لیست کلیه پارتهای رمان بها : پارت های 61 تا 79
تعداد کل پارت های منتشر شده : 79
-
رمان بها - پارت 61
چند لحظه پلک هام و روی هم فشار دادم و بعد از متوقف کردن سیلاب اشک هام آهسته گفتم: سوالت رو بپرس. - چرا من باید این چیزها رو الان و اینطوری بفهمم؟ از یه جایی به بعد احساس کردم حرفش سوالی نیست، تنها فریادی پوچ و تو خالی برای بیان چیزهاییه که مدت هاست براش تموم شدن. شاید می خواست بدونه چرا خودم بهش...
بروزرسانی در : ۲۱ روز پیش
-
رمان بها - پارت 62
اریک با خونسردی کامل جواب داد: یادت رفته مجازات جاسوسی مرگه؟ زود باشین این کثافت کاری رو جمع کنید. به سمت من برگشت و دست های یخ زده ام رو گرفت، در حالی که هیچ تلاشی برای حرکت نمی کردم بلندم کرد و به سمت خودش کشید. - اریک داری چی کار می کنی؟ در جواب سوال حیرت زدهٔ آیزاک به تندی غرید: نشنیدی چه دست...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان بها - پارت 63
شنیدن صدای بلند کوبیده شدن در باعث شد به خودم بیام. آیزاک به سمتم اومد و در رو برام باز کرد. - لطفاً برید بیرون. زیرچشمی بهش نگاه کردم و به طعنه گفتم: کجا؟ مگه اینجا محل بازجوییتون نیست؟ - اینجا برای شما مناسب نیست، در جایی که بیشتر در شأنتون باشه سوالات رو می پرسم. بی اختیار لبخند زدم و بدون مق...
بروزرسانی در : ۱۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 64
- آیزاک برو بیرون. آیزاک بدون هیچ حرفی رفت و در رو پشت سرش کوبید. اریک نفس عمیقی کشید و دستش رو از روی میز به سمتم دراز کرد. با نگاه کوتاهی به چشم هاش که سعی می کرد آروم و با طمأنینه جلوه بده، دوست داشتم سفت بگیرمش و فکر کنم می تونه زخم هام رو خوب کنه... اما حتی ازش دورتر شدم... - حالا فقط من و ت...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 65
وجودش سراپا نگرانی و اندوه بود، حتی نمی تونست قدم دیگه ای به سمتم برداره. بی اختیار لبخند زدم و به صندلی روبروم اشاره کردم. - تو این مدت انقدر حرفه ای شدی که برای شکنجه فرستادنت؟ نفس حبس شده اش رو بیرون داد و با پوزخند صداداری جلوم نشست. - فرمانده میگه توی جنگیدن هیچ استعدادی ندارم، احتمالاً توی ...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان بها - پارت 66
آب دهنم رو مثل گلوله ای از آتش قورت دادم و مردمک لرزونم رو توی چشم های یخ زده اش ثابت کردم. - با تهدید زندگی هموطن های بی گناهم می خوای ازم حرف بکشی؟ - از اونجایی که نمی تونیم شکنجه ات کنیم تنها راهیه که در پیش داریم؛ تنها یک سوال باقی می مونه و اونم اینه که آیا دختر آلکازار به مردم بیچارهٔ کشورش...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان بها - پارت 67
- بلند شو. زمزمهٔ عصبیش رو از بین دندون های کلید شده اش شنیدم اما نتونستم از جام تکون بخورم، شایدم نمی خواستم، ته دلم می خواستم همونجا بمیرم و دیگه هیچوقت بلند نشم... - آیرین بلند شو، نمی تونم تو رو اینطوری ببینم. به آرومی سرم رو بلند کردم و به چهره اش نگاه کردم که از اون بالا سرد و یخ زده و همین...
بروزرسانی در : ۱۴ روز پیش
-
رمان بها - پارت 68
نمی دونم از حرارت بدنش بود یا هوا ناگهان گرم شده بود اما چونه ام با لمس یونیفرمش، از همون نقطهٔ تماس می سوخت. قسمتی از پیراهنش توی مشتم فشرده می شد، جنس زبر و خشکی داشت. اطراف سیاه بود و سکوت آزار دهنده ای در فضا موج میزد. مثل اریک... جایی که به پاش افتادم، چقدر لباسش زبر بود، چه قدر دست هاش سرد...
