پارت شصت و دوم :

یاشار که از نظرش ماجرا بودار می‌آمد، فقط سکوت و لب کج کرد.
چند دقیقه دوباره سکوت حاکم شد؛ آن قدر همه جا شلوغ بود که نمی‌شد جایی ایستاد، یا کاری کرد. ناچار فقط خیابانی را طی می‌کردند و به رهگذران می‌نگریستند.
صدای خفه‌ی زنگ موبایل یاشار به لطف آن سکوت شنیده شد. گوشی را از جیبش بیرون کشید و با دیدن تماس واتساپِ دلا چینی بر جبین نشاند.
تماس را وصل کرد و گوشی را به گوش چسباند. صدا

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۷۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • //

    1

    چرا حس میکنم اون مرده دوست کیان بود. ازدواجشو به شادی لو داده. بهتر بود کیان به رکسانا توضیح میداد زودتر، خب چرا نمیگه؟ اینا که حرف همو خوب میفهمن. نمیفهمممممم

    ۴ سال پیش
  • ..

    2

    😶😐😂بهش بگه بخاطر پول قیدشو زده با یکی دیگه ازدواج کرده؟

    ۴ سال پیش
  • //

    1

    قیدشو نزده که، میخواست زندان نره، ازدواجشم صوریه خبری نی. نمیگم کیان خوب عمل کرده ولی وقتی تحت فشار باشی و حامی نداشته باشی، تصمیم درست گرفتن تقریبا غیرممکنه. رکسی میفهمه بنظرم ، امیدوارم بفهمه.

    ۴ سال پیش
  • کبری قشنگه

    5

    این پارت چیز خاصی نداشت😶-فقط فک کنم شادی از ازدواج کیان خبردار شد🙄

    ۴ سال پیش
  • مهدیه

    3

    خانم فرخی، الان رکسانا خبری از ازدواج امیر کیان نداره؟

    ۴ سال پیش
کپی شد!