پارت شانزده :

رکسانا آرام روی تخت نشست و اشک از گوشه چشم کنار زد. کیان با دیدن اشک‌های تمام نشدنی‌اش سر تکان داد و سوی کمد رفت.
- باز واسه چی گریه می‌کنی رکسانا داری کُفرم رو در میاری!
بی‌اختیار صدای شادی روی تکرار بود. "یه وقت شب این جا نمونی رکسانا! این وضعت نتیجه آخرین باریه که شب این جا موندی ها؟!... یادت باشه!..." جواب کیان را نداد و تمام تلاشش را کرد تا دیگر گریه نکند.
کیان پیراهن چهارخانه

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۷۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • بیتا

    3

    اینا هیچی. رکسانا چ خله. ک خودشو بازیچه کرده.

    ۵ سال پیش
  • (،)(ویرگول)

    2

    دلم برا هستی میسوزه😭بیاین باهم امیر رو گیر بندازیم تا میخوره بزنیمش اصلا ناقصش کنیم 😆 تیکه تیکش کنیم اصلا ترورش کنیمایناخری از همه بهتره ا

    ۵ سال پیش
  • غزل

    6

    توانایی فرو کردن زانوم رو تو حلق امیر دارم😐🖕

    ۵ سال پیش
  • سحر

    5

    منم توانایی اینو دارم ک با قاشق ب قتل برسونمش/:

    ۵ سال پیش
  • mf

    10

    دلم برا هستی کبابه...💔😢

    ۵ سال پیش
  • فلانی

    17

    هعیییییییی چی بگم؟ حق تنها کسی ک داره خورده میشه هستیه

    ۵ سال پیش
  • م

    26

    والا سفال گر زندگی زنا شما مردای خود خواه هستیدماهم از ترس شماها هرچی بگید رو گوش میکنیم

    ۵ سال پیش
  • سمیرا

    9

    چه زیبا ممنون

    ۵ سال پیش
کپی شد!