بروزرسانی در : ۱۳ روز پیش
-
رمان بها - پارت 69
- آیرین؟ شنیدن صدای استیو باعث شد از فکر بیرون بیام و ادامهٔ حرفش رو که احتمالاً قبلاً هم گفته بود و متوجه نشده بودم بشنوم. - دنبالم بیا. با گیجی سر تکون دادم و آهسته پرسیدم: چرا؟ - فرمانده دستور دادن همین الان تو رو از اینجا ببرم. - کجا؟ - سوال نپرس، فقط همراهم بیا. از روی زمین بلند شدم و بدون ت...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش
-
رمان بها - پارت 70
مردی که نمی شناختم و با دیدن عصبانیت اریک کمی محتاط شده بود، این بار با لحنی نرم تر به حرف اومد. - اگه بخوای شاید بتونی اون دختر رو زنده نگه داری، اما پدرت و مقامات ارشد باید در مورد این اتفاقات باخبر بشن تا با هم فکری همدیگه نقشه ای... این بار هم قبل از اینکه حرفش تموم شه، اریک با نهایت جدیت و ت...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان بها - پارت 71
- پس می خوای به تنهایی بهاش رو بپردازی؟! همون لحظه که لب هاش کج شدن، با دیدن همون لبخند نصف و نیمهٔ پر از درد، احساس کردم نمی تونم تنهاش بذارم و زنده بمونم. - تنها کاری که می تونم برات انجام بدم همینه، اینکه به هر قیمتی ازت محافظت کنم؛ حتی به قیمت زیر سوال رفتن وفاداریم به کشورم و لکه دار شدن نام...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان بها - پارت 72
با تعجب و در سکوت بهم نگاه کرد که در جدی ترین و سردترین حالت ممکن این رو گفتم. وقتی دید قرار نیست توضیح بیشتری بدم، به حرف اومد. - برای چی می خوای معاون آیزنهارت رو ببینی؟ - کاری که خواستم رو انجام بده. وقتی دید در تصمیمم مصمم دیگه چیزی نگفت و رفت. تا برگشتنش مثل تکه سنگی خشک همونجا ایستادم. بیش ...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 73
نذاشتم حرفش رو تموم کنه و با تندی گفتم: این بار واقعی بود؛ دیگه واقعاً من رو کنارش نمی خواست... لب هام رو با هجوم بغض و انعکاسی از گریه روی هم فشار دادم و مردمکم رو تو حدقه چرخوندم تا اشک ها کنار برن. - قبلاً فکر می کردم می تونم سیاهی های جنگ رو کنار بزنم و نور زندگیش باشم... - تونستی! - آره... ب...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 74
نمی دونم صدام رو شنید یا نه اما خوشبختانه برای مدتی کوتاه خفه شد. *** - آیرین... برا.. بخرم؟ با پیچیدن نصف و نیمهٔ صداش توی گوشم، صورتم از شدت سردرد توی هم فرو رفت و با کف دست هام پلک هام رو فشار دادم. - عه، خواب بودی؟ دستم رو کم کم پایین آوردم و اخم غلیظی تحویلش دادم. تک خندهٔ معذبی کرد و با دست...
بروزرسانی در : ۶ روز پیش
-
رمان بها - پارت 75
- می تونه، اون خیلی قدرتمنده، اگه خودش بخواد... - نمی تونه همچین چیزی بخواد؛ در برابر همه که نمی تونه بایسته، اگه معاون وزیر جنگ یعنی پدرش دستور بده نمی تونه فرمانش رو زیر پا بذاره... اون می خواست تو بری تا بیش از این شاهد آزار و اذیتت نباشه. - برای همینه که نمی تونم برم، نباید توی این شرایط تنها...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان بها - پارت 76
- نمی ترسی از دستت عصبانی شه و بلایی سرت بیاره؟ لبخند محوی زد و گرد و خاک دست هاش رو تکوند. - وقتی یه دختر مثل تو توی این شرایط نمی ترسه، خجالت آوره اگه من پا به فرار بذارم. با اینکه حرکت لب هام توی اون وضعیت برام دردناک بود اما لبخند گرمی از ته قلبم نثارش کردم. - خیلی ازت ممنونم. هنوز جوابم رو ن...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان بها - پارت 77
- کجا رفتن؟ - یعنی خودت نمی دونی؟ آهی کشیدم و با ناراحتی زیرلب گفتم: رفته به جنگ آیرس، می خواد کشورم رو نابود کنه... هر لحظه که بیشتر می گذشت غم و اندوه بیشتری وجودم رو فرا می گرفت. روی زمین نشستم و احساس کردم همچین آخرین کارم توی دنیاست... دیگه نمی خواستم بلند شم، حتی برای نفس کشیدن هم نیرو نداش...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
-
رمان بها - پارت 78
اما ناگهان از خودش جدام کرد و با نگاهی که از فرط تعجب و ناباوری می لرزید، زیرلب گفت: تو اینجا چی کار می کنی؟ لب های لرزونم با دیدن اخم و رگه های عصبانیتش گویی حرف زدن رو فراموش کردن... - نکنه توی مسیر مشکلی پیش اومده که برگشتی؟! منتظر جوابم نموند و بلندتر از قبل فریاد زد: پس استیو کدوم جهنم دره ا...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان بها - پارت 79
در و پشت سرش بست؛ از همون فاصلهٔ دور، دست به سینه بهم خیره شد و با لحن و تن صدایی معمولی گفت: آروم تر شدی؟ با لرزشی که توی بدنم پیچید، با اخم سر بلند کردم و قیافهٔ خونسردش رو از نظر گذروندم. - چی شده دیگه داد نمیزنی؟ زود باش با عصبانیت بپر وسط و نذار حرف بزنم! پلک هاش رو همراه دست های مشت شده اش...
بروزرسانی در : ۲ ساعت پیش
