بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت سوم :
با جیغ هراسون گرتا مامان به سمتش رفت و دست های لرزونش رو گرفت.
- نترس عزیزدلم شلیک اعلام سال نوعه.
- ولی مامان، اگه جنگ شده باشه چی؟ نکنه اتفاقی برای جیک...
نذاشتم حرفش تموم شه و به طعنه گفتم: کل کشور به یه تار مو بنده، تو نگران جیکی؟
با چشم غرهٔ مامان ساکت شدم و نگاهم رو به یه جای دیگه دوختم.
- چی شد متخصص مسائل جنگی؟ تو که گفتی جنگ دروغ آلکازاره؟
دهن کجی ای نثار رابین کردم و عصبی گفتم: نمی دونم شایدم واقعاً بدبختمون کرده باشه.
بابا کتاب مامان رو گرفت و قدمی به سمت مرکز اتاق برداشت.
- نگران نباشید و بیاین دعا بخونید، با عنایت خدا و پدرمون مسیح، دولت ازمون محافظت می کنه.
پوزخندی روی لبم نقش بست.
- حتماً...
با نیم خیز شدن بابا که آرامش قبلیش پر کشیده بود، فرار کردم توی اتاق زیرشیروونی.
هم زمان با رفتنم فریاد عصبانیش مثل بمب توی خونه ترکید.
- اگه یه بار دیگه با این حرف ها امنیت خونواده امون رو توی خطر بندازی خودم میبرم به ژاندارمری تحویلت میدم.
لبخند دیوونه واری زدم و توی تاریکی اتاق برای خودم قدم زدم.
- ویل سالهاست که من رو با همین حرف ها می شناسه و کاریم نداره،
- ماریان این دختر دیگه حق نداره پاش رو از خونه بیرون بذاره.
خیلی بهش بها دادیم که انقدر سرکش شده، با اولین خواستگار ازدواج می کنه و از این جا میره.
با خیال راحت از این که هیچ خواستگاری حداقل برای من پا توی خونه نمی ذاره، توی سیاهی مطلق راهم رو به سمت پنجره باز کردم و بی توجه به فریادهای بیرون، آروم و بی صدا کرکره چوبیش رو بالا زدم.
به مهتاب و آسمون پرستارهٔ شب نگاه کردم و دست هام رو زیر چونه ام گذاشتم.
با وجود امیدهای الکی ای که به خودم می دادم هر لحظه منتظر بودم یه انفجار یا نور پرنده توی آسمون ببینم و زهره ترک شم.
زیرلب لعنتی به آلکازار و تموم خونواده و اطرافیانش فرستادم که مسئول بدبختی ما مردم بیچاره بودن.
از بیست و سه سال پیش که کودتا کرده و آخرین شاه آیرس رو کشته بود، از هیچ ظلمی علیه مردم و منافع کشور دریغ نکرده بود.
قرار بود بعد از حکومت پادشاهی دموکراسی بیاره اما همه می دونستن فقط برای منافع خودش می جنگه.
گرسنگی و بی عدالتی و مردم فقیر هیچ اهمیتی براش نداشتن.
افرادی مثل بابام هم در حالی که اسیر ترسشون بودن هر ناعدالتی ای از طرف حکومت رو توجیه می کردن و فکر می کردن همین که اوضاع بدتر نشه یعنی همه چیز خوبه!
اما اگه جنگ می شد همه چیز تغییر می کرد.
اگه امنیتمون رو از دست می دادیم دیگه باید پشت چه نقابی قایم می شدیم؟!
- به چی انقدر عمیق فکر می کنی دختر دیوونه ام؟
لبخند تلخی به مامان زدم که شمع و روی طاقچه گذاشت و نگاه کوتاهی به بیرون انداخت.
- بابات بفهمه پنجره رو باز کردی عصبی میشه.
خندیدم و گفتم: میترسه لب پنجره با پسرها قرار بزارم؟
آهی کشید و زیرلب گفت: ای کاش همین کار و می کردی، حداقل نرمال بودی و کمتر نگرانم می کردی.
خواستم چیزی بگم که اجازه نداد و حرفش رو اینطور تموم کرد.
