از خود رانده به قلم سنا فرخی
پارت هفتاد :
سرش درد میکرد از این حجم از اتفاق. پس آرامش زندگی کجا بود؟! عبوس و بدخلق در آهنی ورودی را با کلید باز کرد و بی آن که انتظار کابین همیشه خراب آسانسور را بکشد سوی پله رفت. به سرعت پلههای سنگی را دو تا یکی طی کرد و به در واحد عروس رسید. از میان در نیمه باز درون خانه را نگاهی انداخت. با چشمانی ریز به در تقهای زد و خدا- خدا کرد پسر عروس صد فرسخی آن جا نباشد!
با پژواک صدای در صدای هیاهوی داخل
مطالعهی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۵۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
رها
7خدا شکر فهمیدیم خواهرن وبعد شناخته شدن هستی تو خانواده جاوید طلاق میگیره وبایاشار ازدواج میکنه
۴ سال پیشدلارام
2یاشار کی بود من ک یادم رفته بخدا😅
۴ سال پیش---
1داداش یکتا پسر عمه ماهرخ (عمه ی کیان) همون که از خارج اومد.
۴ سال پیشدلارام
1اهان یادم اومد 😂
۴ سال پیشدخترای من
2🥺 ای بابا
۴ سال پیش//
2از شیمی رابطه ی هستی و کیان خوشم میاد از این چیزا تو رمانا کم هس.....عه پس هستی ام میدونه خواهر رکسی عه.
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نرگس
7اصلا بعد شناخته شدن تو خانواده طلاق بگیرن نگیرن رکسانا دیگه برنمیگرده چون فکر کنم خیلی دلش میشکنه ولی یاشار و هستی بد ایده ای نیست