پارت شصت و چهارم :

ساعت چهار عصر، و صدای بازی کلاغ‌ها در کوچه از پشت پنجره پژواک می‌کرد. هستی از لحظه‌ی چشم گشودن خورشید تا آن لحظه دمادم درس می‌خواند و کتاب‌های تست دور برش پراکنده بود؛ اگر می‌گفت ذهنش ذره‌ای حول و حوش درس می‌گشت دروغ بود! آن عکس و رفتارهای مادرش لحظه‌ای از پرده‌ی چشمش کنار نمی‌رفت. پس از ساعتی کلنجارِ بالاخره تسلیم افکارش شد و پیشانی‌اش روی کتاب تستِ باز بر میز گذاشت.
دستی به

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نرگس

    0

    اخخخخخخ خدایا چقدر انتظار کشیدم تا این رمان به یه جایی برسه وای بالاخره امیدوار شدم

    ۴ سال پیش
  • هاجر

    0

    با حال بود به نظرم خیلی غیر منتظره بود در کل عالی بود

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    6

    عالی🙂 ولی واقعا خیلی رفتار های هستی رو مخه الکی الکی خجالت میکشه و معذرت میشه خیلی دوست دارم دلیلش رو بدونم چرا اخهههه

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    1

    *معذب

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    کمی شاید شبیه شخص نویسنده‌ست😅

    ۴ سال پیش
  • فاطمه

    0

    آخی😅

    ۴ سال پیش
  • Zzzz

    13

    فکر کنم یاشار و هستی باهم ازدواج می کنند آخه هرجور حساب کنی امیرکیان با رکسانا خواهر هستی بوده و رابطه داشتن و حتی بچه دار شدن بودن امیرکیان با هستی ایده جالبی نیست

    ۴ سال پیش
  • مریم

    5

    نکنه یاشار عاشق هستی شه ولی دوستدارم به امیر کیان برسه

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    1

    عالی 👌

    ۴ سال پیش
  • //

    8

    چرا در رفت؟ خب که چی ؟ عجب موش گربه بازی ایه. همیشه ام تو رمانا ملت لالن، بابا بیاین به هم بگین دردتون چیه بره پی کارش.

    ۴ سال پیش
  • //

    4

    نه میفهمم چرا در رفت. اره در رو اینجا جاش نی. ولی اخرش میدونم رکسی از زبون کیان نمیشنوه .....رمان خوبیه، ممنون.

    ۴ سال پیش
  • M

    2

    یوهو وووو بلاخره اومد

    ۴ سال پیش
کپی شد!