- بابات این دفعه دیگه جدیه.
منظورش رو فهمیدم اما به روم نیاوردم و با بی قیدی گفتم: اون همیشه جدی و بد اخلاقِ.
ای کاش با یه آدم خوش اخلاق تر ازدواج می کردی، یکی که واقعاً باهاش خوشبخت بودی، یکی که می خندوندت...
- یه روز می فهمی باید با کسی ازدواج کنی که به گریه نندازتت.
- ولی من با وجود خونواده ام زن خیلی خوشبختیم.
سر چرخوندم و به هالهٔ لبخند غمگینش زیر نور شمع نگاه کردم.
- نمی دونم تو چرا انقدر با همه فرق می کنی؟
این ذهن برای یه زن ساخته نشده!
- کی گفته؟ ما همه اش چیزی که به زور به خوردمون دادن و تو سرمون فرو کردن رو تکرار می کنیم؛ پس مسیر خودمون چی میشه؟
انگار که برداشتی جز همون چیزی که بهش عادت کرده بود نداشته باشه، طوطی وار زمزمه کرد: همه چیز مطابق ارادهٔ اوست.
- از پیش مقرر شده، اما نه به معنای بیاختیاری.
ردی از تعجب توی نگاهش دوید.
شونه ای بالا انداختم و دوباره به بیرون خیره شدم.
- می دونی که همهٔ کتاب ها رو چندین بار خوندم، حتی انجیل رو.
به سمتم متمایل شد و دستش و نوازش وار روی موهام کشید؛ تا روی گونه ام پایین آورد و کنار چشم هام نگه داشت.
- امیدوارم سال جدید برات پر از آرامش و خوشبختی باشه زیبای بی همتای زندگیم، یادت نره خدا همیشه همراهته!
دست لاغرش رو پایین آوردم و بوسیدم.
- منم امیدوارم، اما امید که نمی تونه ما رو نجات بده، می تونه؟!
- البته... امید هم از نعمت های بی شمار خداونده که ما رو در برابر سختی ها قوی می کنه.
- پس منم امیدوارم هر چی زودتر از این شهر خفه کننده برم...
چند دقیقه گذشت و جوابی نشنیدم.
مامان رفته بود تو نشیمن کنار بقیه تا دعای سال نو رو بخونن.
یه مدت دور و ور بابام آفتابی نمی شدم برای سلامت روحی و جسمیم بهتر بود.
- شاید عشق و امید با هم بتونن.
با صدای گرتا که از جایی دورتر بلند شد، به خودم اومدم.
- پس انقد نگران جیک نباش، بخاطر تو هم که شده برمی گرده.
همراهم به طاقچه تکیه داد و با لحنی ناامید و دلمرده گفت: نمی دونم، منم دوس دارم با این فکر ادامه بدم که انتظارم به سر می رسه و برمی گرده پیشم...
- من همیشه باور دارم چیزی که سرنوشتمون باشه ساده از کنارمون رد نمیشه، مهم نیست حتی اگه دور به نظر برسه چون یه روز دوباره بهش می رسیم.
- توی کتابات از این چیزا می خونی؟
قری به گردنم دادم و خندیدم.
- نه، برداشت خودمه.
- یه کاری برام بکن.
نیم نگاهی بهش انداختم و با لحنی مرموز گفتم: باید یه ماه لباسام و بشوری و گندم های سهمم رو آسیاب کنی.
- خدا لعنتت کنه! خوبه چیز خاصیم ازت نمی خوام.
- هر چی باشه قیمتش همینه.
پوفی کشید و با حرص گفت: به درک، انجامشون میدم؛ می خوام یه نامه برام بنویسی.
- آخ... چقدر بگم از این پسره بدم میاد!
حالا می خوای براش نامه عاشقانه هم بنویسم؟
ضربه ای به بازوم زد و با عصبانیت گفت: از طرف من بنویس بی شعور بی شخصیت!
بعد هم به دیوار تکیه داد و زیرلب گفت: همین که برگرده ازدواج می کنیم و برای همیشه از دستت خلاص میشم!
دهن کجی ای کردم و دستم رو جلوش دراز کردم.
- ماچ کن تا بنویسم.
