرد. - بلند شو. با تلخی نوک انگشت هاش رو لمس کردم، م...
بروزرسانی در : ۲۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 57
- زندگی های زیادی توی دست های منه، نمی تونم الان از پا بیفتم و شکست بخورم. هر چقدر هم خسته باشم این راه رو تا آخر ادامه میدم. لبخندی که به سختی حفظ کرده بودم ناگهان در هم شکست و با لب هام با بغض لرزیدن. - حتی اگه در آخر قلب من رو بشکنی؟! دست های سردم رو گرفت و بدن سستم رو با شتاب به سمت خودش کشید...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
-
رمان بها - پارت 58
- خانم آیزنهارت؟ با شنیدن صدای نگهبان که از جواب ندادن های قبلیم شک کرده و در رو نیمه باز گذاشته بود به خودم اومدم. - حالتون خوبه؟ همراه با سنگینی این اسم روی روح و روانم بلند شدم و با برداشتن چمدونم از اتاق خارج شدم. یکی از نگهبان ها خطاب بهم گفت: لطفاً همراهم بیاید. بدون حرف سری تکون دادم و دنب...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان بها - پارت 59
- همین دیگه، نباید بهای پیروزی زندگیت باشه. پلک هاش رو با کلافگی روی هم فشار داد و تموم قدرتی که برای نگه داشتنش صرف کرده بودم رو در آنی پس زد. - آیرین! انقدر نگران نباش، همه چیز درست پیش میره... - قول میدی؟ عصبی از دیدن این پریشونی ناگهانیم دستش و روی شقیقه اش فشار داد و عصبی جواب داد: نه، بهت ق...
بروزرسانی در : ۲۴ روز پیش
-
رمان بها - پارت 60
پیش از ورودمون به سمتم چرخید و نیم نگاهی بهم انداخت. - سرت رو پایین بنداز و صداهای اطرافت رو نشنیده بگیر. چیزی نگفتم و با مظلومیت سرم رو پایین انداختم. به دنبالش با سربازی که پشت سرم بود وارد شدیم. با گم شدن توی تاریکی بی اختیار دست اریک رو گرفتم و بهش چسبیدم. بعد از مدتی راه رفتن چشمم به تاریکی ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
