پارت سوم :

دستگیره را کشید و در را باز کرد. سوار ماشین سفید رنگ کیان شد و در را به کمک دستگیره بست. نگاه سرخش را به نیم رخ مردی دوخت که هربار با دیدنش قلبش مانند امواج دریا تکان می‌خورد.
- سلام!
کیان با لبخند دریچه کوچک بالای آینه وسط فشرد که باز شد و عینک آفتابی که یک شب، میان دور زدن و گز کردن خیابان‌ها، با هم آن را خریدند نمایان شد.
- علیک سلام! چه خبره زنگ پشت زنگ؟
رکسانا با خشمی تصنعی دستان مشت‌شده‌اش را جلوی دهان گرفت و گفت:
- عه، عه، عه! خوبه می‌دونی خودم رو کشتم همچنان پررویی! چرا جواب ندادی؟
عینک را از محفظه برداشته و آن را روی چشمانش گذاشت.
- درگیر بودم!
آه از دهان دختر خارج شد و سرش را به پشتی صندلی چسباند.
- درگیر بودی؟ چقدر درگیر بودی که یه پیام نفرستادی من و از هول و ولا در بیاری؟
ناخودآگاه لحن شاکی رکسانا، لبخند برلبانش کشاند که در لحظه توسط دختر شکار شد.
- نیشت رو ببند!
اخمش نامحسوس لرزید اما لب زیرینش را به دهان گرفت و به شیشه خیره شد.
- آخ رکسی! نمی‌دونی چشم‌هات چه حرف‌ها که باهام نمی‌زنه! گریه کردی وقتی جوابت رو ندادم؟
لبخند نخودی لبانش ریخت و دهانش به زور بزاق را فرو برد.
- نه!
نه او برای کیان قابل باور نبود. دلیلش را که نه، اما می‌دانست چشمان سرخ دختر، چندی پیش رودی جاری ساخته؛ با این حال ناچار، سکوت کرد و نگاهش را به آینه بغل ماشین دوخت. یک سوی ذهنش پیش هستی بود. نگاه ترسانش هنوز در ذهنش اکران می‌شد. حس عذاب وجدان لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد... دخترِ در خانه همسرش بود، اما دخترِ کنارش چی؟ دختری که غیر از او هیچ کس را نمی‌دید، حالا عامل خیانت او به دختر در خانه شده بود! هیچ وقت، هیچ چیز این دنیا با هم سازگار نبود! اگر بود اسم رکسانا در شناسنامه‌اش می‌درخشید، نه نام ناآشنای آن دختربچه! اگر بود الان زن و شوهر بودند نه فقط عاشق و معشوق!
سکوت بینشان نشان از بلوای ذهن‌شان می‌داد. سکوت بینشان از جنس مرگ بود؛ زیرا هردو غرق در خیال چیزی بودند که برهم پنهان مانده بود. رکسانا که حالا مطمئن بود کیان از ماجرا بوی نبرده و کیان که در خیالش به خود نهیب می‌زد که با وجود همسر قانونی‌اش، با دختری که نسبت بینشان تنها قلبی بود، خیابان ها را دور می‌زند!
پرده خورشید از آسمان کنار رفت و آسمانِ نیلگون شب شروع به خودنمایی کرد. قدم به قدم کنار هم بام تهران را طی می‌کردند؛ شاید جسمشان کنار هم بود، اما روحشان پرواز کنن حوالی ناکجاآباد پرسه می‌زد. صدای هوهوی باد تابستان، بین صدای پچ- پچ مردم می‌چرخید. یک نفر آبمیوه خنک در دست گرفته و یک نفر منتظر جگر کباب شده روی زغال بود. زن و مردی با لبخند به بازی بچه‌هایشان نگاه می‌کردند و دختر و پسری دست در دست هم می‌خندیدند و عکس می‌گرفتند. پیرمردی به تهران نورانی نگاه می‌کرد و پسر جوان بی‌رحمانه سیگار می‌کشید. دست رکسانا که روی بازوی کیان نشست، حس منفی بود که وجودش را احاطه کرد. نمی‌دانست چرا، اما از کنار این دختر ایستادن احساس عذاب پیدا می‌کرد. متنفر بود از این حس، آن هم مقابل دختری که دنیایی را نثارش می‌کرد.
- کیان بریم؟ الان بابا میاد عصبانی میشه!
بابا! پدر او کیان را به این روز انداخت! به خود تشر زد که او تنها یک پیشنهاد داد! این تو بودی که با سر، خودت را در چاه افکندی!
کلافه از تشویش ذهنی، سری تکان داد و دست راستش را در جیب فرو برد.
- بریم!
نگاه رکسانا با تعلل چشمان سیاه کیان را نشانه گرفت.
- چیه کیان؟ مثل همیشه نیستی!
با خود تکرار کرد که آرام باش کیان! آرام باش!
- نه که تو مثل همیشه‌ای!
در پایان این حرف هردو خنده‌ی تلخی برلب زدند.
پسر جوان اسکیت سوار، با شتاب از کنار کیان گذشت؛ بعد هم دختر بچه‌ای با کلاه اسکیت صورتی رنگ، مسیر رفته پسر را طی کرد... ناخودآگاه یاد هستی افتاد... حس مسئولیت پذیرش می‌گفت باید به او زنگ بزند!... حتی نمی‌دانست وسایلش به دستش رسیده یا نه! هوای محاط در دهانش را با فشار بیرون فرستاد و با رکسانا نگاه کرد. دختر بیچاره‌ی کنارش که تا امروز یار قلب کیان بود... نمی‌دانست چه می‌شد اگر می‌فهمید او امروز ازدواج کرده! نمی‌فهمید چطور خودش هنوز عمود برروی زمین است، وقتی دختری توسط او به بازی گرفته شده! نمی‌دانست کی آن قدر بی‌وجدان شده بود!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۶۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • دوست