با مشتش که توی شکمم خورد و لگد های بعدیش جیغ خفه ای کشیدم و فرار کردم.
کمی که آروم تر شد ما بین دست و پا زدن توی بغلم کشیدمش.
- نترس قربونت برم چیزیش نمیشه، ته تهش یه سرباز بی عرضه ست دیگه، کسی کاریش نداره.
با بغض گفت: ولی اون ها اول سرباز ها رو می کشن.
- اوضاع انقدرها هم خراب نیست، نگران نباش!
سرش و روی شونه ام گذاشت و با ناامیدی زمزمه کرد: تو که نمی دونی...
در پس زمینهٔ تاریک اتاق تصور تموم صحنه های جنگی که خونده بودم جلوی چشم هام روشن تر از همیشه رژه رفتن و در حال نوازش موهاش، دیگه نتونستم با هیچ شوخی ای حالش رو بهتر کنم.
جنگ واژه ای نبود که بتونم باهاش جوک درست کنم یا ترسم ازش رو بین سطر کتاب ها پنهان بذارم.
طوفانی بود که اگه بهمون می رسید هیچ راه فراری برای باقی نمی گذاشت.
ای کاش حق با پدر بود و جنگ نمی شد، کاش دولت می تونست ازمون محافظت کنه و آلکازار با سیاست های احمقانه اش همه چیز رو بدتر از قبل نمی کرد.
ای کاش جیک برمی گشت و گرتا رو برای همیشه توی غم و انتظار نمی گذاشت...
و ای کاش منم می تونستم از اینجا برم و دنیای جدید رو تجربه کنم قبل از اینکه توی جنگ نابود شه...
***
صبح روز بعد همه چیز عوض شده بود، توی چند ساعتی که خوابیده بودیم انگار صدها سال گذشته بود.
از چهره و نگاه پدر و مادرم و اوضاع داخل خونه گرفته تا بیرون همه و همه با طوفانی از حوادث تغییر کرده بودن.
رابین طوری به در خیره شده بود که انگار انتظار مرگ رو می کشید.
هر از گاهی با حالتی از خداحافظی بهمون نگاه می کرد و آه های عمیقش رو توی گلو خفه می کرد.
مامان سهم صبحونهٔ هممون رو دو لقمه کرد و به دستش داد، زیرلب جملاتی از انجیل رو توی گوشش خوند و چند بار سرش رو بوسید.
گرتا با چشم های قرمز گوشهٔ اتاق توی خودش جمع شده بود.
می تونستم از چشم هاش بخونم که دیگه منتظر جیک نیست.
داشت غم سرباز شدن رابین رو هم به قلبش راه می داد.
صدای جدی رابین که سعی می کرد محکم تر و قوی تر از همیشه جلوه اش بده، توی سکوت خونه پیچید.
- نه مادر، قبل از اینکه بیان دنبالم، میرم و خودم رو به ارتش معرفی می کنم.
- ولی شاید نیومدن...
- البته که میان، بهتره با وقار برم.
از مامان جدا شد، بعد گرتا و روینا رو با هم توی آغوش کشید و سعی کرد با جملات سطحی و بی معنی دلداریشون بده.
به من که نزدیک شد، ناخودآگاه قدمی به عقب رفتم و با اخم بهش خیره شدم.
- اگه به حرفم گوش می کردی و پزشک می شدی الان مجبور نبودی به عنوان سرباز بری.
توی جنگ به پزشک ها صدمه نمیزنن...
قدم دیگه ای به سمتم برداشت و متقابلاً برای فرار از آغوشش عقب رفتم.
- من که پول هام رو جمع کردم تا بفرستمت کالج پزشکی، آخه چرا زندگیت رو محدود به یه ماهیگیر بدبختی کردی تا تهش به عنوان یه سرباز بمیری؟
لبخند تلخی زد و با محجوبیت مخصوص به خودش گفت: شاید به عنوان سرباز مفیدتر باشم، تقدیرم هر چی که باشه قبول می کنم.
- چون احمقی، ازت متنفرم!
نمی دونم چرا نتونستم سد خروشان احساساتم رو رها کنم و با حالتی عصبی ازش فرار کردم و خودم رو به اتاق رسوندم.
