پارت شصت و نهم :

سوز گلویش به اندازه‌ای نبود که بتواند جلوی گریه‌ی ریزش را بگیرد. آن چه می‌ترسید شنید! آن چه برای نشنیدنش به این جا آمده بود شنید! نمی‌توانست چیزی را تجزیه و تحلیل کند... این که او کیست؟ فامیلی‌اش چیست؟! کس و کاری دارد یا نه؟! آن مرد پدرش بود؟ نه نبود!
او هستیِ مادرش بود. پدرش معلم و چند ماهی بعد از به دنیا آمدنش تصادف کرده بود! حالا این که آیا واقعا آن مرد بی‌چاره که عکس‌هایش کنار تختش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۵۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • یاسمین

    0

    همش امیدوار بودم رکسانا و هستی خواهر نباش اینحوری براشون سخت تره

    ۳ سال پیش
  • سیمین

    4

    نویسنده جان زحمت کشیدی بعد یه هفته

    ۴ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    😐از این به بعد این مدل پیاما بلاک میشن👎🏼 تیکه و کنایه برای چیه؟ بله من برای خط خط رمانم زحمت کشیدم چه کم چه زیاد

    ۴ سال پیش
  • ---

    2

    اممم اعتبار بردیا؟ این چه دوست صمیمیه؟ اصلا بردیا از خودش مایه گذاشت برای نجات شرکت؟ یا کنار وایساد نظاره گر خرابکاری های امیر تحت فشار بود؟

    ۴ سال پیش
  • دخترای من

    7

    🥺دلم برای جفتشون میسوزه درسته اینجا رکسانا ضربه ی بدی از عشق و دل بستگی میخوره ولی ب نظرم هستی هم واقعا گناه داره و نباید بیشتر از این داغون بشه خیلی مظلونه 🥺🥺🥺🥺🥺🥺🥺

    ۴ سال پیش
  • //

    9

    میخواین خودم برم به رکسی بگم؟ :( تضمین شده با گارانتی. د جون بکن مرد گنده دیگه از این بدتر نداریم که....میگما هستی نمیدونه رکسانا دختر جاویده ها هیچکی بهش اشاره نکرده ای جان چه شود.

    ۴ سال پیش
کپی شد!