    1

    هنوز اولشه ولی قشنگه

    ۲ سال پیش
  • shr

    0

    خوب

    ۲ سال پیش
  • Echa

    3

    اینکه نسبت به هستی احساس مسئولیت داره، واقعا خوبه

    ۳ سال پیش
  • فرشته

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
  • مهین

    0

    رمان خوبی

    ۳ سال پیش
  • مریم

    1

    سلام سنا جان میخواستم بگم از چطوری انلاین تو این برنامه پارت گذاریش کردی؟ لطفا جواب بده ممنون

    ۵ سال پیش
  • سنا فرخی | نویسنده رمان

    در قسمت سوالات متدول توضیح داده شده

    ۵ سال پیش
  • نیایش

    9

    اینجا هم به رکسانا خیانت شده هم به هستی

    ۵ سال پیش
  • نیایش

    6

    هر دوتا تعهد مهمه هم تعهد قلبی هم تعهد رو کاغذ رکسانا امیر کیانو دوست داره امیر کیانم رکسانارو دوست داره اما با هستی ازدواج کرده و وقتی هم که با هستی ازدواج کرد رفت پیش رکسانا

    ۵ سال پیش
  • زینب

    18

    تعهدقلبی مهمه تعهدروکاغذم مهمه اماامیرکیان فقط روهستی تعهدداره که زنش نه رکساناماخودمون زنیم این بایدبیشترمی دونیم هستی زن عقدیشه امارکسانادوست دخترش هست الان کدوم درالویت هست

    ۵ سال پیش
  • ---

    3

    تعهد قلبی معنی میده. اون برگه کاغذ اصلا اهمیتی نداره.

    ۵ سال پیش
  • زینب

    19

    امیرکیان داره به هستی خیانت میکنه نه به رکساناهستی زن عقدیشه نه رکسانااینجابه هستی خیانت میشه به هستی تعهدداره نه به رکسانا

    ۵ سال پیش
  • نیایش

    18

    اما اینجوری که خیلی بده هم داره به رکسانا خیانت میکنه هم به هستی

    ۵ سال پیش
  • مهدیه

    20

    سلام نویسنده میشه پارت ها بیشتر باشن آخه خیلی کمه اونم یک روز در میون میداری

    ۵ سال پیش
کپی شد!