به دیوار تکیه دادم و پلک هام رو محکم روی هم فشار دادم، خودم رو نیشگون گرفتم و چند دقیقه منتظر موندم.
نه تنها خواب نبود بلکه انگار بیدارتر از همه با هر نفس با زندگی می جنگیدم.
با ذهنی شلوغ و در هم با عجله کلاهم رو سر کردم و کت مامان و روی لباس هام پوشیدم.
بی توجه به روینا که ازم می خواست بمونم، از خونه زدم بیرون.
به طرز عجیبی هوای بیرون از خونه ناگهان گرفته و تاریک شده بود.
ابرهای بارونی تموم آسمون رو احاطه کرده بودن.
صدای امواج پرتلاطم دریا و سوت کارخونه ها بلند تر از همیشه، همراه ازدحام و همهمهٔ مردمِ سردرگم توی کوچه و خیابون، توی سرم می پیچید.
تا حالا این همه وحشت و شلوغی رو یکجا ندیده بودم، همه چیز پررنگ و گوش خراش و آزار دهنده تر از روزهای عادی بود.
بی هدف میون مردم چرخیدم و جلو رفتم.
مغازه ها داشتن اجناس باقی مونده رو داخل می بردن و تابلوی بسته رو آویزون می کردن.
بعضی از مردم به دکان های خوراکی فروشی حمله کرده بودن و موجبات قحطی رو فراهم می کردن.
سربازها و مردهای با یونیفرم نظامی رو قبلا توی شهر ندیده بودم اما حالا دسته های سه نفرشون خونه به خونه دنبال سرباز های جدید می گشتن.
شنیده بودم وقتی جنگ بشه همهٔ مردها رو به جز اونایی که خیلی پیر و زمین گیرن می برن.
بابا از صبح ناپدید شده بود، حدس می زدم رفته دنبال قایق و وسایل ماهیگیریش.
همسایه ها و آشناها می دیدنم و بدون سلام و هیچ حرفی با عجله رد می شدن، طوری که احساس می کردم نامرعی شدم.
به دنبال پسری که همیشه روزنامه ها رو از ساکارا می آورد توی میدان گراند می گشتم که چشمم به مارینا خورد.
با عجله به سمتش رفتم و بازوش رو کشیدم.
از دیدنم جا خورد و با تعجب پرسید: اینجا چی کار می کنی نیرا؟ خطرناکه، زود باش برگرد خونه.
- خودت چرا اینجایی؟
نگاه سریعی به مغازهٔ قصابی انداخت و گفت: با مامانم اومدم، میگن قراره تا پایان جنگ اجناس رو انبار کنن.
چشم غره ای رفتم و زیرلب گفتم: با هجوم مردم مگه چیزی هم می مونه برای انبار کردن؟
- نمی دونم... نگفتی چرا تنها بیرونی؟ اوضاع خیلی خطرناکه.
- دنبال روزنامه می گردم خبرا رو بخونم، اصلاً معلوم نیست چه اتفاقی داره میفته...
دستم رو گرفت و با جدیت گفت: همه چیز خیلی هم واضحه، جنگ شروع شده، دونستن همین کافیه.
- ولی آخه چرا؟
- اینا مهم نیست، فقط برو خونه و پیش خونواده ات بمون.
- پدرت چیزی نگفت؟
سری تکون داد و با نگرانی لب زد: نه.
- مگه میشه شهردار چیزی ندونه؟
- فعلاً که هیچکس چیزی نمی دونه اما همه می دونن که اوضاع قراره بدتر بشه.
بعد هم با بی تابی ازم جدا شد و به دنبال مادرش که از صف دم در قصابی دراومد، رفت.
فریاد خفه اش رو توی همهمهٔ مردم شنیدم که می گفت: زودتر برگرد خونه!
پوفی کشیدم و ناگهان یاد ویلیام افتادم، اون حتماً یه چیزی می دونست.
خواستم به سمت پایگاه کلانتری برم که ناگهان دستی دور بازوم پیچید و به سمت مخالف هولم داد.
از پشت به قامت بلند بابا که مابین لباس های بزرگِ کثیف و نم دار ماهیگیریش گم شده بود نگاه کردم و بدون مقاومت دنبالش رفتم.
به خونه که رسیدیم در رو محکم بست و کلاه خیسش رو برداشت.
انتظار داشتم نه تنها من بلکه مامان رو هم دعوا کنه اما خسته تر از این حرف ها به در تکیه داد و نفس نفس زنان چشم هاش رو بست.
بعد از چند دقیقه از بین لب هاش صدایی ضعیف شنیده شد.
- رابین رو بردن؟
روینا با بغض گفت: نه، قبل از اینکه بیان خودش رفت.
- به زودی منم میبرن.
- شاید کار به اونجا نکشید.
پوزخندی زد و در جواب مادرم گفت: فکر نمی کنم جنگ به این سادگی ها تموم بشه...
مطالعهی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
خزائی
0هرپارتی رو که میخونم بیشتر دوسش دارم و بیشتر میرم تو عمق داستان واقعا ادمو میبری به اون زمان
۱ ماه پیشفاطمه منصورآبادی
0خیلی برام جالبه شخصیت نیرا برخلاف خانوادش شخصیت شجاع و نترسی داره خیلی خوشم میاد از همچین دخترایی نترس و قوی چقدر تو خانواده اذیت شده
۱ ماه پیشرها اصغری
0"این ذهن برای یه زن ساخته نشده" چه جمله رکیک و دردناکی! مرسی از نویسنده جان که ذهنیت تاریک اون دوره رو با یک جمله اینقدر روشن به تصویر کشیده.
۱ ماه پیشرها اصغری
0جالبه که نظر نیرا از همین ابتدا در مورد آلکازار منفی بوده. کنجکاو شدم بدونم چطور به دختر آلکازار تبدیل شده.
۱ ماه پیشآیناز
0تازه اوایلشه و هر چقدر به این منوال بگذره وضعیتشون فرسایشی تر میشه. ولی نیرا بهم خیلی حس بی احساسی و خودشیفتگی میده
۱ ماه پیشنگار.م
0جنگ چقدر تلخه و چقدر خوب توصیف کردی این واژه رو..
۱ ماه پیشمهدیه
0چه قدر تلخ دو سه پاراگراف اول کاملا فضای کشورخ ودمون بود فقر و قحطی و بدبختی که همه رو ناامید کرده.. جالبه نمیدونم چرا اما رمانتو که میخونم ناخوداگاه انیمه اتک آن تایتان میوفتم نمیدونم چرا شاید به خاظر فضای دهکده هست
۱ ماه پیشحنا
0با اینکه داستان مال زمان معاصر نیست، ولی توصیفات به اندازه ای ملموسه که مخاطب رو میبره به همون زمان
۱ ماه پیشح. منتظری
0فضای داستان و شخصیت آیرین رو اونقدر خوب نوشتی که میشه راحت تصور کرد و باهاش همذات پنداری کرد.
۱ ماه پیشرویا یزدانپور
0فضاسازیش رو دوست دارم. یجورایی وقتی میخونم حس میکنم توی دهکده ی کارتون دیو و دلبرم. که روز قبلش همه چی رنگی بود اما الان همه چیز خاکستریه.
۱ ماه پیشسوگند عزیزی
0بیچاره مادر نیرا همش امیدواره و میگه شاید نیان ببرنتون.. خیلی سخته آدم مجبور شه عزیز هاش رو بفرسته جنگ.. ولی تا بوده همین بوده.. چه جوون هایی که برای دفاع از وطنشون پرپر شدن.. امیدوارم بلایی سر رابین نیاد💔
۱ ماه پیششادان
0لعنت به جنگ ..که حتی سایه اش هم شادی رو از بین میبره ..
۱ ماه پیشیاسمن
4این پارت وایب خداحافظی رو میده حس میکنم قرار نیس رابین از جنگ برگرده .. البته امیدوارم اینجور نباشه
۱ ماه پیشآلا ۸۹
1خیلی جالبه . نوشتار جوریه که آدم تصویر سازی میکنه توی ذهنش
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

سادات.۸۲
0نویسنده خسته نباشی